ّ ّ ّ ّ ّ
مردی که با هزاران جراحت به پایان خط رسید
تاریخ و زمان ارسال :15 تیر 1392
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

معلم که میدانست پدرش جانباز جنگ است، سعی کرد حرف‌هایی بگوید تا آرامش کند و به او دلداری بدهد. حرف‌های معلم ناتمام ماند وقتی دختربچه به او گفت «خوش‌بحال بچه‌های شهید! آخر آنها ناراحتی پدرشان را ندیده‌اند». یادش میآید که وقتی به مدرسه میرفت، یکبار وقتی معلمش علت نگرانی و ناراحتیاش را پرسیده بود، به او گفته بود وضعیت پدرش را و اینکه او بسیار بیمار است... 15 تیر 1392-08:58:11

معلم که میدانست پدرش جانباز جنگ است، سعی کرد حرف‌هایی بگوید تا آرامش کند و به او دلداری بدهد. حرف‌های معلم ناتمام ماند وقتی دختربچه به او گفت «خوش‌بحال بچه‌های شهید! آخر آنها ناراحتی پدرشان را ندیده‌اند». یادش میآید که وقتی به مدرسه میرفت، یکبار وقتی معلمش علت نگرانی و ناراحتیاش را پرسیده بود، به او گفته بود وضعیت پدرش را و اینکه او بسیار بیمار است... معلم که میدانست پدرش جانباز جنگ است، سعی کرد حرف‌هایی بگوید تا آرام‌اش کند و به او دلداری بدهد. حرفهای معلم ناتمام ماند وقتی دختر بچه به او گفت: «خوش‌بحال بچه‌های شهید! آخر آنها ناراحتی پدرشان را ندیده‌اند...». «جانباز شهید خداکرم صادقی» یکی از این پدرهاست. فرزندانش قریب به 30 سال و شاید از زمانیکه پدر را شناخته‌اند، او را با دردهایش دیده‌اند، جراحت‌های یک قهرمان 70 درصد. دلاور مردی از لرستان، شهرستان الشتر که از پایگاه مقاومت مقداد تهران وقتی 36 ساله بود به منطقه سومار اعزام شد. چند ماه بعد در شب عملیات مسلم بن عقیل که با رمز «یا ابالفضل العباس(ع)» آغاز شد، بر اثر انفجار خمپاره دچار موج ‌گرفتگی و اصابت ترکش از ناحیه کمر و پا شد. این روزها، نخستین سالگرد سفر این دلاور مرد بسیجی است. آن هم در ماهی که مقتدایش ابالفضل العباس(ع) در آن متولد شده است. آنچه در ادامه میآید، خاطراتی کوتاه از این جانباز شهید به روایت فرزندانش است. وقتی جانباز شد، خانواده تا چند ماه از او خبر نداشتند. مدتی بعد به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شد. به‌ دلیل ترکش‌های فراوان، پاهایش وضعیت بسیار نامناسبی داشت. پزشکان تصمیم گرفتند پاهایش را قطع کنند که با مخالف او روبرو شد. هرچند بعدها این موضوع برایش مشکلات فراوانی بوجود آورد. بعد از 2-3 ماه از شیراز به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران منتقل شد. در آنجا یکی از آشنایان بطور اتفاقی او را دیده و به خانوده خبر میدهد. سال 61 بعد از مجروحیت، وقتی از بیمارستان مرخص شد، قصد داشت دوباره به جبهه برود! همه خانواده مخالف بودند. راضی نمیشد. ناچار شدند کیف و لوازمش را پنهان کنند تا نتواند برود. صبح روز بعد دیدند لباس‌های خیسش را از روی بند حیاط برداشته و به جبهه رفته است! هرچند به دلیل مجروحیتش اجازه ندادند زیاد در آنجا بماند و بعد از چند روز به خانه برگشت. بعد از چند سال ترکش‌های پا و کمرش، موجب خشکشدن رگ‌هایش شد که به گوشت و استخوان پایش آسیب شدید رساند. میگفتند دچار فلج سیاتیک شده است. با تصمیم بنیاد شهید و امور ایثارگران، کمیسیون پزشکی تشکیل شد. نتیجه آن اجماع، اعزام به آلمان بود. نپذیرفت! میگفت: «ترجیح میدهم در ایران درمان شوم». پزشکان هم تنها راه چاره را قطع هر دو پا تشخیص دادند. پای چپ را از ران قطع کردند اما راضی نشد پای راست را که آن هم به‌خاطر ترکش‌های فراوان کارآیی نداشت، قطع کنند. نمیخواست کاملاً زمین‌گیر شود. تصور میکرد شاید بتواند چند قدمی با عصا راه برود. در طی 30 سال مجروحیت بیش از 30 بار زیر تیغ عمل جراحی رفت. بدنش کلکسیون انواع دردها و بیماریها بود. به دلیل موج انفجار، چشم‌، دندان‌ها وگوش‌هایش آسیب فراوانی دیده بود، طوریکه دندان‌هایش را از دست داده بود و چند بار چشم‌هایش را عمل کرد. شنوایی گوش‌هایش هم ضعیف شده بود و از سمعک استفاده میکرد. استفاده زیاد از قرص و دارو موجب رسوب داروها در بدنش و خصوصاً سنگ کلیه شد. بارها کلیه و قلب و کمرش تحت جراحی قرار گرفت. گاه پیش‌ میآمد در یک روز چند جراحی متوالی انجام دهد. اصلاٌ بیمارستان خانه دوم او شده بود... سال 87 اوضاع جسمیاش روز به روز وخیم‌تر شد. پزشکان متوجه مشکل تازه‌ای در بدن او شدند. بر اثر تزریق خون‌های آلوده‌ای که در زمان جنگ از خارج کشور وارد میشد، دچار بیماری سیروز کبدی شده بود و کبدش هم از کار افتاد! به دلیل وضعیت جسمانی و قلب ضعیفش، امکان پیوند کبد مقدور نبود و در 3 سال آخر عمرش هرماه به بدنش خون ترزیق میکردند. محبت زیاد او به خانواده و فرزندانش زبانزد اقوام و آشنایان بود. به‌ عنوان مثال با وجود اینکه توانایی راه رفتن نداشت، همیشه خودش به مدرسه فرزندانش میرفت و کارهای مدرسه‌شان را انجام میداد. اجازه نمیداد کس دیگری این کار را انجام دهد. معلمان مدرسه با دیدن وضعیت جسمی او، شرمنده میشدند و میگفتند «از شما انتظار نداریم به مدرسه بیایید» با این ‌وجود باز هم خودش میرفت. اگر یکی از اعضای خانواده به یک بیماری جزئی مثل سرماخوردگی مبتلا میشد با وجود اینکه خودش با داروهای آرام‌بخش دردهایش را تسکین میداد و نیاز به پرستاری داشت، تا صبح خودش از فرزند مریضش پرستاری میکرد و خودش عصازنان آب و دی
برچسب ها :
*
*