ّ ّ ّ ّ ّ
زندانی کردن فرمانده تیپ به جرم تهیه سرپناه برای نیروهایش
تاریخ و زمان ارسال :18 تیر 1392
دسته بندی : یادداشت
11
خلاصه یادداشت :

وقتی اواخر اسفند 61 ، پس از تحمل مدت حبس مجددا به دوکوهه برگشتم، اصلا تو حال خودم نبودم. یک روند گریه میکردم. حرف من این بود؛ چرا باید من را نزدیک یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به جرم اینکه رفتم و چادرهای خالی را برای بچه‌های بیسرپناه بسیجی آوردم تیپ. تمامی رزمندگان لشکر 27 محمدرسول الله(ص) چه آنهایی که از نزدیک با حاج رضا دم‌خور بودند و چه از دور وصف حال او را شنیده بودند، ‌همگی متفق‌القول بر یک نکته تاکید دارند که حاج رضا «بمب روحیه و خنده» در لشکر بود.

وقتی اواخر اسفند ??، پس از تحمل مدت حبس مجددا به دوکوهه برگشتم، اصلا تو حال خودم نبودم. یک روند گریه میکردم. حرف من این بود؛ چرا باید من را نزدیک یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به جرم اینکه رفتم و چادرهای خالی را برای بچه‌های بیسرپناه بسیجی آوردم تیپ. تمامی رزمندگان لشکر 27 محمدرسول الله(ص) چه آنهایی که از نزدیک با حاج رضا دم‌خور بودند و چه از دور وصف حال او را شنیده بودند، ‌همگی متفق‌القول بر یک نکته تاکید دارند که حاج رضا «بمب روحیه و خنده» در لشکر بود. بچه جنوب تهران که رگه‌های پررنگ داش مشتی بودن از چهره‌اش نمایان بود. ترس تو دلش راه نداشت و از ابتدایی که پا به غرب گذاشت کنار سردار جاوبدان اثر حاج احمد متوسلیان توانسته بود اثرات پررنگی از خود به جای بگذارد. خاطره زیر از سردار شهید «سید محمدرضا دستواره» است که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر میشود. راوی این مطلب خود شهید است که در کتاب «قصه ما همین بود» و باتلاش نویسنده ارزشمند گلعلی بابایی منتشر شده است. این خاطره نمایانگر رشادت‌های این مرد بزرگ است که هیچ گاه از انقلاب اسلامی و آرمان‌های والایش دست برنداشت و تا پایان راه زندگی دنیاییش‌ از مسیر امام خمینی(ره) خارج نشد. روحش شاد. *** بهمن سال 1361 عملیات والفجر مقدماتی طرح‌ریزی و اجرا شد. عملیات بزرگی که قرار بود سرنوشت جنگ را عوض کند اما نشد. چرا؟ من نمیدانم. شاید توکل ما کم شده بود و شاید هم غرور برداشته بودیم. ولی هر چی بود، بچه‌های زیادی از تیپ یک عمار و تیپ دو سلمان از لشکرمان داخل کانال‌های فکه گیر افتادند و شهید، مجروح و اسیر شدند. به همین خاطر عملیات متوقف شد و تیپ سه‌ ابوذر که من فرماندهیاش را بر عهده داشتم، دست نخورده باقی ماند و ما هم مجبور شدیم تا نیروها را برگردانیم به دهکده‌ «حضرت رسول (ص)» در «چنانه» نیروهایی که تعدادشان از حد متعارف یک تیپ محوری بیشتر بود و چادرهای موجود ما، در اردوگاه لشکر کفاف ‌آن‌ها را نمیداد. طوری که بعضی از بچه‌ها به دلیل شدت سرما شب‌ها داخل گودال میخوابیدند و مشمی به دور خود میپیچیدند. من این معضل را بارها در جلسات لشکر به آقای علی فضلی، فرمانده لشکر گفته بودم اما گویا آن‌ها هم توان حل این مشکل را نداشتند. به هر حال من فرمانده تیپ بودم و دلم برای بچه‌هایی که شب‌ها هیچ سرپناهی برای استراحت‌شان نداشتند، میسوخت. شاید همین دلسوزی من باعث شده بود تا روز 26 بهمن ماه 1361 آن تصمیم را بگیرم. آن روز صبح به همراه نصرت قریب و حسن زمانی برای سرکشی رفته بودیم خط. دیدیم توی خط هم نیروها به دلیل نداشتن گونی سنگری به شدت در مضیقه هستند طوری که سنگر قرص و محکمی نمیتوانستند برای خودشان درست کنند. از خط که برگشتیم، یک راست رفتیم دهکده‌ حضرت رسول (ص) و از قضا سر از جایی در آوردیم که تعلق به واحد تبلیغات لشکر بود. یک جای درندشت با چادرهای زیاد که اکثرا خالی از نیرو بودند. کنار چادرها هم یک گودال بزرگ قرار داشت که داخل آن پر از گونیهای سنگری بود. از همان نوع گونیهایی که بچه‌ها توی خط به شدت نیاز داشتند. من با دیدن آن همه چادر خالی و گونیهای سنگری انبار شده خیلی ناراحت شدم و داد و فریاد راه انداختم. اما چون وقت نماز بود، کسی در آن محوطه حضور نداشت تا جوابم را بدهد. نصرت الله قریب که ناراحتی مرا دید گفت: میخواهی این چادرها را جمع کنیم و بیاوریم برای تیپ خودمان؟ من بلافاصله گفت: آره! اگر این کار را انجام بدهید، خیلی خوب است. بعد هم با همان جیپ میول آمدیم سمت قرارگاه خودمان در تیپ سه ابوذر. حسن زمانی و قریب بلافاصله آماده شدند تا برگردند و چادرها را جمع کنند. قریب به حسن گفت: تو با این چند تا نیرویی که این جا هستند برو کار را شروع کن تا من هم نمازم را بخوانم و بیایم کمک شما. گویا حسن زمانی و آن چند نفر نیرو، موقعی به آن جا میرسند که نماز ظهر و عصر تمام شده بود. حسن به بچه‌ها گفت: هم چند تا از چادر خالی را بردارید و هم تعدادی از آن گونیهای سنگری را. تبلیغاتیها به جای هر واکنشی فقط از بچه‌های ما عکس گرفتند. یعنی داشتند سندسازی میکردند. فردای آن روز سه تا احضاریه از سوی دادستان قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) برای من و قریب و زمانی رسید. اما ما آن‌ها را جدی نگرفتیم. چهل و هشت ساعت بعد آمدند و حسن زمانی را جلب کردند و بردند. من را هم میخواستند ببرند، اما چون برای مرخصی آمده بودم تهران؛ دستشان به من نرسید. روز بعد منزل خواهرم بودم که نصرت‌الله قریب تماس گرفت و قضیه را توضیح داد. بعد هم گفت: باید هر چه سریع‌تر بیایی منطقه تا به اتفاق هم برویم دادستانی اهواز، من هم سریع برگشتم جنوب. سه تایی رفتیم پیش
برچسب ها :
*
*