ّ ّ ّ ّ ّ
حسین! تو شهید نمی شوی
تاریخ و زمان ارسال :30 اردیبهشت 1394
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

چه کسی می داند حکایت آخرمان به کجا می انجامد، دست و نیت ما به هر طرفی که حرکت کند سرنوشت مان هم به همان سمت گره خواهد خورد چنانچه دست و نیت تو آنقدر به سمت خیر و نیکی رفت تا سرنوشتت را شهادت رقم زد. 30 اردیبهشت 1394-11:30:18

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: غبطه می خورم به تو و همه شهدایی که چه آسان دل بریدید و رفتید، غبطه می خورم به آن چشم هایی که رو به آسمان و آن لب هایی که از شوق دیدار یار خندان و سر مست، دست از دنیا شستند. نمی دانم چقدر غصه خوردی؟ ولی یقین دارم شب های زیادی در تنهایی با معبودت راز و نیاز کردی و از او شهادت را روزی خواستی، یقین دارم خودت را خالص کرده بودی که چنین برگزیده شدی و ندای یارب یارب شنیده و اجابت شد. از تو که دستت به خیر بود و راهت خیرتر جز این هم تصور نمی رفت، می دانم آن روز که از زبان محمدرضا کاظمی به نقل حسین یوسف الهی پیغام شهید نشدنت را شنیدی، غصه خوردی اما انگار شهادت روزی و سرنوشت قرار داده شده بود که خدا تو را در جوار شهدا و خاصانش پذیرفت. و اکنون این حکایت توست که هر خواننده ای را تکان می دهد و به تفکر وا می دارد. کتاب نخل سوخته از زبان سردار شهید حسین بادپا به حکایتی تاثیرگذار از دوران جنگ تحمیلی و حضور وی در جبهه ها پرداخته که خواندن آن خالی از لطف نیست. این روایت چنین نقل می کند یکی از مسایلی که در عملیات والفجر هشت دارای اهمیت بود، جزر و مد آب دریا بود که روی رود اروند نیز تاثیر داشت. بچه ها برای اینکه میزان جزر و مد را در ساعات و روزهای مختلف دقیقا اندازه گیری کنند یک میله را نشانه گذاری کرده و کنار ساحل داخل آب فرو کرده بودند. این میله یک نگهبان داشت که وظیفه اش ثبت اندازه جزر و مد برحسب درجات نشانه گذاری شده بود. اهمیت این مساله در این بود که می بایست زمان عبور غواصان از اروند طوری تنظیم شود که با زمان جزر آب تلاقی نکند. چون در آن صورت آب همه غواصان را به دریا می برد. از طرفی در زمان مد چون آب برخلاف جهت رودخانه از سمت دریا حرکت می کرد موجب می شد تا دو نیروی رودخانه و مد دریا مقابل هم قرار بگیرند و آب حالت راکد پیدا کند و این زمان برای عبور از اروند بسیار مناسب بود. اما اینکه این اتفاق هر شب در چه ساعتی رخ می دهد و چه مدت طول می کشد مطلبی بود که می بایست محاسبه شود و قابل پیش بینی باشد. بچه های اطلاعات برای حل این مساله راهی پیدا کردند. میله ای را نشانه گذاری کرده و کنار ساحل داخل آب فرو بردند. این میله سه نگهبان داشت که اندازه های مختلف را در لحظه های متفاوت ثبت می کردند. حسین بادپا یکی از این نگهبان ها بود. او اینطور تعریف می کرد که دفترچه ای به ما داده بودند که هر پانزده دقیقه درجه روی میله را می خواندیم و با تاریخ و ساعت در آن ثبت می کردیم. مدت دو ماه کار ما سه نفر فقط همین بود. آن شب خیلی خسته بودم، خوابم می آمد. در آن نیمه های شب نوبت پست من بود. نگهبان قبل، بالای سرم آمد و بیدارم کرد و گفت: حسین بلند شو نوبت نگهبانی توست. همانطور خواب آلود گفتم: فهمیدم تو برو بخواب من الان بلند می شوم. نگهبان سر جای خودش رفت و خوابید، به این امید که من بیدار شده ام و الان به سر پستم خواهم رفت اما با خوابیدن او من هم خوابم برد. چند لحظه بعد یک دفعه از جا پریدم. به ساعتم نگاه کردم. بیست و پنج دقیقه گذشته بود. با عجله بلند شدم. نگاهی به بچه ها انداختم. همه خواب بودند. حسین یوسف الهی و محمدرضا کاظمی هم که اهواز بودند. با خودم فکر کردم خب الحمدلله مثل اینکه کسی متوجه نشده است. از سنگر بچه ها تا میله، فاصله چندانی نبود. سریع سر پستم رفتم. دفترچه را برداشتم و با توجه به تجربیات قبل و با یادداشت های درون دفترچه بیست و پنج دقیقه ای را که خواب مانده بودم از خودم نوشتم. روز بعد داخل محوطه قرارگاه بودم که دیدم محمدرضا کاظمی با ماشین وارد شد و سریع و بدون توقف یک راست آمد طرف من. از ماشین پیاده شده و مرا صدا کرد. گفت: حسین بیا اینجا. جلو رفتم. بی مقدمه گفت: حسین تو شهید نمی شوی! رنگم پرید. فهمیدم که قضیه از چه قرار است ولی اینکه او از کجا فهمیده بود مهم بود. گفتم: چرا؟ حرف دیگری نبود بزنی؟ گفت: همین که دارم به تو می گویم. گفتم: خب دلیلش را بگو. گفت: خودت می دانی. گفتم: من نمی دانم تو بگو. گفت: تو دیشب نگهبان میله بودی؟ درست است؟ گفتم: خب بله. گفت: بیست و پنج دقیقه خواب ماندی و از خودت دفترچه را نوشتی. آدمی که می خواهد شهید شود باید شهامت و مردانگی اش بیش از اینها باشد. حقش بود جای آن بیست و پنج دقیقه را خالی می گذاشتی و می نوشتی که خواب بودم. گفتم: کی گفته؟ اصلا چنین خبری نیست. گفت: دیگر صحبت نکن. حالا دروغ هم می گویی. پس یقین داشته باش که دیگر اصلا شهید نمی شوی. با ناراحتی سوار ماشین شد و به سراغ کار خودش رفت. با این کارش حسابی مرا برد توی فکر. آخر چطور فهمیده بود.
برچسب ها :
*
*