ّ ّ ّ ّ ّ
سرهنگ بعثی کودک شیرخوار خرمشهری را اعدام کرد
تاریخ و زمان ارسال :19 خرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
11
خلاصه یادداشت :

عدنان با اعتراض میگوید: من عراقیام، آن هم عراقی اصیل اگر باور نمیکنید، این شناسنامه‌ام. سرهنگ پاسخ میدهد: با شناسنامه یا پوشیدن لباس ارتش عراقی که کسی عراقی نمیشود. میل و علاقه و دل تو مهم است. چه بسا عشق و علاقه تو به ایران باشد.

عدنان با اعتراض میگوید: من عراقیام، آن هم عراقی اصیل اگر باور نمیکنید، این شناسنامه‌ام. سرهنگ پاسخ میدهد: با شناسنامه یا پوشیدن لباس ارتش عراقی که کسی عراقی نمیشود. میل و علاقه و دل تو مهم است. چه بسا عشق و علاقه تو به ایران باشد. سروان عراقی «احمد غانم الربیعی» یکی از قوای متجاوز بعثی است که در اشغال خرمشهر شرکت داشت. وی بعد از اشغال کویت و شکست عراق به عربستان رفته و از آنجا به جمهوری اسلامی پناهنده شده است. آن چه می خوانید یکی از خاطرات او از روزهای حضورش به عنوان یک اشغالگر در خاک خرمشهر است: روز چهارشنبه 12 دی 1981، در اتاق عملیات لشکر سوم بودم. سرتیپ جابر بریهی فرمانده تیپ 39 با ما تماس گرفت و گفت: در تیپ ما واقعه بزرگی رخ داده است. گزارش کامل آن را برای شما ارسال خواهیم کرد . من با سرهنگ دوم صبری السامرایی تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم. سرهنگ بلافاصله در اتاق عملیات حاضر شد و تلفنگرام سرتیپ را نزد فرمانده لشکر برد. فرمانده از سرهنگ صبری خواست با فرمانده تیپ تماس بگیرد و از او بخواهد هرچه زودتر گزارش خود را ارسال کند. یک ساعت بعد گزارشی دریافت شد که در آن آمده بود: میان سرهنگ دوم فلاح نوری فرمانده گردان اول تیپ 39 و یکی از نیروها به نام سرباز وظیفه عدنان حسین البصری درگیری رخ داد که در نتیجه آن فرمانده گردان کشته شده است. این خبر مبهم بود، برای همین فرمانده لشکر از ما خواست مساله را به دقت بررسی کنیم. دو ساعت بعد به محل وقوع حادثه رفتیم. متوجه شدیم واقعیت چیز دیگری است. حقیقت این بود که سربازی به نام عدنان حسین‌البصری کودکی را از داخل یکی از خانه‌های خرمشهر که اهل آن آواره شده بودند، پیدا میکند. او این کودک را پس از یک هفته به خانه‌اش میبرد تا از او نگه‌داری کند. این سرباز صاحب فرزند نمیشده و همسرش از این واقعه خوشحال میشود. همسر سرباز، کودک را فرزند واقعی خود میپندارد و برای زنده ماندن او سعی و تلاش میکند. سرباز عدنان حسین، احساس خوشبختی میکرده، زیرا میپنداشته که تقدیر الهی به او رزق بزرگی عطا کرده است. این سرباز، راننده گردان بود. او نمیتوانسته خوشحالی خود را از دیگران پنهان کند و در این بین یکی از سربازان موضوع را به فرمانده گردان گزارش میدهد. او یک سرباز نفوذی بود و تا روزی که عدنان حسین با فرمانده گردان درگیر می شود، کسی این را نمیدانست. فرمانده گردان، عدنان حسین را احضار میکند و از او میپرسد: به ما اطلاعات و اخبار درستی رسیده است که تو یک کودک ایرانی را در خانه‌ات نگهداری میکنی، این صحت دارد؟ - بله قربان صحت دارد. به این خاطر که ترسیدم بمیرد خانواده‌اش او را تنها رها کرده بودند. سرهنگ دوم فلاح نوری به خشم میآید و میگوید: نمیخواهد به من درس اخلاق بدهی. من از این مسخره‌بازیها خوشم نمیآید. من بچه را میخواهم، احمق بهانه‌های عدنان حسین مؤثر واقع نمیشود. او اهل بصره بود. اهالی بصره با اهالی مناطق دیگر تفاوت دارند. آنها احساساتی هستند زود خشمگین میشوند و خشمشان هم سریع فروش میکند. سرباز میخواست با احساسات سرهنگ بازی کند، اما سرهنگ از اهالی تکریت بود، منطقه‌ای که اهل نفاق و رقم زنندگان تاریخ سیاه عراق و مسببین غم و اندوه را در خود پرورش داده است. سرباز بیچاره تا میتواند التماس میکند و میگوید: قربان او در حال حاضر یک بچه است، گناهی ندارد. من به شما تعهد میدهم که وقتی بزرگ شد، او را برای رهبری بفرستم . سرهنگ با خشم گفت: حرف اضافه نزن باید همین الان بچه را برگردانی، همین الان سرباز به خانه برمیگردد درحالی که از بخت بد خود میگرید، وقتی همسرش از او میپرسد: چه شده؟ جواب میدهد: رژیم بچه را میخواهد. - ابدا، بچه را به تو نمیدهم. او فرزند من است. - همین الان بچه را میخواهند، اگر این کار را نکنم، مرا دادگاهی میکنند - از این جا فرار میکنیم، تو هم ارتش را رها کن. میرویم در هورهای ناصریه زندگی میکنیم. - رژیم مرا دستگیر میکند سرانجام پس از مشاجرات شدید، عدنان حسین کودک را میگیرد و نزد فرمانده گردان میبرد. در آن زمان اخبار و اطلاعات موجود حکایت از این داشت که ارتش اسلامی خود را برای یک حمله بزرگ به خرمشهر آماده میکند. از این رو خانواده‌های ایرانی که در شهر مانده بودند، به داخل عراق کوچ داده شدند. عدنان حسین فکر میکرد که فرمانده گردان کودک را به او برمیگرداند، زیرا دیگر شرایط فرق کرده است و فرماندهی در اطلاعیه‌های خود، درباره ضرورت مراقبت از خانواده‌های ایرانی در خرمشهر صحبحت میکند. عدنان نزد فرمانده گردان میرود. فرمانده در حال خوردن
برچسب ها :
*
*