ّ ّ ّ ّ ّ
امام به روایت عبدالحسین حائری
تاریخ و زمان ارسال :06 مرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

امام وقتی مسائل عرفانی را مطرح می کردند دیگر در این عالم نبودند چنانکه در تفسیر سوره حمد درست مثل حاج آقا روح الله طلبه شده بودند. الله اکبر، الله اکبر خلوص محض بودند. ولی خب نگذاشتند که ادامه پیدا کند، شاید هم مصلحت نبود. حظ کردم از آن صحنه

نوه دختری آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی، از نسخه شناسان و کتابداران بنام کشور در سال 1308، در قم چشم به جهان گشود و مراحل تحصیلی را در آنجا طی کرد و از محضر استادانی مانند آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری، آیت الله حجت و آیت الله بروجردی بهره برد. در سال 1331 قم را ترک کرده و به تهران آمد و چندی بعد برای تدریس به کتابخانه مجلس شورای ملی دعوت شد و پس از آن به معرفی نسخه‌های خطی کتابخانه مجلس پرداخت. در سال 1336 به استخدام کتابخانه درآمد و تاکنون در همین سمت یعنی کتابشناس پژوهنده به انجام وظیفه مشغول است. از استاد حائری آثاری مانند فهرست کتابخانه مجلس شورای ملی به چاپ رسیده است. **در جریان فوت مرحوم جدمان بود که برای اولین بار آقای خمینی را دیدم. ایشان پیش حاج آقا مرتضی زیاد میآمدند. صحنه رفتار ایشان کاملا در ذهنم هست که با داییام (حاج اقا مرتضی حائری) می رفتند و میآمدند. جلسات فاتحه با وجود ممنوعیت، در خانه ما برقرار بود و مردم در آنها شرکت میکردند. در تمام آن جلسات آقای خمینی هم شرکت می نمودند. من اولین بار آن قامت و آن منش را دیدم و در ذهنم قیافه آشنا شد. **در مراحل آغازین تشکیل حوزه در قم حجره‌های مدرسه فیضیه و دارالشفاء به وسیله درویشها و بعضی خدمه اشغال بود که در آنجا تریاک می کشیدند. یکی از مراحل اصلاح حوزه این بود که آنها را بیرون کنند. بعضیها خصوصا خدمه، قوم خاصی بودند که مقاومتشان در مقابل این جور اصلاحات بیشتر بود. معروف است که یکی از آنها از مدرسه بیرون نرفته است. امام که جزو نخستین مهاجرین به قم بوده‌اند در آن قضیه دخالت کرده و میزنند تو گوش آن فرد، چون ظاهرا اهانت نیز کرده بود. **حاج آقا مرتضی می گفت: آقای خمینی وقتی درس اخلاق می گفتند خودشان به حدی تحت تأثیر قرار میگرفتند و آنقدر دستشان را بر زمین فشار می دادند که انگشتانش زخم می شد. من نیز چند جلسه شرکت کردم و برایم بسیار آموزنده بود و امام با حالت خاصی آیه آخر سوره کهف را می خواندند. **آقا سیدمحمد یزدی (معروف به محقق داماد) که با دایی ام از همان اوایل یک حجره ای گرفته بودند چند سال حداقل دو سال با امام بحث‌های داغی داشتند. امام تا آن طرف مدرسه صدایش می آمد. هیچ وقت به قیافه ایشان نمی آمد که این جور اهل داد و فریاد باشند. حدود دو سال بحث بسیار بسیار داغ که خودم صدایشان را می شنیدم. امام با دیگران بحث دائم و مرتب و سر ساعت نداشتند ولی با آقای داماد داشتند. امام با دوستانشان ایام تعطیل و شب های رمضان و پنجشنبه و جمعه در خانه ها دوره داشتند.یک روز خانه امام بود یک روز خانه دایی من بود، یک روز خانه حاج آقا عبدالله آل اقا بود. یک روزخانه سیداحمد زنجانی (پدر‌آقای شبیری) بود و این چند نفر این دوره را سالها داشتند. آقایان در آن دوره‌ها بحث میکردند و هیچ وقت به باطل نمیگذشت. یادم است مدتی که سر و صدای کسروی در آمده بود یک کمی پیش از 1320 و بیشتر آن هم بعد از آن سال بود که اینها جلسه‌ای داشتند و روی نقاط ضعف کسروی بحث میکردند. من جلساتی را که در خانه دایی من تشکیل می شد دیده بودم، در ان جلسات وقت به باطل نمی گذشت، گاهی شوخیهایی می شد؛ ولی معمولا به بحث‌های مفید می گذشت. امام با حاج آقا مرتضی و حاج آقا مهدی حائری معاشر دائم بودند. یادم است که در یکی از جلسات راجع به کسروی بحث می کردند و اقای خمینی متأسفانه موضوعش یادم نیست می گفتند: این حدیثی که کسروی نقل کرده و نقطه ضعف از امام صادق گرفته را دیدم، ایشان نصف آن را نقل کرده، نصف دیگرش را نقل نکرده، کسروی دروغگو و خیانتکار است. صرفا این طور نیست که مورخ باشد و در تاریخ کار کند ، دروغ می گوید و سوء نیت و غرض دارد برای اینکه آن حدیثی که آنجا آورده ناتمام است درحالی که نصف دیگر حدیث مسئله را حل می کند و اگر آن را نقل می کرد مشکلی نمی بود. **کشف اسرار مطالبی است که حضرت امام در جلساتی با حضور کسانی چون آقامرتضی و مهدی حائری بحث و نقادی کرده بودند. محصول آن جلسات این شد که روزی امام اعلام کردند که من تا چند ماه در جلسات شرکت نخواهم کرد و کتابی را که باید بنویسم شروع کرده ام. در آن دوره همه می دانستند که آقای خمینی کتابی را علیه کسروی می نویسد. **امام مطایبات شیرینی هم داشت. روزی در خانه حاج آقا مهدی در درکه بودم و اقای خمینی و دایی بزرگ هم تشریف داشتند. اینها گویا از قم آمده بودند. به هر حال شب آنجا بودیم. صبح پا شدیم رفتیم برای نماز. بعد از نماز سرم را روی سجده گذاشته بودم ، امام آمدند دستشان را روی من گذاشتند و فشار دادند و گفتند: چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی؟ یک قدری پاشو، بگو، بخند، بازی کن شوخی ها و حرکات امام برای من جالب
برچسب ها :
*
*