ّ ّ ّ ّ ّ
از خدا خواسته ام مرا به خانه برنگرداند، دوست دارم مفقودالاثر شوم
تاریخ و زمان ارسال :06 مرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

از خدا خواسته ام مرا به خانه برنگرداند، دوست دارم مفقودالاثر شوم صحبتهای مادر شهیدان محمد رضا و علیرضا صادقی روایتی است شنیدنی از سلوک معنوی عاشقان گمنامی.

صحبتهای مادر شهیدان محمد رضا و علیرضا صادقی روایتی است شنیدنی از سلوک معنوی عاشقان گمنامی. شهید محمد رضا صادقی، از جمله شهیدان بزرگواری ست که تقدیر خود را برای شهادت در گمنامی یافت و یازده سال پیکر مطهرش مفقود ماند. به راستی دلیل سلوک شهیدان در گمنامی و بی نشانی چیست و چرا بعد از سالها گمنامی آنان به شهرها باز می گردند و عطر و شمیم شهادت را در فضای شهر می پراکنند؟ پای صحبتهای مادر شهیدان محمد رضا و علیرضا صادقی می نشینیم، او که روایتی شنیدنی از سلوک معنوی فرزندان خود دارد. گمنام آشنا آن روز در نزدیکی های غروب، زمانی که خورشید تابناک آرام آرام دامن بلورین خود را برچید و چهره پنهان کرد، ماه نقره ای در گوشه آسمان نشست. ستارگان زیبا با ناز و عشوه ای زیباتر در اطرافش چشمک می زدند، همه اهالی محل شاهد تشییع پیکر جگر گوشه کبری خانم بودند. علیرضا فرزند صلابت و پایداری، در کنار کوره های آجرپزی اطراف تهران به دنیا آمد و از همان کودکی شاهد تلاش مادر و رنج پدر بود. همت کرد تا درس بخواند تا از این راه زحمات آن دو را جبران کند. اما دشمن با این حرف ها بیگانه بود. سال آخر دبیرستان بود؛ کاغذی آورد و گفت: «مامان می خوام بروم طرح کاد. امضا کن.» مادر که از همه جا بی خبر بود، امضا کرد و علی عازم جبهه شد. هر بار که به جبهه می رفت از مادرش می خواست که به بدرقه او نیاید همیشه به مادر می گفت: «مامان نیا بعضی از این رزمندگان مادر ندارند نکند ما دل آنها را بشکنیم.» روزی، مادر تمام جیب هایش را خالی کرد تا به جبهه نرود اما علی با پای پیاده تا محل اعزام رفت. مادر علی می گوید: «شب شهادت علی خواب دیدم که نامه ای برایم آوردند و گفتند از طرف آقاست.» صبح به یاد علی آش کشک را که او خیلی دوست داشت، درست کردم و به همه گفتم به یاد علی آش بخورید علی شهید شده است. نزدیکی های غروب دو نفر از معراج شهدا آمدند و خبر شهادت را به ما دادند و از ما خواستند برای شناسایی او به آنجا برویم.» مادر زمانی که حرف می زند، هنوز بغض در گلو و اشک در چشم دارد. اما او راضی به رضای خداست. از محمد می پرسم، می گوید: «محمد در مراسم شب هفت علی رضا شرکت نکرد. وقتی در میان جمع دقت کردم و او را ندیدم به دنبالش گشتم. در تاریکی کوچه گوشه ای کز کرده و به فکر فرو رفته بود. گفتم: محمدم چه شده؟ گفت: وقتی تو گریه می کنی، مطمئنم که برادرم عذاب می کشد. می دانم که دشمن خوشحال می شود. مادر بیا و به خاطر خدا گریه نکن. از آن به بعد سعی کردم جلو چشم محمد بی تابی نکنم. روزی آمد و گفت: مامان می خواهم بروم جبهه، نمی خواهم اسلحه علی روی زمین بماند. با شوخی گفتم: آخر تو قد تفنگ هستی که تفنگ دستت بگیری؟ آخر محمد من لاغر و نحیف بود، اما او تصمیم خود را گرفته بود هیچ چیز نمی توانست او را از هدفش دور کند. مادر به شدت نگران محمد بود. هنگام اعزام، سفارش او را به چند نفر از همرزمانش کرد و او را با دعا وصلوات به جبهه های نبرد فرستاد. همرزمانش می گفتند: «محمد چنان شجاعتی از خود نشان می داد که همه فکر می کردند که چرا مادر محمد چنین سفارشاتی قبل از اعزام او کرده و ذره ای ترس در وجود او ندیدند.» یک سال از زمان اعزام او به جبهه می گذشت که برای آخرین بار به مرخصی آمد. مادرش می گوید: آن شب که محمد وسایلش را جمع می کرد تمام حالات و حرکاتش مرا یاد علی انداخته بود. دلم لرزید پدرش جلو رفت و گفتم: نرو پسر جان ـ این بار نه محمد خندید و گفت: پدرجان نباید اسلحه برادرهای شهیدمان برروی خاک باقی بماند. پدر با عصبانیت گفت: برو به جهنم اما محمد خندید و گفت: نه می روم به بهشت » آن دو طوری یکدیگر را بغل کردند که بوی جدایی می داد. موقع خداحافظی، به مادر گفت: دنبالم نیا و آب نپاش. فقط برایم قرآن بگیر. مادر، همیشه به یاد قبر گمشده، فاطمه زهرا باش و اگر شهید شدم و جنازه ام برنگشت گریه نکن، بر سر قبر شهدای علی آباد برو به یاد من هم فاتحه ای بخوان. سه ماه از رفتن محمد می گذشت که خبر شهادتش را به پدر و مادرش دادند، اما پیکر او در کنار دیگر دوستان شهیدش در خاک جبهه باقی ماند ـ همانطور که آرزویش را داشت. بعد از یازده سال پیکر محمد نیز به خاک وطن بازگشت و در کنار دیگر شهدا به خاک سپرده شد. ماه نقره ای تنها در عمق آسمان نشسته و رنگ شب را از چهره محله می رباید و این منم که همراه با او ستاره های اشک بر چشمانم سوسو می زند، افق دید او را دنبال می کنم. نگاهی به مادر دو شهید می اندازم او نیز قطره هایی از اشک بر پیراهنش می چکد و همچنان رو به آسمان می ایستد. دو برادر و یک غم محمدرضا صادقی و علیرضا صادقی ـ دو برادر شهید ـ در خانواده ای ده نفره به دنیا آمدند.
برچسب ها :
*
*