ّ ّ ّ ّ ّ
کسی پیش من نماند/ برشی از رمان رقص در دل آتش
تاریخ و زمان ارسال :10 مرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

این داستان بر اساس واقعیتی است از زندگی شهید محمدحسن نظرنژاد، معروف به مرد آهنین خراسان. مردی که با بیش از صد ترکشِ یادگار از جبهه‌های غرب و جنوب، در سال 1375 در ارتفاعات کَفّارستان کردستان به شهادت رسید.

حسینیه شهدا این داستان بر اساس واقعیتی است از زندگی شهید محمدحسن نظرنژاد، معروف به مرد آهنین خراسان. مردی که با بیش از صد ترکشِ یادگار از جبهه‌های غرب و جنوب، در سال 1375 در ارتفاعات کَفّارستان کردستان به شهادت رسید. شهید نظرنژاد را در جبهه‌ها «بابا نظر» صدا میکردند. ماجرای زیر را شهید دستغیب در یکی از سخنرانیهایش تعریف کرده بود. نور ماه میریخت توی منطقه، نور ستاره‌ها هم. سیّد، صورتش خیس شده بود، خیس اشک. آتش دشمن شروع شد: از زمین و آسمان رو سرمان میبارید. گفتم: «زنجیرهای دشمن پاره شده، حسابی زده به سرش » سیّد اشک میریخت: مثل باران از ابر بهاری. گفت، بلند گفت، با شوق گفت: «من امشب، به لطف امام زمان(عج)، زنجیرهامو پاره میکنم.» دست انداخت گردن شفیع. گردن همه‌مان دست انداخت. شفیع سرش را به سینه فشار داد. آهسته و لرزدار گفت: «پیش جدّت رسول الله و پیش ائمه (علیهم السلام)، هوای ما رو داشته باش.»... سیّد گفت، با گریه گفت، به همة بچّه‌ها گفت: «وقتی رسیدیم نزدیک خاکریز دشمن، هر کی دور و بر من باشه، شهید میشه.» گفتم: «این سیّد چرا این طوری شده؟» گفتم: «شاید از آتیش دشمنه » گفتم: «ما از همین‌جا سالم در بریم خیلی کار کردیم، گرفتن خاکریز دشمن، پیشکش » یکی گفت، از بین بچّه‌ها گفت، با ناله گفت، «سیّد تو رو به مادرت فاطمة‌ زهرا(س)، انگشت کوچیکة ما رو هم بگیر »... سیّد گفت: «من امشب، به لطف امام زمان(عج)، زنجیرهامو پاره میکنم، دم خاکریز دشمن، هر کی دور و بر من باشه، شهید میشه.» از قیافه‌اش میشد معنی شوق را فهمید. نورانی شده بود. با حال شده بود. از صداش صفا میبارید. گفتم: «به خدا اگر به تو میدون بدن سیّد، تو همین آتیش سنگین میرقصی » گفت، با گریه گفت، با ذوق گفت: «به خدا راست گفتی هاشم، با حالی که من دارم، باید هم برقصم.» رقصید هم. زیر آتش دشمن: وقتی زیگزاگ میرفت. پشت سر شفیع میرفت. مثل شفیع گریه میکرد و میرفت جلوی تیرهای مستقیم میرفتند. اگر نمیدیدم باور نمیکردم، هیچ وقت باور نمیکردم رسیدیم نزدیک خاکریز دشمن. منوّرها یکی بعد از دیگری میآمدند. تو هوا میچرخیدند. میرقصیدند. منطقه را مثل روز میکردند. زمینگیر شدیم. نباید میشدیم. اگر میماندیم کلکمان کنده بود. باید بلند میشدیم. شفیع شد، و پشت بندش سیّد. صدای گریه‌شان، گوش فلک را کر میکرد بچّه‌ها همه بلند شدند، دنبال آنها. تعجّب بود؛ سنگینی آتش متوجّة شفیع و سیّد بود. طرف بچّه‌ها کمتر میآمد، یا اصلاً نمیآمد من شاید آخرین نفر بودم که بلند شدم. قبلش سیّد را دیدم. گریه‌اش را دیدم. خنده‌اش را دیدم. رقصیدنش را دیدم؛ رقص تو موج خمپاره‌ها، تو دل آتش. من غیب شدن سیّد را هم دیدم. گفته بود، با گریه گفته بود، به همة بچّه‌ها گفته بود: «نزدیک خاکریز دشمن، هر کی دور و بر من باشه شهید میشه.» من غیب شدن سیّد را هم دیدم. گفته بود، با گریه گفته بود، به همة بچّه‌ها گفته بود: «نزدیک خاکریز دشمن، هر کی دور و بر من باشه شهید میشه.» فقط یکی توانست برود دور و برش. یکی که سنّ و سالی هم نداشت: چهارده، شاید هم پانزده سال. قبلِ حمله، از بین بچّه‌ها، با ناله گفته بود: «سیّد تو رو به مادرت فاطمة زهرا(س)، انگشت کوچیکة ما رو هم بگیر » سیّد گفته بود: «تو اراده‌ات قویّه، اگر خدا طلبیده باشدِت، حتماً میآی.» و رفت. ولی مثل سیّد غیب نشد. امّا رفت: یک ترکش بزرگ، قلبش را برد. نمیدانم گلولة خمپاره بود، چی بود که خورد جلوی پای سیّد. هر چه بود، سیّد را غیب کرد. تکّه‌های تنش را هم بعداً پیدا نکردیم. بعدها داستانش را به آقا محسن گفتیم. تعجّب نکرد، حتّی یک ذرّه. چشم‌هاش امّا خیس اشک شد. وصیّتنامة سیّد را داد به‌مان. خواندیم. آخرش نوشته بود: «خدایا از تو میخواهم که حتّی یک ذرّه از من باقی نماند، از این من لعنتی » بعدِ او، بعدِ سیّد، چشم امیدمان به شفیع بود. شفیع هم انگار میخواست زنجیرها را پاره کند. یا کرده بود، ولی طوریش نمیشد. خدایا من آن شب دیدم. با همین دوتا چشم‌های خودم، شفیع را تو دل آتش دیدم، تو دل آتش دوشیکا. شاید مثل سیّد دوست داشت برقصد. شاید هم میرقصید، من نمیفهمیدم. میرقصید یا نمیرقصید تو دل آتش بود: تو دل آتش دوشیکا. با خاکریز زیاد فاصله نداشتیم. باور کردنش سخت بود، ولی بود. دشمن زد به فرار نفهمیدم چرا؛ هیچ نفهمیدم. ما نه لشگر بودیم، نه گردان و نه حتّی گروهان. دشمن ولی زد به فرار. فقط همان سنگر دوشیکا آتش میریخت. بدجوری جلومان را گرفته بود. شفیع رفت تو دل آتشش. با گریه و با ناله رفت. صد بار از خودم پرسیدم: «این شفیع چی دیده که این قدر گریه میکنه؟ »
برچسب ها :
*
*