ّ ّ ّ ّ ّ
سیّد، فریاد جبهه است
تاریخ و زمان ارسال :12 مرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

هنوز جمله جوان تمام نشده بود که متوجه شدم سیّد با چهره‌ای برافروخته، آن جوان را از پلکان اتوبوس به زیر کشیده و با صدایی فریاد گونه میگوید: مگر به خاطر من و امثال من به جبهه رفتی که حالا توقع قدر شناسی داری؟ مگر به خاطر امتیاز به جبهه رفتی که حالا غنیمت خوار شدی؟ جبهه جای افراد منفعت طلبی مثل تو نبود...

قصه اشاره هنوز جمله جوان تمام نشده بود که متوجه شدم سیّد با چهره‌ای برافروخته، آن جوان را از پلکان اتوبوس به زیر کشیده و با صدایی فریاد گونه میگوید: مگر به خاطر من و امثال من به جبهه رفتی که حالا توقع قدر شناسی داری؟ مگر به خاطر امتیاز به جبهه رفتی که حالا غنیمت خوار شدی؟ جبهه جای افراد منفعت طلبی مثل تو نبود... جبهه جای عاشقانی بود که تنها رضای معشوق را می دیدند، نه منافع خود را. بوی کباب اگر با سیّد تصمیم دارید گردشی در شهر داشته باشید، نیاز به یک تیم شناسایی دارید تیم شناسایی باید جلوتر از سیّد حرکت کند تا اگر احیاناً در طول مسیر با بوی کباب مواجه شد، سریعاً شما را از ادامه مسیر باز دارد سیّد شدیداً به بوی کباب حسّاسیّت دارد و در مواجهه با این شمیم، به یکباره حالتی بر او میرود که انگار قالب جان او در حال تهی شدن است. علت این امر را از او پرسیدم، پاسخ داد: اگر در میدان مین بودی و به دلیل لحظه‌ای غفلت، چاشنی مین فسفری عمل میکرد و همرزمت برای آنکه معبر و عملیات لو نرود مجبور شود تا آن مین را در زیر شکم خود مخفی نماید و ذرّه ذرّه آب شود و برای آنکه دشمن متوجه نشود حتی نتواند فریادی از درد بکشد و تنها بوی گوشت کباب شده فضا را آغشته کند، آیا تو میتوانستی این بو را هرگز فراموش کنی؟ وقتی در شب عملیات در میان استحکامات و موانع دشمن، به ناگاه بشکه‌های فوگاز منفجر شود و عزیزترین و مخلص‌ترین عاشقان روی زمین کباب شوند، آیا میتوانی به این بو بیتفاوت باشی؟ شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز، باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در میرود چو فرهادم آتش به سر میرود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو میدویدش به رخسار زرد که ای مدعی، عشق کار تو نیست که نه صبر داری، نه یارای ایست تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت همراهی با سید همراهی با سیّد نیز قواعد خاص خود را دارد هر زمانکه با او باشی، باید از کلیه حقوق خود صرف‌نظر کنی و باید تمام توجه‌ات معطوف به رعایت حقوق دیگران شود سیّد در خصوص رعایت حقوق دیگران به قدری وسواس دارد که اکثر مواقع منجر به گذشت از حق خود برای دیگری می گردد. بحمدالله من و سیّد که از داشتن وسیله نقلیه معاف هستیم، میبایست از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم. خود سیّد این را نعمتی جهت ممارست بیشتر با مردم میداند یکبار با سیّد به قصد میدان ونک، سوار خودرویی کرایه‌ای شدیم. در صندلی عقب سه خانم نشسته بودند. راننده همزمان با استارت خودرو نوار داخل ضبط را روشن کرد. صدای خواننده زن بلند شد: دنیا دنیا، دل من شد اسیرت.... میدانستم که در کنار سیّد حق اعتراض ندارم زیرا سیّد حق را به راننده میداد و در اکثر مواقع به جای تذکر به خاموش کردن ضبط، خود از خودرو پیاده میشد، ولی در اتوبان جایی برای پیاده شدن نبود. زیرچشمی به چهره سیّد دقیق شده بودم که چه میخواهد بکند لب‌های سیّد نشان از توجه او به ذکر گفتن داشت و ابروان گره خورده او نیز حاکی از شدت فشاری بود که جهت تمرکز ذهن خود به کار میبرد. در همین اثنا یکی از خانم‌ها از راننده خواست تا ضبط را خاموش کند. راننده با نگاهی غضبناک آن خانم را در آینه برانداز کرد؛ هنوز راننده تصمیمی جهت اعتراض نگرفته بود که دو خانم دیگر به مخالفت باخانم معترض برخاستند که «ای خانم اگر ناراحتی، پیاده شو ما آزادیم که هر چه را دوست داریم گوش کنیم، اگر شما مخالفتی دارید، میتوانید مابقی راه را با وسیله دیگری بروید». جنگ لفظی بین خانم ها شدت گرفته بود و راننده که از تضارب آراء به‌وجود آمده خوشحال به نظر میرسید، گفت: هر وقت به تفاهم رسیدید، به ما بگید چی کار کنیم؟ خاموش یا روشن سپس راننده به پهلویم زد و گفت: عمراً اگر زن جماعت با هم به تفاهم برسند. در گیر و دار بحث سخت و سنگین خانم‌ها که هر یک ادعای برخورداری از نعمت آزادی را مانند پتک در سر خانم معترض روشن بودن ضبط میکوبیدند، سیّد از من در خواست یک نخ سیگار کرد. سیگار؟ آن هم سیّد؟ سیّدی که ریه حساس او با کوچکترین تحریکی، او را زمینگیر میکرد؟ سیّدی که آن‌قدر مراعات حقوق مردم را مد نظر داشت که اکثرا از حق خود میگذشت، حالا در داخل یک خودروی عمومی از من درخواست سیگار کرد؟ چهره با صلابت سیّد، قدرت هر گونه سؤال و جوابی را از من گرفت. بیاختیار سیگاری درآوردم. سیّد با صدایی نسبتاً بلند گفت: آقای راننده آتیش داری؟ در این هنگام آن دو خانم که ع
برچسب ها :
*
*