ّ ّ ّ ّ ّ
بصیرت داشته باشید/ نگاهی به زندگی روحانی شهید حمزه سلیم‌زاده
تاریخ و زمان ارسال :21 مرداد 1389
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

در دومین روز از تیرماه 1344 در روستای«کویچ» از توابع مشکین شهر به دنیا آمد. پدرش محمدعلی سلیم‌زاده، اسم کودک تازه به دنیا آمده را حمزه گذاشت. روزگار سپری میشد و حمزه در دامن مادری به نام «عظمت سیف‌الهی» تربیت مییافت. حمزه علاوه بر خود سه برادر و هفت خواهر هم داشت که حمزه فرزند ارشد خانواده بود.

در دومین روز از تیرماه 1344 در روستای«کویچ» از توابع مشکین شهر به دنیا آمد. پدرش محمدعلی سلیم‌زاده، اسم کودک تازه به دنیا آمده را حمزه گذاشت. روزگار سپری میشد و حمزه در دامن مادری به نام «عظمت سیف‌الهی» تربیت مییافت. حمزه علاوه بر خود سه برادر و هفت خواهر هم داشت که حمزه فرزند ارشد خانواده بود. ولی گردش چرخ روزگار دست نوازش‌گر مادر مهربان را از سرش کوتاه کرد و پدر خانواده به خاطر اینکه بچه‌هایش بدون مادر نباشند با زنی به نام «نوبر واردی» ازدواج کرد که به گفته خانواده خانم نوبر واردی در تربیت فرزندان هیچ کوتاهی نکرده و سنگ تمام گذاشته است. محمدعلی سلیم‌زاده، پدر حمزه در مورد دوران کودکی حمزه میگوید: با آن که مادرش را در سن شش سالگی از دست داده بود ولی همیشه سعی میکرد کارهای شخصیاش را تا حد ممکن خودش انجام دهد. در آن دوران وضع اقتصادی مان در حد متوسط بود و با درآمدی که از محصولات کشاورزی و پرورش احشام به دست میآوردیم، مایحتاج زندگی را تأمین میکردیم و از لحاظ روابط اجتماعی هم با همه روستائیان خوب بودیم و از احترام خاصی برخوردار بودیم. در آن زمان در روستای کویچ مدرسه ابتدائی نبود و از طرفی حمزه به درس و مدرسه علاقه زیادی نشان میداد. بنابراین او را در روستای اُنار و علیآباد،( روستای همجوار) ثبت‌نام کردیم و چون راهی را باید پیاده میرفت همیشه صبح زود بیدار میشد و آماده رفتن به مدرسه میشد و در انجام تکالیف مدرسه بسیار باهوش و کوشا بود و همیشه با نمرات خوبی که میگرفت خوشحالم میکرد. در این دوره از زمان سنیاش با همه دوستان و همبازیهایش راحت و گرم و صمیمی بود و من ندیدم که کسی از دست پسرم ناراحت و یا گله‌مند باشد. بدین ترتیب، دوران ابتدائی را با موفقیت تمام به پایان رسانید. تربیت مذهبی حمزه، او را به تحصیلات حوزوی علاقه‌مند کرده بود و از سال 1356 یعنی از سن 12 سالگی به تهران رفت تا تحصیلات حوزویاش را آغاز کند. در مدرسه علمیه حجت تهران ثبت‌نام و تحصیلاتش را آغاز کرد. چون در این دوران از هم دور بودیم چندان از وضع تحصیلیاش خبر نداشتم ولی مدت تحصیلات حوزویاش هفت سال طول کشید که معادل با دیپلم بود و تلفنی که با هم حرف میزدیم متوجه شده بودم که علاوه بر تحصیل در کارگاه خیاطی نیز مشغول کار شده است. پسرم با دستمزد ناچیزش هم هزینه خود را تأمین میکرد و هم اندک مبلغی را هم برای ما میفرستاد. وقتی که برای دیدن ما میآمد در کارهای باغ و کشاورزی کمک میکرد. به عیادت بازماندگان خانواده شهدا میرفت و به کار عقب افتاده آنها رسیدگی میکرد و خدا شاهد است که حتی گندم آنها را به آسیاب روستای همجوار میبرد و حتی در کارهای کشاورزی هم به آنها کمک میکرد. بدلیل کوچک و کم درآمد بودن روستا و اینکه همه، همدیگر را میشناختند. وقتی از تهران میآمد بیشتر اوقات را با دوستان و فقرا بود. احترام به پدر را از وظایف اصلی و اولیه خود میدانست و به پدران شهید احترام خاصی قائل بود و همیشه به آنها سر میزد تا مبادا جای خالی شهیدان‌شان را احساس کنند. حمزه بعد از انقلاب با گروه فداییان اسلام در تهران آشنا شده بود و مدتی بعد از این که آموزش تکاوری دیده بود با وجود سن کم خود در مبارزات ایام انقلاب تلاش گسترده‌ای داشت و تمام توان خود را وقف کمک به اسلام و انقلاب کرد. خودم هم سابقه حضور در جبهه‌های نور علیه ظلمت را دارم. بعد از چهل روز حضور در اهواز، مرخصی گرفتم و به تهران قصد سفر کردم تا جگر گوشه‌ام حمزه را ببینم. اواخر سال 1359 بود که به دیدار فرزندم به تهران رفتم. بعد از ملاقات هم دیگر حمزه شانزده ساله‌ام از من اجازه رفتن به جبهه را خواست. گفتم: من به تو چطور بگویم که بروی یا نه؟ اگر بگویم که بروی. اهالی روستا میگویند پسر بچه بیمادر را فرستاده جبهه و خودش آمده. اگر هم بگویم نرو میگویی پس چرا خودت میروی؟ بالاخره از طریق بسیج تهران در جبهه جنوب به سپاهان اسلام پیوست و در سال 1361 به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و تا روز شهادتش همواره در مسئولیت‌های مختلف در جبهه‌های آبادان، خرمشهر، هورالعظیم، هویزه، جزیره مجنون و شلمچه عاشقانه حضور داشت. علی سلیم‌زاده برادر حمزه هم میگوید: برادرم از سال 1360 یعنی از سن 16 سالگی تا لحظه شهادتش ( مدت 5 سال ) در جبهه بود و در این 5 سال فقط شش ماه را به مرخصی آمده بود. این دوران را با هم رزم‌های خود از جمله شهید مهدی باکری و شهید حاج میرمحمود بنیهاشم بودند و با بیشتر دوستانش در جبهه آشنا شده بود. آرزویش فقط و فقط شهادت بود هیچ‌وقت امامه نمیگذاشت و میگفت اگر شهید نشوم تحصیلاتم را در این زمینه ادامه خواهم داد. بر
برچسب ها :
*
*