ّ ّ ّ ّ ّ
ماجرایی که تمام نشد...
تاریخ و زمان ارسال :09 شهریور 1389
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

کمی بعد، جنگ شروع شد؛ 31 شهریور 59، هواپیماهای عراقی آمدند و شهرهای ما را بمباران کردند و تانکهاشان زمین‏های فراخ خوزستان را گرفتند. ویرانی بود و ناامنی و مرگ که سرک کشیدند. کشوری که خدا میداند چند حزب داشت، بیش از همیشه یک صدا شد. امام(ره) گفت: «دزدی آمده سنگی انداخته و رفته...» باید کسی به این دزد سیلی آب‏داری میزد.

1 روزهایی که روزنامه‏ها پر بود از تأیید و تکذیب، موافقت و مخالفت و... . سال اول و دوم بعد از پیروزی انقلاب بود. هر گوشه این کشور، خدا میداند چند حزب داشت. یک نفر با ریش پرپشت، کلاه سربازی و دکترای فیزیک پلاسما، جایی از این خاک منتظر بود تا یک بالگرد بیاید و زخمیها را از میان درگیریهای احزاب به جای امنی ببرد. آن روزها امنیت برقرار بود، اما هیچ کس گمان نمیکرد که جنگی از راه میرسد و جاهای امن را هم ناامن خواهد کرد. آن روزها شاید حتی چمران به یک درگیری جداییطلبانه، کوتاه فکر میکرد و به بالگردی که بالأخره آمد اما زدندش، افتاد و بدن‏های آن‏هایی را که هنوز، هر چند زخمی بودند، جان داشتند، تکه تکه کرد. 2 و کمی بعد، جنگ شروع شد؛ 31 شهریور 59، هواپیماهای عراقی آمدند و شهرهای ما را بمباران کردند و تانکهاشان زمین‏های فراخ خوزستان را گرفتند. ویرانی بود و ناامنی و مرگ که سرک کشیدند. کشوری که خدا میداند چند حزب داشت، بیش از همیشه یک صدا شد. امام(ره) گفت: «دزدی آمده سنگی انداخته و رفته...» باید کسی به این دزد سیلی آب‏داری میزد. 3 اکثر فرمانده‏های ارتش یا فرار کرده بودند، یا عزل شده بودند. بنی صدر رئیس‏جمهور بود، فرمانده کل قوا هم این ارتش بیفرمانده‏هایش با آن فرمانده کل قوا حق داشت که نتواند. خونی تازه میخواست. باید خیلی اتفاقات میافتاد. باید کمی به خودش جرئت میداد. اول جوان‏هایی که به خودشان میگفتند: «دانشجوی پیرو خط امام» پا پیش گذاشتند که آن خون تازه باشند. گفتند: «ما میرویم جلو.» به‏شان گفتند بروید، ما هم از عقب حمایت میکنیم. اما نه آن‏ها گفتند تا کجا میرویم و نه اینها که قرار بود حمایت کنند گفتند تا کجا بروید. چهل نفر رفتند جلو؛ تا هر جا که شد. تا پیش پای یک گردان تانک. تا جایی که شاید نمیشد کاری برایشان کرد. تانکها دورشان را گرفتند. مثل آهو توی دشت. یکییکی کشتندشان، با گلوله، با آرپیجی، با هر چه خواستند و با هر چه داشتند و این خون، این خون‏ها، انگار رگ‏ها را گرم کرد. انگار هر که میخواست بجنگد جان گرفت. 4 خرمشهر که زیر گلوله‏ها و خمپاره‏ها دیگر خونین‌شهر شده بود، بعد از 45 روز مقاومت کوچه به کوچه و خانه به خانه، حالا دست عراقیها بود و در تمام ایران به کمتر کسی خبر رسیده بود که در آنجا چه گذشت. کمتر کسی میدانست که در این 45 روز، چه کسانی آمدند و رفتند. هر چه کنیم باز خرمشهر به دست دشمن میافتد. پس بگذار وقتی میگیرندش خونین باشد. عراقیها میخواستند خاطره خرمشهر برایشان خاطره فتح پیروزمندانه یک نقطه راه¬بردی باشد و بماند؛ که نشد و نماند. برایشان کابوس شد. پیروزیای با تلاش بسیار و بیهیچ افتخار، نوزده ماه تقلای بیحاصل و دست آخر هم یک شکست؛ یک کابوس در سوم خرداد 61، همه مردم وقتی شنیدند خرمشهر آزاد شده، به خیابان‏ها آمدند، اشک ریختند، شادی کردند، نقل و شیرینی دادند. چراغ ماشین‏هایشان را روشن کردند و بوق زدند و ... تمام مردم ـ تمام یک ملت ـ شادمانه به هم تبریک گفتند. 5 جنگ به شکل دیگری شد. بنیصدر رفت و بعد از رفتنش همه چیز عوض شد. انگار همه آنچه باید میشد، یک باره شد. حالا شیوه‏های جدید جنگ را یک جوان استخوانی پدید میآورد. جوانی که این جمله از او به یادگار مانده: «باید به خود جرئت داد.» حسن باقری اول خبرنگار بود. رفته بود جبهه خبر بگیرد. بعد ماند؛ ماند و کار کرد. کار شناسایی، کار طراحی. عملیات‏های بزرگی را طراحی کرد. کی باورش میشد؟ یک ساله هر چه فتوحات عراقیها بود به باد رفت. هر چند او و رفقایش فرصتی هم نداشتند. زود به لحظه‏ای می¬رسیدند که انگار دیگر نمیخواستند یک لحظه هم بمانند؛ لحظه‏ای که انگار همه معنای بودن بود. 6 عراق مردم حلبچه را که از رزمنده‏های ایرانی استقبال کرده¬اند، با گازهای شیمیایی تاول‌زا و سیانور بمباران می¬کند. اول بوهای خوبی حس می¬کنی، بعد سینه‏ات میسوزد. سخت نفس میکشی؛ سرفه‏های شدید، تاول‏های بزرگ و میبینی همه اطرافیانت مثل تو شده‏اند؛ به زمین چنگ میزنند، انگار که میخواهند سینه زمین را بشکافند و مرگ را التماس میکنند که زودتر بیاید. این هدیه نامردی است که از دست تو و رفقایت عاجز شده. فکر میکنی که اینجا آخر دنیاست، اما نیست. زنده میمانی. رفتن دوستانت را میبینی، اما زنده میمانی. ده سال، پانزده سال، بیست سال یا بیشتر؛ تا بالأخره آن سرفه‏ها و دردها و تاول‏ها دوباره بیایند؛ همان طور که مرگ بالأخره میآید. اول بوهای خوبی حس می¬کنی. بعد انگار همه چیز سفید میشود. پنج هزار نفر در ده دقیقه شهید شدند. 7 جنگ وارد زمین جدیدی شد. نه زمین، دریا، که دیگر هم آب بود و هم آتش. ایران عملیات‏های م
برچسب ها :
*
*