ّ ّ ّ ّ ّ
پای حرف‌های پدر شهیدان موحد دانش/ ما اعتقاد داشتیم، بچه‌ها هم رفتند
تاریخ و زمان ارسال :19 آبان 1389
دسته بندی : یادداشت
14
خلاصه یادداشت :

هر وقت میآمد، سوغاتی میآورد؛ آن هم تیروترکش. چندین بار هم به شدت مجروح شد و تا مرز شهادت پیش رفت. فکر نمیکردم پشت خیابان‌هایی که هر روز بیهیچ توجهی از آن عبور میکردم، کوچه‌ای خاص باشد و در یکی از خانه‌هایش پیرمردی 75ساله که غبار فراموشی روی دانسته‌هایش نشسته بود.

هر وقت میآمد، سوغاتی میآورد؛ آن هم تیروترکش. چندین بار هم به شدت مجروح شد و تا مرز شهادت پیش رفت. فکر نمیکردم پشت خیابان‌هایی که هر روز بیهیچ توجهی از آن عبور میکردم، کوچه‌ای خاص باشد و در یکی از خانه‌هایش پیرمردی 75ساله که غبار فراموشی روی دانسته‌هایش نشسته بود. ما رفتیم تا به سهم خودمان گردی از روی دانسته‌هایش بزداییم تا شاید حاج‌غلامحسین موحد‌دانش پدر شهیدان علیرضا و محمدرضا برایمان از پسرانش که در محیطی مذهبی و متدین رشد یافته بودند، بگوید. ما اگرچه نزد پدری بودیم که داغ دو جوان برسینه داشت اما دلش به آسمان وصل بود و روحیه معنوی و شادابش را حفظ کرده بود. برای همین بود که مصاحبه‌مان به غم ننشست. او از فرزند ارشدش حاج علیرضا و به‌دنیا آمدنش درسال 1337 گفت. از کودکی و جوانیاش و قبولی در دانشگاه تبریز و رشته برق. البته علیرضا نرفت. او انتخاب دیگری کرد و وارد دانشگاه مبارزه و دفاع شد و در سنگری خدمت کرد که افتخاراتش بسی والاتر و بهتر از مدارج و مناصب دنیایی بود. حاج علی در عملیات والفجر2 و منطقه حاج‌عمران درحالی که فرماندهی تیپ 10سیدالشهداء(ع)‌را برعهده داشت، به‌شهادت رسید. او از محمدرضا هم برایمان گفت؛ از تولدش درسال 1340. او از 20اردیبهشت 1361 و شهادتش درمنطقه ام‌الرصاص و عملیات فتح‌المبین حرف‌ها داشت. حاج غلامحسین از چشم‌انتظاریاش گفت، از اینکه هنوز منتظر آمدن رهبر است، این را میشد به‌راحتی از چشمان پر از اشکش فهمید؛ زمانی که خاطره دیدار ناگهانی آقا در زمان ریاست جمهوریشان از منزل شهید غلامعلی پیچک را برایمان تعریف میکرد. این سطور شاید بهانه‌ای باشد که درخواست این پدر شهید به محضر رهبرش برسد. هرچند بهانه ما در این همکلامی روز شمار تقویمی بود که 13مرداد 1362 را به رخ میکشید و کمی هم دیر به منظرتان رسید اما در این همکلامی همراهمان باشید. چرا علیرضا به دانشگاه نرفت؟ آن روزها مبارزات انقلابی به اوج خود رسیده بود و علیرضا وارد این جریانات شد. دیپلمش را هم که گرفت، رفت سربازی، سال 1356 بود. آن وقت‌ها انقلاب تازه پا گرفته بود. با فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر خروج سربازان از پادگان‌ها، علیرضا درحالی که 10ماه از خدمتش گذشته بود، فرار کرد و وارد مبارزات انقلاب شد. بعد از پیروزی انقلاب به مادرش گفت: «تا حالا سرباز طاغوت بودم حالا میخواهم سرباز امام باشم.» خودش را به پادگان جمشیدیه معرفی و سربازیاش را در آنجا ادامه داد. یک روز که مردم شورش میکنند تا زندانیان بیگناه را از زندان خارج کنند، او در برج نگهبانی پادگان بوده، درمیان زندانیان، هویدا و نصیری رئیس ساواک هم از فرصت به‌دست آمده، استفاده میکنند و قصد فرار از زندان را داشتند. علیرضا که آنها را میشناخته، متوجه میشود. بعد از کمی سروصدا و فریاد کسی متوجه نمیشود، خودش را از برج پایین میاندازد و با آجر به پیشانی نصیری میزند و مردم را مطلع کرده و آنها را به زندان برمیگرداند تا انقلاب به حسابشان رسیدگی کند! بعد از اتمام سربازی، علیرضا فعالیت‌هایش را چطور ادامه داد؟ اولین فعالیتش ورود به کمیته انقلاب اسلامی بود. در سال 1358 به سپاه پاسداران پیوست و حراست از بیت امام خمینی(ره) را به‌عهده گرفت. شروع کار علیرضا در برخورد با دشمنان اسلام و ایران، غائله کردستان، مرز بازرگان و مبارزه با دموکرات‌ها و... بود. در این راه دوستانش مصطفی دعوتی و حبیب سعیدی به‌شهادت رسیدند. نگران حضورش در این مسیر نبودید؟ چطور وارد جنگ شد؟ زمانی که سرباز طاغوت بود در شاهرود خدمت میکرد. نگرانش بودیم، اما بعد از پیروزی انقلاب هیچ دلهره‌ای در مورد فعالیت بچه‌ها نداشتیم. به قول مادرش «دیگر سرباز امام خمینی (ره) است.» علیرضا و محمدرضا در خانواده‌ای مذهبی رشد پیدا کرده بودند، فعالیت آنها در این زمینه از نظرمان مشکلی نداشت. درباره جبهه رفتن هم سختی نداشتند. فقط وقتی محمدرضا میخواست برود، علیرضا گفته بود: «باید از بابا اجازه بگیری». جنگ که رسماً شروع شد، به جبهه رفت. ما اعتقاد داشتیم،‌بچه‌ها هم رفتند. مجروحیت علیرضا در چه عملیاتی و به چه صورت بود؟ در عملیات بازیدراز، سال 1360 جانشین «محسن و زوایی» بود. در همین عملیات بود که دست راستش را به اسلام تقدیم کرد اما برای اینکه روحیه بچه‌ها تضعیف نشود برای چندین ساعت، دستش را در جیبش میگذارد. تا بالاخره بچه‌ها از شدت خونریزی متوجه میشوند و او را به بیمارستان تبریز میرسانند، خانم دکتر تا دست علیرضا که بر اثر انفجار نارنجک،‌متلاشی شده بود را میبیند، از حال میرود. در مدتی که در جبهه بود، به خانه سر میزد؟ خیلی کم، هر وقت هم که میآمد، سوغاتی میآورد؛ آن هم تیروترکش. چندین
برچسب ها :
*
*