ّ ّ ّ ّ ّ
شهید چمران در پی اعلام به تاخیر افتادن آزادسازی سوسنگرد: من رسماً اعلام جرم می‌کنم
تاریخ و زمان ارسال :23 آبان 1389
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

شهید چمران در پی اعلام تأخیر در اجرای عملیات آزادسازی سوسنگرد در شب 26 آبان 1359 در نامه‌ای نوشت «من رسماً اعلام جرم میکنم؛ بنام نماینده‌ امام و نماینده شورای عالی دفاع از این همه اهمال و اتلاف وقت و به هدر رفتن خون جوانان شکایت دارم».

شهید چمران در پی اعلام تأخیر در اجرای عملیات آزادسازی سوسنگرد در شب 26 آبان 1359 در نامه‌ای نوشت «من رسماً اعلام جرم میکنم؛ بنام نماینده‌ امام و نماینده شورای عالی دفاع از این همه اهمال و اتلاف وقت و به هدر رفتن خون جوانان شکایت دارم». خبر رسید سوسنگرد تقریباً به محاصره در آمده و غالب روستاهای اطراف را نیز نیروهای ارتش عراق تصرف کرده‌اند. از سوسنگرد به مصطفی بیسیم زدند و خبر دادند شهر اوضاع وخیمی دارد و آذوقه تمام شده است. دکتر به آن‌ها پاسخ داد بروید مغازه‌های شهر را باز کنید و مایحتاجی را که لازم دارید، بردارید، اما یادتان باشد فهرست اقلامی را که برداشته‌اید، در دو نسخه یادداشت کنید. یک نسخه را جهت اطلاع صاحب مغازه همان جا درون مغازه بگذارید و نسخه دوم را هم برای من بیاورید تا بعداً بتوانیم پولشان را پرداخت کنیم. مصطفی که دیگر تحملش را به کلی از دست داده بود، شب دوشنبه 26 آبان 1359 برای فرماندهان ارتش نامه‌ای نوشت و طی این نامه، به این صورت از آنها کمک خواست «من رسماً اعلام جرم میکنم. بنام نماینده‌ امام و نماینده شورای عالی دفاع از این همه اهمال و اتلاف وقت و به هدر رفتن خون جوانان شکایت دارم». مصطفی، راهی سوسنگرد شد. او و همراهانش توسط دو دستگاه لندکروز از اهواز به سمت سوسنگرد به راه افتاده بودند، اما هنوز به نیمه راه نرسیده بودند که عراقیها لندکروز اول را زدند. خمپاره‌ای هم به سقف برزنتی لندکروزی که مصطفی درون آن نشسته بود، برخورد کرد، اما این خمپاره به کسی اصابت نکرد. فقط کف اتومبیل را شکافت و به درون زمین فرو رفت. همه از اتومبیل‌ها بیرون پریدند و در گوشه‌ای سنگر گرفتند. مبهوت و هراسان مانده بودند و با خود فکر میکردند چه اتفاقی افتاده است. به راستی چگونه ممکن بود خمپاره بیآنکه منفجر شود، به درون زمین فرو رود؟! در همین حال، همراهان دکتر، او را دیدند که خم شده است و به حفره‌ای که از فرو رفتن خمپاره به درون زمین ایجاد شده بود، نگاه میکند. در کنار خمپاره عمل نکرده، یک شقایق وحشی از دل خاک سر برآورده بود و گلبرگ‌های زیبایش در باد این سو و آن سو میشدند! مصطفی به دوستانش نگاهی انداخت و لبخند‌زنان گفت نگاه کنید، بچه‌ها! ببینید این شقایق وحشی در چه جای عجیبی روییده. میبینید چقدر زیباست؟ همه به خنده افتاده بودند. میخندیدند و با چهره‌ای مبهوت به یکدیگر نگاه میکردند؛ اینکه در چنین شرایط خطیر و دشواری دکتر چمران با آرامشی عظیم و به خونسردی آنجا ایستاده بود و به رویش یک شقایق وحشی از دل خاک فکر میکرد، برای آنها خیلی عجیب بود! در حقیقت، حضور این چریک چابک و ناآرام با قلبی لبریز از عواطفی شاعرانه و ذوقی زیبایی پسند، در میدان جنگی این چنین بیترحم و خونین، خود کمتر از رویش شاخه گلی چشم‌نواز در نکار خمپاره‌ای ویران‌گر، تناقض‌آمیز به نظر نمیرسید. یک روز از فرماندهی دستور رسیده بود پلی که نزدیک شهر است باید از بین برود تا نیروهای دشمن نتوانند از روی آن عبور کنند و خود را به داخل شهر برسانند. عده‌ای از بچه‌ها برای انجام این مأموریت داوطلب شدند. همه آنها دوست داشتند خودشان را جلو بیندازند و خودی نشان بدهند، اما دکتر مخالفت خود را با اجرای این طرح اعلام کرد. او گفته بود نه، نمیشود. این پل مستقیماً در دید دشمن است. شما نمیتوانید چنین کاری بکنید. همه مانده بودند که چه کار باید بکنند، اما هیچ کس راهی پیدا نمیکرد. امکانات زیادی هم در اختیار نداشتند و نمیخواستند به جاهای دیگر خسارت وارد کنند. با این همه، دستور از سوی فرماندهی صادر شده بود و به هر ترتیبی که بود، پل مورد نظر باید منهدم میشد. دست آخر تصمیم گرفتند تا اجرای عملیات را به فردا موکول کنند. شاید تا آن زمان اتفاق تازه‌ای افتاد و امکانات بیشتری برای انجام این مأموریت خطیر فراهم شد. اما صبح خیلی زود برای فرمانده خبر آوردند که پل منهدم شده است. هیچ کس باور نمیکرد. فرمانده عده‌ای را مأمور کرد تا از منطقه بازدید کنند و گزارش بدهند. آن روز صبح، وقتی فرستادگان فرمانده به نزدیکیهای پل رسیدند، دکتر چمران را دیدند که با تعدادی از نیروهایش به سمت‌شان میآیند. میگفتند و میخندیدند و بسیار شادمان بودند. پل موردنظر هم به راستی منهدم شده بود. درگیری در سوسنگرد شدت یافته بود و تانکهای دشمن به سرعت پیشروی میکردند. گویی دیگر هیچ کس جلودارشان نبود. فقط مصطفی بود و 5 نفر از نیروهایش که نه آر.پی.جی داشتند و نه آر. پی. جی زن. یکی از بچه‌ها خمیده خمیده پیش رفت و خود را به یکی از تانکهای عراقی رساند. سپس، از بدنه تانک بالا رفت و نارنجکی درون آن انداخت و بازگشت. به این ترتیب بود که آنها با دست خالی هم توانستند تعدادی
برچسب ها :
*
*