ّ ّ ّ ّ ّ
فرمانده سپاهی که ناشناس ماند
تاریخ و زمان ارسال :27 آبان 1389
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

سردار گمنام، از نخستین روز تجاوزدشمن ساعتی آرامش نداشتی و لحظه ای از پا ننشستی، چه بسا هفته ها که مادر صبورت تو را ندید، با شوق به سپاه می آمد و پاسخ می شنید که حبیب در جبهه است و بی تاب تر از همیشه به خانه بر می گشت.

سردار گمنام، از نخستین روز تجاوزدشمن ساعتی آرامش نداشتی و لحظه ای از پا ننشستی، چه بسا هفته ها که مادر صبورت تو را ندید، با شوق به سپاه می آمد و پاسخ می شنید که حبیب در جبهه است و بی تاب تر از همیشه به خانه بر می گشت. آنها که نام سوسنگرد را می شنوند چه می دانند که تو چه بودی و چه کردی؟ آنها که در نقشه خوزستان و در کنار مرز در جستجوی منطقه دشت آزادگان هستند، چگونه می توانند تصور کنند که روزی مردانی از جنس کوه، در این دیار، با دستان خالی، در مقابل دشمنی ایستادند و او را تا پشت مرزهای مردانگی ایران بزرگ راندند که، به نمایندگی از دنیای ظلم ستم و با کمک 36 کشورآمده بود تا در چند روز نام کهن و با قدمت 7000ساله ی ایران را از نقشه ی جغرافیای زمین و زمان محو کند. به راستی پس از سال ها چگونه می توان صلابت تو را در برابر تهمت های گروهک های معاند و مسلح ترسیم کرد؟ چگونه می توان از همت شبانه روزی ات در رساندن پیام های حضرت امام (ره)در اوج روزهای قیام و خون، در سال های 1357 - 1356 حکایت کرد؟ چگونه می توان عشق تو را به مردم مسلمان و محروم سوسنگرد توصیف کرد؟ همان مردمی که سال ها با پرورش جوانان آنها در مسجد و مدرسه، به سوی حق و رستگاری راهنمای شان کردی. تو که تقوا سر لوحه اعمالت بود و اخلاص چشمه ای که از آن سیراب می شدی. رهایی از دنیا خواهی در زندگیت آشکار بود و آن را دستاویز محکمی برای عبوراز کژی ها و پلیدی ها می دانستی . اعتقادت این بود: حب الدنیا راس کل خطیئه با اولین شلیک گلوله دشمن متجاوز، با لباس سبز سپاه بر خواستی . فرماندهی پاسداران سبز پوش سوسنگرد با تو بود، آنا ن که محبت و مهر تو را در دل داشتند با تو پیمان بستند و تا آخرین لحظه دست از دفاع بر نداشتند. پیمان تو استقامت را به آنها می آموخت و رشادت تو بی باکی را در پیش چشمانشان به تصویر می کشید. سردار شجاعت ها، کدام شبیخون به دشمن بود که تو پیش گام آن نبودی . کدام شب را می توان نام برد که تو در ظلمت آن، مطمئن و چابک به سنگرهای دشمن نفوذ نکردی و متجاوزان را به هلاکت نرساندی؟ وقتی که از رزم باز می گشتی وضو می ساختی و به نماز می پرداختی، قنوت های سر شاراز اشک و سجده های لبریز از استغاثه ات دیدنی بود. سردار گمنام، از نخستین روز تجاوزدشمن ساعتی آرامش نداشتی و لحظه ای از پا ننشستی، چه بسا هفته ها که مادر صبورت تو را ندید، با شوق به سپاه می آمد و پاسخ می شنید که حبیب در جبهه است و بی تاب تر از همیشه به خانه بر می گشت. وقتی طوفان تجاوز وزید و متجاوزین، سرزمین پاک ایران و نخلستان های شاداب خوزستان را با گام های خود لگد کردند، شمال سوسنگرد به تصرف دشمن در آمد و در بخش شرقی، پل زدند و به سوی جاده اهواز در حرکت کردند، تو لحظه ای آرام نبودی. به قلب دشمن زدی و در محاصره افتادی . همسرت هم به اسارت در آمد، از همه سو گلوله می بارید و تنها قامت استوار تو بود که زخم ها را به خود می خرید، با بدنی پر از جراحت به زمین افتادی. عوامل مزدور یعنی ستون پنجم تو را به عنوان فرمانده سپاه منطقه معرفی کردند و پاسدار بودنت رعب و وحشت را بر سربازان دشمن حاکم کرد، کم کم و با احتیاط به سمت تو آمدند و دستگیرت کردند. پاسدار خمینی بودنت موجب شد تا با وجود بدن مجروح که خون فراوانی از آن رفته بود، تو را آزار و اذیت کنند اما کلام تو در پاسخ به پرسش های آنان که اطلاعات جبهه را از تو می خواستند زمزمه آیات روح بخش کلام حق بود. پس از چند ساعت با آمبولانس از رودخانه هوفل عبورت دادند و تمام آن شب را در نزدیکی کوه های الله اکبر به سر بردی، با فشار و شکنجه می خواستند به رهبرت توهین کنی اما مقاومت و استقامت تو آنها را به خشم واداشت و آنان آزار و اذیت را دو چندان کردند؛ نه تنها زخم هایت را پانسمان نکردند بلکه جرعه آبی هم به تو ننوشاندند. تو راضی بودی، چرا که پیرو امامی بودی که در غربت عاشورا با کام تشنه سر از بدنش جدا کردند. اسرایی که در آن محل بودند از مقاومت تو حیرت زده شدند، آن شب با بدنی خونین نماز گذاردی، نمازی چون عبادت مولایت امام حسین (ع )، در قتلگاه با زمزمه الهی رضا برضائک تسلیما لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیسین صبح که فرا رسید مجروح و عطشناک و در حالی که بی هوش بودی با آمبولانس به شهر العماره منتقل شدی و از آن ساعت به بعد، از مهر ماه 1359 خبری از تو نشد... یک سال بعد همسرت آزاد شد اما تو پرستویی بودی که بر نگشتی و عاشقی بودی که سفری بی بازگشت رفتی... ما مانده اییم و وصیت نامه ات؛ هر بار که آن را می خوانیم مطلب تازه ای یاد می گیریم, تو گفته ای که: خدایا زندگی در این دنیا را نمی خواهم، چون امام علی (ع) آن را سه طلاقه کرد، پس من که شیعه او
برچسب ها :
*
*