ّ ّ ّ ّ ّ
شرجی شهود شهیدان/ تفحص
تاریخ و زمان ارسال :15 آذر 1389
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

خیلی راه رفته بودیم. هر شیء مشکوکی را که میدیدیم، سریعا به طرفش رفته و محل را تا چند متر اطرافش زیر و رو میکردیم. با سرنیزه، یا بیل و کلنگ. اما هیچ اثری پیدا نمیکردیم. دیگر بچه‌ها خسته شده بود. دست‌ها هم تاول زده بود و تاول‌ها هم ترکیده و خاک هم که روی زخم تاول‌ها میریخت، میسوخت.

محمد احمدیان مونس بچه‌ها خیلی راه رفته بودیم. هر شیء مشکوکی را که میدیدیم، سریعا به طرفش رفته و محل را تا چند متر اطرافش زیر و رو میکردیم. با سرنیزه، یا بیل و کلنگ. اما هیچ اثری پیدا نمیکردیم. دیگر بچه‌ها خسته شده بود. دست‌ها هم تاول زده بود و تاول‌ها هم ترکیده و خاک هم که روی زخم تاول‌ها میریخت، میسوخت. تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم. برای استراحت کنار تپه‌ای دراز کشیدیم و من به فکر فرو رفتم. خدایا! اینجا چه طور سرزمینیه، هر چی میگردیم تمامی نداره. از طرفی با اینکه مطمئنیم بچه‌ها اینجا شهید شدند و جا مانده‌اند، اما هیچ اثری از آنها نیست. تو همین فکرها بودم و با سرنیزه به حالت سرگرمی و بدون انگیزه زمین را میکندم. یک دفعه احساس کردم سرنیزه‌ام به چیزی برخورد. سریعاً خاکها را کنار زدم. یا زهرا. پوتین نظامی بود! اطراف پوتین را خالی کردیم. با دقت زمین را کندیم. پیکر مطهر شهیدی پیدا شد. بچه‌ها همگی شروع کردند تپه را که سنگر خاکی بود، خراب کردند و هر چند دقیقه یک بار فریاد «یا زهرا» و «یا حسین» بچه‌ها، خبر از پیدا شدن شهیدی میداد. آن روز پانزده شهید پیدا شد. آنها را به معراج‌الشهدای شرهانی آوردیم و شدند مونس بچه‌ها. حرف‌های ناگفتة سال‌ها را که کسی را محرم شنیدنش نمیدیدیم به پایشان ریختیم. ? پای شهید، پلاک هویت با اینکه اینجا را بارها آمده بودیم و گشته بودیم، اما امروز حس دیگری داشتم. گفتم بچه‌ها امروز بیشتر دقت کنید. مثل اینکه قراره خبری بشه. یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: «الله اکبر! لشکر ما هم میخواد شهید بده، التماس دعا، شفاعت یادت نره، به خواب ما هم بیا و...» هم شوخی بود و هم باعث رفع خستگی و کلی هم خنده. اما این حرف‌ها باعث نشد بچه‌ها به حساب اینکه اینجا را قبلا گشته‌‌اند، رها کنند، یا سریع بگذرند. از طرفی ما وسط میدان مین بودیم. گفتم: بچه‌ها مواظب باشید، شوخی شوخی جدی نشه، تا اینکه یکی از بچه‌ها من را صدا کرد، رفتم طرفش. تکه‌های لباسی از زیر خاک بیرون بود. شروع کردیم کندن زمین. ناگهان یکی از بچه‌ها فریاد زد: «شهید». آنقدر بلند فریاد کشید که یک لحظه همه ترسیدیم. گفتم بابا، ما هم داریم میبینیم، یواش‌تر. یکی دیگر از بچه‌ها گفت: خوب شد اسمشو نگفتی، وگرنه مطمئناً خانواده‌اش الآن تو مقر منتظر ما بودند، آنقدر بلند گفتی که خانواده‌اش هم میشنیدند. پیکر شهید را از دل خاک درآوردیم، اما هیچ کس خوشحال نشد و شادی کشف این پیکر مطهر، به غمی سنگین در دل بچه‌ها مبدل شد. هیچ مدرک هویتی از شهید همراهش نبود. اما نکته‌ای که حواس همه به آن بود این بود که یک پای شهید هم نبود. به دنبال پلاک و پای شهید در میدان مین شروع به گشتن کردیم. اما هیچ اثری نبود. گفتم بچه‌ها، نذری بکنیم. همه قبول کردند. گفتم هر جا پلاک پیدا شد، یک زیارت عاشورا میخوانیم. یکی از بچه‌ها گفت: «یکی هم برای پاش». باز یکی از بچه‌ها شوخیاش گل کرد. گفت: شانس آوردیم که یک پا و یک پلاکش نیست، وگرنه دو سه روز باید اینجا اتراق میکردیم و مفاتیح دوره میکردیم، از کار بقیه شهدا میموندیم! چند دقیقه بعد پای شهید پیدا شد. توی پوتین و از مچ قطع شده بود. من همانجا نشستم و عاشورا را شروع کردم. بچه‌ها دنبال پلاک میگشتند. غروب شد و پلاک پیدا نشد. برگشتیم مقر. همان کسی که خیلی شوخی میکرد، آمد داخل چادر و گفت: زیارت عاشورای دوم را بخوان، هویت شهید روی زبونه پوتین کاملا نوشته شده بود. همان جا من خواندم: السلام علیک یا اباعبدالله... ? کمک وزش باد در منطقه عملیات محرم بودم که بچه‌های تفحص 31 عاشورا گفتند: میخواهیم به منطقه چزابه برویم و گشتی بزنیم. دنبال چند شهید میگشتند که آدرس تقریبی محل شهادتش را داشتند و قبلاً چند بار به آنجا رفته بودند و دست خالی برگشته بودند. به من گفتند شما هم با ما بیا، شاید قدمت خیر باشد. من هم با توجه به علاقه‌ای که به این‌گونه سفرها داشتم، قبول کردم و با آنها به منطقه چزابه رفتم. منطقه کاملاً رملی بود. مقداری گشت زدیم، اما چیزی پیدا نکردیم. کمکم وزش بادی که جریان داشت، شدت گرفت. ما خودمان را به درختی که نزدیکمان بود، رساندیم تا کمی در امان باشیم و وقتی وزیدن باد کم شد، بلند شدیم و کمی اطرافمان را دید زدیم و چیزهایی را که در نزدیکیمان بود و قبل از وزیدن باد زیر رمل‌ها مدفون بود، نظرمان را به خود جلب کرد. به طرفش دویدیم. باور کردنی نبود. باز کرامتی دیگر رخ داده بود و پیکر مطهر همان شهدایی را دنبالشان بودیم، به امر خدا به کمک وزش باد پیدا کردیم. بچه‌ها دیگر هیچ کدامشان در حال خودشان نبودند. باز درد دل‌ها آغاز شد و اشک چشم‌ها جاری. هر کدام قسمتی از پیکر متلاشی شده شهید را در آغوش گرفت
برچسب ها :
*
*