ّ ّ ّ ّ ّ
نگاهی به زندگی حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی/ یک ماموریت عاشقانه
تاریخ و زمان ارسال :04 بهمن 1389
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

سال 1318 اولین سالی بود که مسئله سربازی در ایران مطرح شد. حاج سید عباس ابوترابی به دنبال چاره ای بود تا شاید بتواند پسرش را از سربازی معاف کند. مأمور ثبت احوال قم به پدر گفته بود شناسنامه پسرش را از جایی دوردست بگیرند تا شاید از سربازی معاف شود. این شد که شناسنامه سیدعلی اکبر ابوترابی از روستای دورافتاده تاقیان از توابع محلات صادر شد.

عنبر اسلامی سال 1318 اولین سالی بود که مسئله سربازی در ایران مطرح شد. حاج سید عباس ابوترابی به دنبال چاره ای بود تا شاید بتواند پسرش را از سربازی معاف کند. مأمور ثبت احوال قم به پدر گفته بود شناسنامه پسرش را از جایی دوردست بگیرند تا شاید از سربازی معاف شود. این شد که شناسنامه سیدعلی اکبر ابوترابی از روستای دورافتاده تاقیان از توابع محلات صادر شد. بعدها خودش گفته بود شناسنامه ما را از آنجا گرفتند که سربازی نرویم، غافل از اینکه تقدیر الهی هرچه باشد همان پیش خواهد آمد و من به جای دو سال خدمت اجباری، توفیق خدمت ده ساله را در اسارت پیدا کردم. سیدعلی اکبر ابوترابی فرزند آیت الله حاج سید عباس ابوترابی بود. جد پدری شان آیت الله سید ابوتراب مجتهد قزوینی و جد مادری شان آیت الله سید محمد باقر علوی قزوینی بود که هرکدام در علم و فضیلت زبانزد خاص و عام بودند. علی اکبر، دوره دبستان را در شهر قم گذراند. همان سال ها شهید بهشتی مدرسه دین و دانش را در قم افتتاح کرده بود و این گونه شد که او در دوره راهنمایی از محضر اساتیدی چون شهید آیت الله مفتح، شهید بهشتی و... استفاده کرد. در خاطراتش گفته بود که لطف و بزرگواری این عزیزان در دوره تحصیل همیشه شامل حالم می شد. دوره دبیرستان را در مدرسه حکیم نظامی قم به پایان رساند. در این زمان بود که دوستانش او را برای رفتن به دبیرستان نیروی هوایی تشویق کردند و او هم استقبال کرد. موفقیت های علمی و ورزشی اش چون قهرمانی شنای استخر امجدیه تهران و انتخابش به عنوان بازیکن برتر فوتبال و والیبال در دوران دبیرستان، او را مصمم به شرکت در آزمون دبیرستان نیروی هوایی کرد تا پس از گرفتن دیپلم از این دبیرستان مستقیماً وارد دانشکده خلبانی شود. حتی آزمایش های لازم پزشکی را انجام داده بود. می گفت می خواهم برای کشورم و دینم سربازی جان برکف و آماده شهادت باشم؛ همه مشوقش شدند جز پدر. پدر دلسوزانه و با احساس مسئولیت، دستش را گرفته بود و با خواهش و تمنا خواسته بود که این کار را نکند. سید هم که در این اثنا کم کم متوجه شده بود که تعهد در آن رژیم معنایی ندارد و هرچه بی مسئولیت تر باشد مقرب تر خواهد شد به دلسوزی های پدرش پی برد و به قم برگشت تا درسش را تمام کند. بعد از گرفتن دیپلم، دایی اش در تهران به اوگفت که می خواهد مقدمات سفرش به آلمان را برای ادامه تحصیل فراهم کند. سیدعلی اکبر خیلی به این کار راغب نبود. اما دایی همچنان اصرار می کرد. می گفت: «خرجت را می دهم و نوه ام را هم می فرستم پیشت تا دوتایی با هم باشید و درس بخوانید.» اما او چیز دیگری می خواست. می خواست راه بزرگانی چون اجدادش را ادامه دهد.اما دایی همچنان برای رفتنش به آلمان مصر بود. او تصمیم گرفت برای شروع دروس حوزه به مشهد برود. دایی به محض شنیدن این خبر از تهران به مشهد رفت تا شاید بتواند او را از این تصمیم منصرف کند. با اصرار، شناسنامه سیدعلی اکبر را هم گرفت تا برایش ویزا بگیرد؛ اما سید حتی برای پس گرفتن شناسنامه اش مدت ها به دایی سر نزد. نگرانی اش از این حیث بود که دایی مجدداً پیشنهادش را تکرار کند. دایی که دیگر متوجه شده بود خواهرزاده اش واقعاً می خواهد درس حوزه بخواند؛ به او گفت: «من از روی محبت به تو اصرار می کنم که به آلمان بروی و درس بخوانی. چون اگر وارد حوزه بشوی فردا برای اداره زندگی ات محتاج مردم می شوی.» سیدعلی اکبر می خواست که از سرچشمه، آب زلال بنوشد و زندگی اش هم تا لحظات آخر گویای این ایمان و اعتقاد بود. او در تصمیمش تردیدی راه نداد. حجره ای در مدرسه نواب گرفت و در محضر مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی که در فقه، اصول و فلسفه از برجسته ترین فضلای حوزه علمیه مشهد مقدس بود و از نظر اخلاقی ویژگی های خاصی داشت، شاگردی کرد. استاد بعد از دو سال به او اجازه داد تا ملبس به لباس روحانیت شود. به استاد گفته بود که فکر می کنم زود باشد و من هنوز اول راهم، اما استاد بازهم اصرار داشت تا او زودتر ملبس شود. سیدعلی اکبر همچنان مردد بود تا اینکه همان شب خواب مرحوم جد مادری اش را دید. او می گفت: «در خواب دیدم قبر ایشان شکافته شد. آب بسیار شفاف و زلالی شروع به جوشیدن کرد. همان طور که آب بالا می آمد؛ پیکر ایشان روی آب آمد تا کف زمین قرار گرفت. ماهی های قرمزی را می دیدم که توی آب قبر این طرف و آن طرف می رفتند. جدمان بلند شد و روی آب نشست؛ رو کرد به من و گفت: علی ما نمرده ایم و زنده هستیم. بعد از اینکه این را گفت دوباره روی آب خوابیدند؛ آب فروکش کرد و قبر بسته شد و من از خواب بیدار شدم.» بعد از دیدن آن خواب متوجه شد که نظر جدش با استادش یکی است و تصمیمش را گرفت. او لباسی تهیه کرد و به خدمت استاد رسید. استاد گفته بود برو خدمت علی بن موسی الرض
برچسب ها :
*
*