ّ ّ ّ ّ ّ
ناگفته‌های «حکیم الهی» از نابغه فرماندهان جنگ، شهید حسن باقری- قسمت پایانی
تاریخ و زمان ارسال :26 بهمن 1389
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

...ماندنش شاید یک رسالت دیگر بر عهده‌اش گذاشت، رسالتی سنگین‌تر . آن هم در دوره‌ای که چنین مردانی درُ نایاب شده‌اند. خواست خدا بود که حمید حکیم الهی سر راهمان قرار بگیرد و شاید ما سر راه خاطرات او. شنبه نهم بهمن مطلب ما را از خاطرات ایشان خواندید. اینک قسمت دوم و پایانی تقدیم حضورتان میشود.

بچه‌ها فرمانده بودنش را فراموش کرده‌بودند! ...ماندنش شاید یک رسالت دیگر بر عهده‌اش گذاشت، رسالتی سنگین‌تر . آن هم در دوره‌ای که چنین مردانی درُ نایاب شده‌اند. ...ماندنش شاید یک رسالت دیگر بر عهده‌اش گذاشت، رسالتی سنگین‌تر . آن هم در دوره‌ای که چنین مردانی درُ نایاب شده‌اند. خواست خدا بود که حمید حکیم الهی سر راهمان قرار بگیرد و شاید ما سر راه خاطرات او. شنبه نهم بهمن مطلب ما را از خاطرات ایشان خواندید. اینک قسمت دوم و پایانی تقدیم حضورتان میشود. صلابت صدایش ، جانی در کالبد نیروها بود نبرد با تمام جریان ادامه داشت. دشمن که ضربه سنگینی را متحمل شده بود با تمام توان به مقابله با نیروهای خودی پرداخت ولی هر بار با تحمل ضربات و صدمات دیگر مجبور به عقب‌نشینی میشد. مرحله دوم عملیات نیز شروع شد، در تمام این مدت حسن باقری و مجید بقایی با تمام وجود پیگیر اوضاع بودند. چندین‌بار حسن خود را به خطوط اصلی درگیری رساند و برای تصمیم مناسب جهت ادامه نبرد شخصاً به بررسی اوضاع پرداخت. هر بار که حسن به خطوط نبرد میرفت همه را نگران میکرد و وقتی بر میگشت بچه‌ها نفس راحتی میکشیدند. مرحله دوم نیز با آزاد شدن پاسگاه‌های چم‌هندی و ربوط و هجوم نیروهای ما به سمت جاده شرهانی ادامه یافت. تا اینکه سرانجام مرحله سوم عملیات نیز در تاریخ 15 آبان 1361 آغاز شد و نیروهای ما با درایت و هدایت صحیح حسن و مجید پس از عبور از بلندیهای جبل‌الحمرین به سوی چاه‌های نفت منطقه یورش بردند و ضمن پشت سر گذاشتن تمام موانع عده زیادی را کشتند یا به اسارت خود درآوردند. 50 حلقه چاه نفت موجود در آن منطقه به تصرف نیروهای ما درآمد. حسن دستور پیشروی به سمت شهر زبیدات را صادر میکند. دشمن با یورش سریع نیروهای ما دچار سردرگمی شده بود و تحت هیچ شرایطی توان جلوگیری از یورش نیروهای ما را در خود نمیدید، بنابراین با شدت آتش سنگینی را بر کل منطقه فرود آورد. شدت آتش دشمن به گونه‌ای بود که خیلیها را ناامید کرده بود، ولی حسن و مجید یقین داشتند که دشمن آخرین تلاش‌های خود را میکند و بنابراین با اطمینان خاطر فرمان تصرف شهر زبیدات را صادر کردند. فرماندهان تیپ‌ها و لشکرهای عملکننده با شنیدن صدای پرصلابت حسن که محکم و استوار بر کار آنان نظارت میکرد، جانی دوباره گرفته و با یورش‌های متوالی موفق شدند شهر زبیدات را به تصرف خود درآورند. بلافاصله حسن به نیروهای مهندسی جهاد، سپاه و ارتش دستور داد سریع نسبت به به ایجاد خط دفاعی مناسب اقدام کنند که نیروهای مخلص مهندسی نیز با تمام توان مشغول به کار شدند و در زمانی اندک موفق به ایجاد دیوار دفاعی مستحکمی شدند که نیروها در پشت آن موضع گرفتند و پاتکهای دشمن برای بازپس‌گیری زبیدات را با شکست مواجه کردند. حسن بلافاصله برای تأمین جناح راست منطقه تصرف شده، فرمان یورش به هدف پاسگاه‌های شرهانی و ابوغریب را صادر کرد و نیروهای ما هم موفق شدند آن پاسگاه‌ها را به تصرف خود درآورند و بدین ترتیب همه اهداف عملیات تأمین شد فرماندهیاش فراموش میشد! هنوز چند روزی از آغاز آذرماه 1361 نگذشته بود که خبر میرسد حسن به دلیل لیاقت و شایستگی به جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه منصوب شده و فرماندهی قرارگاه کربلا به همرزم باوفایش مجید سپرده شد، اگرچه انتصاب حسن به سمت جانشینی فرماندهی نیروی زمینی سپاه برای همه بچه‌ها خوشحالکننده بود، ولی از آنجایی که انجام این کار باعث میشد حسن از جمع دوستانی چون امیر و همه آنهایی که با حسن حشر و نشر داشتند، جدا شود، ناراحتکننده بود. روزها از پس هم در گذر بودند تا روز 7 بهمن 1361 که امیر به اتفاق محسن اسماعیلی، محمد پیش‌بهار و حمید الهیاری برای شناسایی منطقه زبیدات میروند. ساعت حدود 10 صبح بود، جیپ‌شان را به کناری میزنند و در خاکریزهای خط زبیدات به کار خود مشغول بودند که متوجه میشوند از ته خاکریز یک ماشین تویوتا استیشن به طرف آن منطقه‌ای که آنها در آنجا حضور داشتند، در حال حرکت است. ماشین که نزدیک میشود میبیند حسن باقری پشت فرمان ماشین نشسته و تعدادی هم که لباس روحانی بر تن داشتند او را همراهی میکردند. تا چشم حسن به بچه‌ها افتاد، به اتفاق روحانیون از ماشین پیاده شده و با تکتکشان احوالپرسی و روبوسی کرد. بچه‌ها به قدری با او راحت بودند که گویی فراموش کرده بودند او فرمانده نیروی زمینی سپاه است. او هرگز از اینکه بچه‌ها اینقدر با او احساس راحتی میکردند، ناراحت نمیشد. پس از دقایقی راجع به علت حضورشان در آن منطقه سؤال کرد و آنها نیز توضیحاتی را از علت حضورشان در آن منطقه به او دادند. بعد از 20 دقیقه حسن که به سمت ماشین خود میرفت رو به بچه‌ها گفت: ظهر به شهرک طیب
برچسب ها :
*
*