ّ ّ ّ ّ ّ
رسیدیم، اینجا دریاست
تاریخ و زمان ارسال :30 بهمن 1389
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

کفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه.نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ کدام از ما نمى‏دانستیم که این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازى دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

اشاره کفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه.نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ کدام از ما نمى‏دانستیم که این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازى دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود! گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟ سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حکمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار. به صندلى‏اش اشاره کرد. گفت: آقاى امینى، شما ممکنه هیچ وقت به این موقعیتى که من الآن دارم، نرسى؛ ولى من که رسیدم، به شما مى‏گم که این جا خبرى نیست! سعید عاکف ما از این‏جا و از آن‏جا نیستیم ما ز بى‏جاییم و بى‏جا مى‏رویم‏ با اینکه احمد کاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجف‏آباد به دنیا آمد و در نوزدهم دى‏ماه هشتاد و چهار در حوالى ارومیه از دار دنیا پر کشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مکانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامکان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مکان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلى‏ها به گرد پاى او هم نمى‏رسیدند. متنى را که ذیلاً مى‏خوانید، چند فراز کوتاه از زندگى آن بزرگوار است. هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه کرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار ولى گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه. پایگاه هوایى مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(سلام‏اللَّه‏علیه) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(علیه‏السّلام) بى‏نیاز نیستیم. ? مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى که توى یک رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یکى از اون ماهى‏ها، روى کمرش یک هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون که نور زیبا و خیرهکننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد. مادر وقتى خوابش را تعریف مىکرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یک نقطه نامعلوم. مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مىکرد به سمت دریا. مادر گفت: محسن! مى‏دونم که اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه کدوم یکى‏تون بود. آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشکر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود! ? همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار! کفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه. نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ کدام از ما نمى‏دانستیم که این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازى دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود! ? ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار که ذکرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد که قطرات اشک پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت. خدا رحمت کند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یک واکمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واکمن را روشن مىکند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید. درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و
برچسب ها :
*
*