ّ ّ ّ ّ ّ
دل پاکش کار خودش را کرد/ پیرامون زندگی شهید غلامحسین عامری
تاریخ و زمان ارسال :22 فروردین 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

همیشه میگفت: این دفعه شما هم با ما به جبهه بیایید. جهاد بر همه واجب است. خدا بازخواست میکند و می گوید: چرا برای جهاد نرفتی؟ من هم گفتم: پسرم ما را که به خط نمی برند. برای چه بیائیم. نگاهم کرد و گفت: در پشت خط هم نمیتوانید خدمت کنید؟آن‌قدر اصرار کرد که من هم به همراه او به جبهه رفتم. 22 فروردین 1390-09:58:32

همیشه میگفت: این دفعه شما هم با ما به جبهه بیایید. جهاد بر همه واجب است. خدا بازخواست میکند و می گوید: چرا برای جهاد نرفتی؟ من هم گفتم: پسرم ما را که به خط نمی برند. برای چه بیائیم. نگاهم کرد و گفت: در پشت خط هم نمیتوانید خدمت کنید؟آن‌قدر اصرار کرد که من هم به همراه او به جبهه رفتم. -در مسجد قائم اختیارآباد بودیم. از آن‌جا نیروها جمع می شدند و به جبهه میرفتند. من ایستاده بودم و رفتن رزمنده ها را تماشا میکردم. کنارم آمد و گفت: چرا شما و جوان ها دیگر به جبهه نمیآیید؟ گفتم:جبهه رفتن سعادت میخواهد و باید بطلبد ما به جبهه برویم. هر کس لیاقت جبهه رفتن را ندارد و ما هنوز به آن مرحله نرسیده ایم. نگاهی پرمعنا کرد و گفت: می دانی این تن، روزی پوسیده می شود و از بین می رود. اکثر انسان ها جان‌شان را بیشتر از هر چیزی دوست دارند، اما زمانی که جنگ کفر با اسلام است باید از همه چیز خود؛ حتی از جان وفرزندان خود بگذریم و دست در دست هم دهیم تا اسلام به پیروزی نهایی برسد. -بعد از شهادت برادرش علی؛ شب های جمعه که برای دعای کمیل می آمد. از اول تا آخر در سجده بود و اشک میریخت، شبی بعد از دعا از او پرسیدم . غلام حسین برای چه این قدر بی قراری؟ گفت: بعد از علی دیگر نمی خواهم زنده بمانم. می خواهم شهید بشوم و پیرو راه اوباشم. - هنگام غروب بود. در خیابان ایستاده بودم و غافل از نماز و اذان بودم، که دیدم موتوری در کنارم ترمز کرد.غلام حسین بود، سلام کرد و گفت:دارم به مسجد می روم، اگر کاری نداری و بیکار هستی بیا با هم برویم، هم نماز بخوانیم و هم به دعا برسیم. سوار موتورشدیم و رفتیم مسجد. -قبل از عملیات بدر بود. در منطقه جفیر بودیم. برای خداحافظی با غلام حسین، دیدم در حال آموزش است. گفتم:شما که در چند عملیات شرکت کرده اید ودیگر نیازی به آموزش ندارید. در جوابم گفت: همان‌گونه که در حوزه علمیه علوم وفنون را کامل یاد میگیریم در جبهه و جنگ هم واجب است و علوم و فنون نظامی را یاد بگیریم، تا در عملیات بتوانیم از این فنون به خوبی استفاده کنیم. - داشت لباسهایش را وصله می زد، گفتم: مادر جان من که برایت لباس نو گرفته ام چرا آنها را نمی پوشی و داری این ها را وصله می کنی؟ با خنده گفت:مادر جان مگر نمی گویی یا علی جان مقتدای من تویی! من هم دارم به حضرت علی اقتدا میکنم و از حضرت علی اکبر که الگوی تمام شیعیان جهان است پیروی می کنم و لباس هایم را وصله میزنم، چرا که قناعت رمز موفقیت در زندگی است. -می خواست به جبهه برود.پیشانی مرا بوسید و گفت: مادر دعا کنید شهید شوم.گفتم برای چه؟ان شا الله بر میگردی؟ گفت: نه مادر جان: خوب است که برگردم و مرگم در راه خدا نباشد. دعا کنید اسیر و جانباز شوم و در راه خدا به شهادت برسم. -برف و باران سنگین باریده بود. در آن سوی کوچه چراغ موتوری توجه مرا به خود جلب کرد و با خود گفتم: او کیست که در این برف و در این دل شب به مسجد آمده. نزدیک تر شد. دیدم غلام حسین است. می لرزید. اما مثل همیشه شاد و خندان برای نماز صبح آمده است. -نماز تمام شده بود که دیدم غلام حسین در سجده است و شانه‌هایش در حال تکان خوردن. دقایقی نگاهش کردم. هنوز داشت اشک می ریخت. کنجکاو شده بودم که برای چه این قدر اشک می ریزد و سر به سجده دارد و همان جا ماندم. حدود یک ساعتی شد که سر از سجده برداشت و به پهنای صورت اشک ریخته بود. اشک هایش را که پاک کرد به سویش رفتم و از او پرسیدم چرا این قدر سجده ات طولانی شد؟ تبسمی کرد و گفت: بهترین لحظات استجابت دعا در سجده بعد از نماز است. گفتم:چرا گریه؟ گفت: برای بخشش گناهان. -وضع زندگیمان خوب نبود. غلامحسین از همان اوایل کودکی اش کمک خرج خانواده بود ودر قالی بافتن به خواهرش کمک می کرد تا مخارج خانواده تامین شود. وقتی به او گفتم: نمی خواهد قالی ببافی، شما هنوز بچه ای. گفت: من هم سهمی در این خانه دارم و هر کار در توانم باشد انجام می دهم تا زحمات پدر و شما کمتر شود. تابستان شده بود. روزی پیش من آمد و گفت: می شود چند روزی مرا همراه خود به بنایی ببرید، تا بتوانم خرج مدرسه ام را در بیاورم؟ قبول کردم. او را با خود به بنایی بردم. انصافا» شاگرد خوبی بود وخیلی جدی کار می کرد. هر چه می گفتم انجام می داد و» نه» نمی گفت، حتی کارهای خیلی سنگین بنایی. فرمانده گردان گفت: ان شاالله عملیات بعدی. اما غلام حسین باز هم اصرار کرد. وقت عملیات بود. غلام حسین دیر رسیده بود. تمام گردان ها، نیروهایشان را جمع کرده بودند. گردان ما گردان خط شکن بود. پرونده ی خود را بسته بود و دیگر کسی را نمی پذیرفت فرمانده گردان گفت نمی شه. همه ی نیروها را جمع کردیم. این بار غلام حسین حرف نزد. فقط ن
برچسب ها :
*
*