ّ ّ ّ ّ ّ
این نوجوان ترس را از دلم ربود
تاریخ و زمان ارسال :27 فروردین 1390
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

سروان نشسته بود پشت میز چوبی زهوار در رفته. نگاه تند و تیزش هول میانداخت توی دل آدم. آن قدر که در نگاه اول ممکن بود هر کسی دست و پایش را گم کند. سبیل‌های پرپشت و سیاهش لب بالایش را پوشانده بود. بازجویی حسن که تمام شد، سیگاری آتش زد. تکانی به هیکل چاق و سنگینش داد. 27 فروردین 1390-11:47:30

بر اساس خاطره‌ای از آزاده سرفراز امیرعلی محسنیان مهری حسینی سروان نشسته بود پشت میز چوبی زهوار در رفته. نگاه تند و تیزش هول میانداخت توی دل آدم. آن قدر که در نگاه اول ممکن بود هر کسی دست و پایش را گم کند. سبیل‌های پرپشت و سیاهش لب بالایش را پوشانده بود. بازجویی حسن که تمام شد، سیگاری آتش زد. تکانی به هیکل چاق و سنگینش داد. با صندلی چرخید طرف پنجره و زل زد به بیرون. پیراهن سبزرنگش چسب تنش بود. آن قدر که دکمه‌هایش میخواست از جا کنده شود. بشقابی پر از پرتقال‌های ریز روی میز بود. ظاهرش چنگی به دل نمیزد؛ اما برای ما که یک شبانه‌روز لب به آب و غذا نزده بودیم، اشتهاآور بود. سرباز حمود ایستاده بود کنار در و نگاه سرد و بیروحش را میپاشید روی ما. هفت ـ هشت نفر بیشتر نمانده بود که بازجویی تمام شود. پنکة سقفی لنگ میزد و صدای تق و تق آن میپیچید توی اتاق. گروهبان کامل به طرف فایل فلزی رفت. پوشه‌ای بیرون آورد و روی میز سروان گذاشت. کنار گوش حمید گفتم: «خیلی پیله‌ست. بازجویی میکنه. مواظب باش برای خودت دردسر درست نکنی.» حمید موهای حنایی رنگش را از روی پیشانیاش کنار زد و گفت: «خاک و خل سر تا پامون رو پوشونده. کاش بعد از بازجویی بفرستن بریم حموم!» ـ نفست از جای گرم بلند میشه! مثل اینکه اسیریم‌ها! حموم پیشکش... صندلی سروان چرخید. ته سیگار را توی جاسیگار له کرد. نگاه خیره‌اش را انداخت روی صورت کشیده و سفید حمید. هیکل ریزه میزه‌اش را برانداز کرد و اشاره کرد که جلوتر برود. حمید قدم جلو گذاشت. سروان کمی با ورق‌های جلوی دستش ور رفت. حمید را که رو به رویش دید، گفت: «اجلس»حمید نشست روی صندلی و زل زد به صورت گرد و تپل سروان. دو لایه غبغب چانه‌اش را پوشانده بود. صورتش انعطاف‌پذیر بود و گونه‌های برجسته و گوشت‌آلودش با کوچکترین حرکت، بالا و پایین میرفت. ورقه‌ای سفید کشید جلوی دستش و گفت: «باورم نمیشه، تو هم اسیر هستی.» ـ مگر من چی کم دارم؟ سروان از حاضر جوابی حمید جا خورد. گلو صاف کرد و گفت: «چند سالته؟» ـ پانزده سال. ـ مطمئنی؟ ـ بله، مطمئنم. ـ صورتت جوان‌تر از این حرفا نشون میده. نگاهش را داد به من و گفت: «این پسر راست میگه؟» ـ بله. همه میدونند. دوباره چشم در چشم حمید شد و گفت: «هر چی ازت میپرسم، دقیق جواب بده. فهمیدی؟» گروهبان کامل فلاسک چای را از روی فایل برداشت و استکانی لب‌پر گذاشت روی میز نیمدار، جلو دست سروان و دوباره نشست سر جایش. سروان چای را هورت کشید و گفت: «اسمت چیه؟» ـ حمید... از کدام لشکر و دسته‌ای؟ ـ بسیجیام، از تیپ محمد رسول‌الله(ص). سروان دستش را ستون چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت. بعد از کمی مکث گفت: «تو را به زور جبهه آوردند، مگر نه؟» ـ به ارادة خودم اومدم. ـ دروغ میگی. من دروغ نمیگم. خودم خواستم بیام. نگران شدم چیزی بگوید و سروان را عصبی کند. سروان سیگار دیگری آتش زد و گفت: «تو یک ذره بچه، برای چه به جنگ ما آمدی؟» حمید آرام و شمرده گفت: «شما به خاک ما تجاوز کردید. شهرهای ما رو ویران کردید...» رنگ و روی سروان برگشت و گفت: «یعنی عراق تجاوزگر بوده؟» بند دلم پاره شد. کار حمید را تمام شده حس کردم. حمید گفت: «بله. شما جنگ رو شروع کردید. هواپیماهای شما شهرهای ما رو بمبارون کردند. زن و بچه‌های بیگناه رو کشتید. ما به جبهه اومدیم تا از شهرها و حیثیت کشورمان دفاع کنیم.» سروان سیگار را با خشم توی زیرسیگاری خاموش کرد. ـ نترسیدی کشته بشی؟ ـ اگر میترسیدم که نمیآدم. کشته شدن در این راه برای ما افتخاره. سروان ته‌مانده چای را سر کشید. سیگاری بیرون آورد و شعلة کبریت را انداخت به جان حمید. پُک محکمی به سیگار زد و گرفت طرف حمید. ـ نمیکشم. سروان از روی صندلی بلند شد. آمد طرف حمید. زیر لب غریدم: «خدا به خیر کنه. خوب شد به‌اش سفارش کردم که مواظب حرف زدنش باشه.» سروان سیگار را به صورت حمید نزدیک کرد. چند تک سرفه بدن حمید را لرزاند. قلبم میخواست از جا کنده شود. فکر کردم میخواهد آتش سیگار را به صورتش بچسباند. آرام گفتم: «خدایا خودت رحم کن.» سروان شنید انگار. رو گرداند طرفم و گفت: «باهاش نسبتی داری؟» سرم را به علامت «نه» تکان دادم و ساکت نگاهش کردم. حمید با تکان‌های دست، دود سیگار را از صورتش دور کرد و آن را از دست سروان گرفت. با این که میدانستم اهل این حرف‌ها نیست، اما منتظر بودم که سیگار را به لب ببرد. سروان رو کرد به گروهبان. چیزی گفت و از اتاق بیرون رفت. ـ چقدر میره بیرون. صدای پرویز بود. برگشتم طرفش و گفتم: «بس که چایی میخوره. لابد میره دستشویی.» گروهبان کامل از داخل بشقاب چند پرتقال برداشت. مث
برچسب ها :
*
*