ّ ّ ّ ّ ّ
بخشداری که با فقرا می‌نشست با شهدا همنشین شد
تاریخ و زمان ارسال :07 اردیبهشت 1390
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود، مینوشت میگفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچکتر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی . در هر گوشه از شهرمان تصویری است از مردانی که روزگاری در میان ما بوده‌اند و حالا ما حسرت به دل مانده‌ایم تا فقط کمی بیش‌تر آنها را بشناسیم. «شهید ناصر فولادی» از همان هایی است که حتی حسرت با هم بودن را بر دل خیلیها نشاند 7 اردیبهشت 1390-10:10:21

هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود، مینوشت میگفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچکتر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی . در هر گوشه از شهرمان تصویری است از مردانی که روزگاری در میان ما بوده‌اند و حالا ما حسرت به دل مانده‌ایم تا فقط کمی بیش‌تر آنها را بشناسیم. «شهید ناصر فولادی» از همان هایی است که حتی حسرت با هم بودن را بر دل خیلیها نشاند و زودتر از آن که فکرش را بکنیم راه آسمان را پیش گرفت. سردار شهید ناصر فولادی، از « دانشجویان مسلمان پیرو خط امام»، مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه 6 کشور و بخشدار جبالیارز، از مناطق محروم جنوب استان کرمان بود که در عملیات بیت المقدس ساعاتی پس از فتح الفتوح رزمندگان جبهه اسلام، به شهادت رسید. «نسال الله منازل الشهدا» *** مادر هر روز سوره محمد را میخواند و میگفت: وقتی بچه‌ام به دنیا بیاید و بزرگ شود، با تقوا میشود. سوره یوسف را هم به سیب میخواند و میخورد تا چهره زیبایی داشته باشد. ناصر هم زیبا بود، هم با تقوا. *** پنج ساله بود که رفت مکتب خانه تا قرآن یاد بگیرد. همان موقع شروع کرد به نماز خواندن و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد. معلمش میگفت: خیلی وقت‌ها ظرف غذایش را در میآورد، پیش چند نفر از بچه‌هایی که با خودشان غذا نیاورده‌اند، مینشیند و همان غذایی کم را با آنها میخورند. *** مادر اصرار داشت که به دبیرستان برود، رشته ریاضی بخواند و مهندس بشود. نمیخواست روی حرف مادر حرفی زده باشد. رفت دبیرستان رشته ریاضی خواند و در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد؛ همان چیزی که مادر دوست داشت. *** خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند، رسید و همان جا متوقف شد یک جرقه کافی بود تا آتش خشم مردم صفوف سربازها را در هم بشکند. ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه من آماج گلوله‌های شماست... *** سرش را تراشید بود پرسیدم، چرا سرت را ترشیده‌ای؟ گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان‌ها فرار کنند دژبان ها هم سربازهایی را که از پادگان فرار میکنند، بازداشت میکنند حالا اگر جوان‌ها سرهایشان را بتراشند، تشخیص سربازها برای دژپان ها سخت میشود. *** رفتیم کوه، بین راه بودیم که وقت نماز شد. گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست، تیمم کنیم و نماز بخوانیم. اما بچه‌ها میگفتند تا چند ساعت دیگر ادامه بدهیم تا به جایی برسیم که آب باشد، بعد وضو بگیریم و نماز بخوانیم. وقتی ناصر اصرار بچه‌ها را دید، گفت: شما مطمئن هستید که به آب میرسید؟ اگر شما مطمئنید من نماز را بعدا میخوانم اگر نه، بگذارید همین جا نماز بخوانم. *** به عنوان بخشدار معرفی شده بود ولی ما نمیدانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست. چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خب! شما چه کار دارید؟ گفت: من برادر کوچک شما هستم. از استانداری معرفی شده‌ام تا با شما همکاری کنم. *** هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود، مینوشت میگفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچکتر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی . *** برای اتمام ساختمان بخشداری به سیمان نیاز داشتیم. یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان‌ها را خالی کنیم. ناصر دست به کار شد و شروع کرد به خالی کردن کیسه‌های سیمان. وقتی دو کیسه سیمان روی شانه‌هایشان گذاشت، یکی از راننده‌ها پرسید: این کارگر کیه که این قدر خوب کار میکند؟ گفتم: بخشدار منطقه! *** چند نفر از روستاییها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان، از محلی که باید پیاده شان میکرد، گذشتیم. روستایی ها که خیال میکردند ما قصد اذیت کردنشان را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و حفش دادن به ناصر. برگشت و آن‌ها را در جایی که میخواستند، پیاد کرد کمی آن طرف تر، ایستاد و شروع کرد به گریه کردن. پرسیدم چی شده؟ از این که جلوی من بهت فحش دادند، ناراحتی؟ اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه! از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش‌های این‌ها را به جان میخرم و از خدا میخواهم به من توفیق دهد تا در خدمت مردم محروم باشیم. *** بالا رفتن از کوه، هم پای ناصر، برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه این‌ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم
برچسب ها :
*
*