ّ ّ ّ ّ ّ
آشنایی با شهدای معلم/ مروی بر زندگی شهید عباس انصاف‌جو
تاریخ و زمان ارسال :12 اردیبهشت 1390
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

وقتی نوشته‌ها و مشخصات فردی شما را یکی یکی باز میکنم و شروع به خواندن میکنم، وقتی عکس‌های شما را نگاه میکنم و وصیت‌نامه‌هایتان را گاه، تا چندین بار مرور میکنم، بیاراده در کلمه‌ها و نگاه‌های عاشقانه‌تان گره میخورم، آن وقت است که میفهمم، پیشاپیش برق نگاهتان، در برابر بیکرانه‌های آبیتان، در شب‌ها و لحظه‌های عملیات، در نیایش‌های عارفانه و جشن حنابندانتان و خدای من، در برابر دم به دم شتاب عاشقانه‌تان، چه قدر شرمنده و فقیر و لال هر چه جمله و واژه‌ام! مردهای مرد بیتکرار! 12 اردیبهشت 1390-10:21:14

وقتی نوشته‌ها و مشخصات فردی شما را یکی یکی باز میکنم و شروع به خواندن میکنم، وقتی عکس‌های شما را نگاه میکنم و وصیت‌نامه‌هایتان را گاه، تا چندین بار مرور میکنم، بیاراده در کلمه‌ها و نگاه‌های عاشقانه‌تان گره میخورم، آن وقت است که میفهمم، پیشاپیش برق نگاهتان، در برابر بیکرانه‌های آبیتان، در شب‌ها و لحظه‌های عملیات، در نیایش‌های عارفانه و جشن حنابندانتان و خدای من، در برابر دم به دم شتاب عاشقانه‌تان، چه قدر شرمنده و فقیر و لال هر چه جمله و واژه‌ام! مردهای مرد بیتکرار! کبوترهای بیقرار! آخر شما به من بگویید وقتی که لبیک گویان، مردانگی را بر شانه‌های صبح و عطر نفس‌هایتان تا عرش خدا میبردید، وقتی که از غریب‌ترین خاکریزهای جبهه بر دوش ثانیه‌ها تشییع میشدید، من چگونه میتوانم شکوه پیچیده در حریر عشق شما را در قالب کلمه و کتاب، بگنجانم؟! مردهای مومن الله‌اکبر گو! نجیب‌های گلوله و ترکش خورده! پاره پاره‌های متبرک لحظه‌های عبور! گمشده‌های کوچه‌های بینشان عشق! من به خیل شما نمیرسم، تنها میتوان رو به روی پنجره‌ گشوده به تاریخ میهنم، روبه روی تاریخ جهان و آدمی، آنجا که مردانش در برگ برگ دفتر شکوه و شرف، جاودان شده‌اند شما را مومنانه بدرود گویم. آی... شهید گل محمدیها، اجاقیها، سجادیها، نوربهشت‌ها، خان محمدیها و... شما شاهدید و میبینید. و این بار نیز خواهید دید که در برابر نگاه نجیبانهی شهید «عباس انصاف‌جو»، ناتوانِ هرگونه گفتن و نوشتنم. به ناچار، رو به روی اشتیاق نگاه او که از پشت عینکش و بعد از آن سال‌های دور به من مینگرد، مینشینم و کوچه‌های دلم را آب و جارو میکنم و میخوانم. عباس انصاف‌جو، نام پدر: رضا، متولد 8 بهمن‌ماه سال 41 دبیر مدرسه‌های راهنمایی روستاهای اراک و رزمندهی جبهه به مدت هفت‌ماه، مجرد و دارای 3 برادر و یک خواهر . تاریخ شهادت: 29 بهمن ماه سال فاو، در ابتدا مفقودالاثر و بعد از حدود 10 سال ، خاک سپاری پیکر پاک شهید در گلزار شهدای اراک. دلم تاب نمیآورد، حالا فقط میتوانم حدود 10 سال چشم به راهی خانواده و دیگر خانواده‌ها و مدران انتظار، مادران قرآن و آب و آیینهی این دیار را در روشن و تاریک ذهنم مرور کنم. فرم اطلاعات فردی شهید را با درنگ و شوق، دوباره در دل میخوانم. نمیدانم جمله‌های رد و بدل شده با تلفن به خانواده او و نقل قول‌های برادر شهید را چگونه روی کاغذ بیاورم؟ من خاکی را با رعنا قامتان ملکوتی، بابال‌های بلند بیقرار چه کار؟ چاره‌ای ندارم، قلم را برمیدارم و راهی کوچه‌های کودکی شهید و دیگر شهیدانی میشوم که در حجم فریادهای الله اکبر و حنجره‌های تفنگ، تا به افلاک پر گشودند. آنجا که دشمن، قصد لگد کوبی ایمان و خاک میهنم را. برادر بزرگش میگوید: عباس در خانواده‌ای مومن و معتقد به دنیا آمد و از آنجا که خانواده‌ام به شهر گناباد خراسان مهاجرت کردند، برادرم دوره ابتدایی و راهنمایی را در گناباد گذراند. با شروع جنبش بزرگ مردم و جریان انقلاب اسلامی به اراک آمدیم. بنابراین برادر شهیدم با توجه به تربیت خانوادگی و روحیهی اعتقادی خود، در دوره دبیرستان دل به انقلاب سپرد، به موج‌های خروشان تظاهرات مردمی علیه حکومت پهلوی پیوست و در پایگاه مبارزاتی مسجد مرحوم حاج ابراهیم اراک، پابه پای دیگر مردم این دیار، به مبارزه برخاست و با شرکت پیگیر در تظاهرات و راهپیماییهای مردمی، دین خود را به این حرکت بزرگ ادا کرد. بعد از انقلاب، مجال آن بود تا شهید پشتوانه فکری – عقیدتی خود، نه به عنوان پیشه و معاش، بلکه عشق و شور آموختن، معلمی و ورود به آموزش و پرورش را انتخاب کند. بنابر این پس از ورود به حوزه علمیه در سال 1361 تا 1362 و آموزش علوم حوزوی به شوق آموختن به تدریس دروس دینی، قرآن و عربی در مدارس روستاهای ویسمه، قاسم‌آباد و کارچان پرداخت. معلم جوانی که در دورهی نوجوانی و حریم اعتقاد و آگاهیهای دینیاش، این جا و آن جا و حتی در جبهه‌های جنگ «آشیخ عباس» نامیده میشد. همزمان با تدریس در مدارس راهنمایی با قبولی در آزمون ورودی پا به دانشگاه آزاد اسلامی نهاد. رشتهی الهیات مجال دیگری بود تا او باورهای دینی شاگرادنش را در مدرسهی راهنمایی ویسمه، محکم‌تر بنیان نهد. اما جنگ تحمیلی، جنگ بعثیها با نارنج و شکوفه‌های ترنج، جنگ تانکها و گلوله‌های عراقی با تن‌ها و چشم‌های شوق و امید و ایمان، همهی هوش و فکری را متوجه مردانی کرد که در جبهه به رو یا رویی با جنایت و جنون رفته بودند و بدین گونه بعد از بدرود با پدر و مادر، برادران و خواهراش، شهر و آشنایان و شاگردانش، پا به رکاب نبرد نهاد و این هنگامی بود که معلم شهید، سومین سال تحصیلی
برچسب ها :
*
*