ّ ّ ّ ّ ّ
آشنایی با شهدای فرهنگی/ مروری بر زندگی شهید «حسین حاج علیخانی»
تاریخ و زمان ارسال :20 اردیبهشت 1390
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

عشق به میان خیمه‌ها رفت، عشق بود که پریشان شد. میان غل و زنجیرها رفت و در نهایت مقابل عظمت حسین (ع) و یارانش سر تعظیم فرود آورد و مادر تو چون هزاران مادر دیگر به خاطر این همه عظمت نام تو را حسین گذاشت. تو را میگویم شهید «حسین حاج علیخانی»، اسم‌ها به خودی خود مفهومی ندارند؛ ولی وقتی وارد زندگی کسی میشوند معنا مییابند. 20 اردیبهشت 1390-10:28:28

عشق به میان خیمه‌ها رفت، عشق بود که پریشان شد. میان غل و زنجیرها رفت و در نهایت مقابل عظمت حسین (ع) و یارانش سر تعظیم فرود آورد و مادر تو چون هزاران مادر دیگر به خاطر این همه عظمت نام تو را حسین گذاشت. تو را میگویم شهید «حسین حاج علیخانی»، اسم‌ها به خودی خود مفهومی ندارند؛ ولی وقتی وارد زندگی کسی میشوند معنا مییابند. حالا آذر به یاد آورنده ماهی است که تو در آن ماه و در سال 1338، در اراک به دنیا آمدی و باز در همان آذر ماه بعد از 22 سال زندگی در سال 1360 به شهادت رسیدی. میخواستم در مورد تو بنویسم برای همین پیش مادرت رفتم وعکس حسین خرمی را در کنار عکس تو دیدم نمیدانستم او هم شهید شده است. میگویم خانم حاج علیخانی از حسین بگویید، در پاسخ میگوید چه بگویم؟ قرآن میخواند و خوش رو و خوش برخورد بود، کار به کار کسی نداشت، نمازش را سر وقت میخواند و وقتی هم شهید شد کتاب‌هایش را به مسجد دادیم. او یادش میآید که سال 57 وقتی مجسمه شاه را از میدان شهدا پایین میآوردید، نیروهای ارتش به شما حمله میکنند و تو مجبور میشوی به خانه‌های اطراف پناه ببری. او از سال 57 و56 و مبارزات تو علیه رژیم شاهنشاهی میگوید. از نوجوانیات و این که در دبیرستان علی بن ابیطالب درس خوانده‌ای. تابستان‌ها پیش برادرت در مکانیکی کار میکردی. از او پرسیدم چرا حسین از ارتش بیرون آمد؟ گفت برای خدمت سربازی به ارتش رفت ... خواهرت ادامه میدهد: خیلی دوست داشت همافر بشود؛ ولی به خاطر جو حاکم بر آن زمان، انقلاب و دستوراتی که افراد مافوق برای مقابله با مردم انقلابی میدادند، ادامهی تحصیل را بر خدمت در ارتش ترجیح داد. خواهرت با آنکه در زمان شهادت تو 12 یا 13 سال بیشتر نداشته، ولی خاطرات زیاد از تو به یاد دارد. میگوید: ما دور هم جمع میشدیم و بحث میکردیم و از هم تاثیر میگرفتیم. من به گلدوزی علاقه داشتم او برایم دوتا قرقره گلدوزی خریده بود. و هنوز هم آن‌ها را به عنوان یادگاری از تو نگه داشته است. خواهرت میگوید تنها یکبار انشایم را برای داداش حسین خوانده. موضوع آن هم میخواهید چه کاره شوید بود. حسین وقتی انشایم را شنید گفت: عالی است میتوانی شاگردانت را هدایت کنی. و الان خیلی خوشحالم که معلم شده‌ام چون در انشایم هم نوشته بودم دوست دارم معلم شوم و حسین مرا خیلی تشویق کرد. خواهرت میگوید: که یکبار چند تا کتاب را به من نشان داد تا برای مطالعه انتخاب کنم. من هم کتاب داستان و راستان استاد مطهری را انتخاب کردم و او هم گفت خیلی خوب است چون خودش هم از داخل کتاب‌هایش که داشت کتاب‌های استاد مطهری را زیاد مطالعه میکرد. آزادگی بهایی دارد. یک حسین برای آزادی دین، جوانمردانه همراه یارانش میجنگد و در سال 1360 نوبت تو و هم سنگرانت بود که در راه ایمان جان خود را فدا کنید. خواهرت دوباره میگوید: مدتی از رفتن حسین به جبهه میگذشت، دلم بیتابی میکرد و روز 4 شنبه بود با او تماس گرفتم و خواهش کردم حداقل برای چند روزی به اراک بیاید او آمد و من فقط نگاهش میکردم بعد از 2 روز باز عازم جبهه شد. حتی طاقت نیاورد بماند تا مدرک فارغ‌التحصیلیاش را از تربیت معلم بگیرد. خواهرت گفت: همیشه بر خواندن نماز، رعایت حجاب، اطاعت از ولایت فقیه و مطالعه کتاب تاکید میکرد. من هیچ وقت این سفارش‌ها رو از یاد نمیبرم «من در زندگی چیزی ندارم مگر کتاب‌ها و دوچرخه‌ام». چه تعلقات اندکی، هم متعجب میشوم و هم در فکر میروم. هرچند خانواده‌ات در جبهه نبودند، ولی هم رزمانت خاطرات تو رای آن‌ها تعریف کرده‌اند. این که در جبهه قرآن تدریس میکردی و نمازهای شبی که میخواندی و... محل عملیات قله‌های شیاکوه بود. حالا هنوز هم پس از سال‌ها این قله‌ها، هیچ وقت عظمت دلاوری شما را فراموش نمیکنند. شما میبایست از این قله‌ها بالا بروید. تو با تیربار پی گروه بودی؛ منطقه مین گذاری شده بود، وقتی تو دست‌هایت روی سنگ‌ها کوه حایل میکنی یکی از مین‌ها منفجر میشود و ترکش‌ها آن روی سر و صورتت میپاشد و پس از لحظاتی ... پس از عملیات شهید خرمی برای دریافت اطلاعات از وضعیت تو و هم رزمانت به دیدار مجروحان این عملیات میرود. یکی از هم رزمانت میگوید ما لیاقت نداشتیم حاج علیخانی لیاقتش را داشت و پر کشید. حالا همه از شهادتت خبر داشتند به جز مادرت؛ او میداند اتفاقی افتاده ولی نمیداند چه اتفاقی؟ برادرت بزرگترت به مادرت میگوید: اگر بگویند حسین شهید شده است چه میکنی؟ و آن وقت مادرت متوجه میشود این همه پنهان کاری بابت چه بوده است. پس از 9 روز شما را که 14 نفر شهید قله‌های شیاکوه بودید، به اراک آوردند و حال
برچسب ها :
*
*