ّ ّ ّ ّ ّ
دیده بان نفوذی
تاریخ و زمان ارسال :28 خرداد 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

عراقی ها که محل تجمّع لشکر ما را شناسایی کرده بودند، پادگان و شهر مریوان را مرتّب هدف بمباران های هوایی خود قرار می دادند. در اوّلین روزی که هواپیماهای عراقی آمدند، پادگان و چند نقطه ی شهر را زدند که حدود سی نفر از نیروهای نظامی و چهل نفر از مردم شهر شهید شدند. آنچه می خوانید برگرفته از کتاب سفر نوشته شهید شیمیایی حسین کهتری است که خاطرات خود را از زمانی که در جبهه مریوان مشغول فعالیت بوده به ثبت رسانده . 28 خرداد 1390-11:49:24

عراقی ها که محل تجمّع لشکر ما را شناسایی کرده بودند، پادگان و شهر مریوان را مرتّب هدف بمباران های هوایی خود قرار می دادند. در اوّلین روزی که هواپیماهای عراقی آمدند، پادگان و چند نقطه ی شهر را زدند که حدود سی نفر از نیروهای نظامی و چهل نفر از مردم شهر شهید شدند. آنچه می خوانید برگرفته از کتاب سفر نوشته شهید شیمیایی حسین کهتری است که خاطرات خود را از زمانی که در جبهه مریوان مشغول فعالیت بوده به ثبت رسانده . روحش شاد و یادش گرامی ده روز از عملیّات موفق والفجر 2 در منطقه ی پیرانشهر گذشته بود که عملیّات والفجر 3 در منطقه مهران شروع شد. نیروهای خودی در شب اوّل عملیّات، دشت مهران را تصرّف کرده و خاکریز زده بودند؛ امّا تعدادی از نیروهای عراقی که روی ارتفاعات مهم قلاویزان مستقر بودند، شدیداً مقاومت می کردند که توسط بچّه ها محاصره شدند و بعد از 4 تا 5 روز، آن ارتفاعات هم به تصرّف رزمندگان اسلام درآمد. شب عملیّات چند سرهنگ عراقی برای بازدید وارد منطقه شده بودند که روی ارتفاعات قلاویزان به محاصره ی نیروهای ما درآمدند. بچّه ها با مقاومت خود، پاتک های دشمن را یکی پس از دیگری دفع کردند و تلفات زیادی از نیروهای دشمن گرفتند. به هر صورت، به خواست خدا و با پایمردی رزمندگان اسلام، دو عملیّات والفجر 2 و والفجر 3 با موفّقیت کامل انجام گرفت و مایه ی دلگرمی رزمندگان اسلام و امت شهید پرور گردید. بعد از اتمام عملیّات والفجر 2 و 3، نیروهای لشکر ما - لشکر امام حسین(ع) - به مریوان برگشتند. از بچّه های دیده بانی هم 15 نفر شهید شده بودند. حدود 45 روز از استقرار ما در پادگان ارتش که در دو کیلومتری بیرون شهر مریوان بود، می گذشت. عراقی ها که محل تجمّع لشکر ما را شناسایی کرده بودند، پادگان و شهر مریوان را مرتّب هدف بمباران های هوایی خود قرار می دادند. در اوّلین روزی که هواپیماهای عراقی آمدند، پادگان و چند نقطه ی شهر را زدند حدود سی نفر از نیروهای نظامی و چهل نفر از مردم شهر شهید شدند. از همان روز، مردم شهر گروه گروه شهر را ترک کردند. هواپیماهای عراقی، هر روز برای بمباران پادگان و شهر مریوان می آمدند. وضع ظاهری شهر به طور کلّی دگرگون شده بود. شهر مریوان که مملو از جمعیت و نیروهای نظامی بود و اجناس لوکس و قاچاق در مغازه ها به وفور یافت می شد، حالا کاملاً سوت و کور بود. تعداد قابل توجّهی از منازل ویران شده بود، کرکره ی مغازه ها عموماً کنده شده بود و ... گاهی اوقات، طی یک روز، چند بار هواپیماهای دشمن می آمدند و پادگان را بمباران می کردند؛ امّا به لطف خدا، در مدّت یک ماهی که پادگان را می زدند، فقط سه – چهار بار بمب ها و راکت هایشان داخل پادگان افتاد. از روی این ارتفاع، شهرهای «سیّد صادق» و «شاندری خوارو» که کمتر از پانزده کیلومتر با ما فاصله داشتند، به خوبی پیدا بودند. زندگی مردم این دو شهر عراق، با این که در تیررس آتشبارهای ما بود، کاملاً عادّی بود؛ چرا که مطمئن بودند ایران با مردم بی دفاع شهرها، سرجنگ و ستیز ندارد بعد از بیست – بیست پنج روز، هواپیماهای خودی آمدند و هواپیمای عراقی را سرنگون کردند. بعد از آن، از پروازهای دشمن تا حدودی کاسته شد. نیروهای پیاده و گردانهای سازماندهی شده لشکر در سنندج بودند و فقط حدود سیصد نفر از نیروهای واحدها داخل پادگان مریوان مستقر بودند. به همین جهت، در جریان بمبارانهای هوایی دشمن، تلفات زیادی ندادیم. در طول مدّتی که در آن منطقه بودیم، از چند سنگر دیده بانی – که روی ارتفاعات منطقه قرار داشت – فعالیِّتها و تحرّکات نیروهای دشمن را زیر نظر داشتیم. یکی از دیدگاههای ما روی بلندترین ارتفاع منطقه که «چاله سبز» نامیده می شد، قرار داشت. از روی این ارتفاع، شهرهای «سیّد صادق» و «شاندری خوارو» که کمتر از پانزده کیلومتر با ما فاصله داشتند، به خوبی پیدا بودند. زندگی مردم این دو شهر عراق، با این که در تیررس آتشبارهای ما بود، کاملاً عادّی بود؛ چرا که مطمئن بودند ایران با مردم بی دفاع شهرها، سرجنگ و ستیز ندارد. ارتفاعات چاله سبز، سنگی بود و کشیدن جادّه روی آن بسیار مشکل و در بعضی جاها غیر ممکن بود؛ لذا با قاطر برایمان آذوقه و مهمات می آوردند. در آنجا از غذای گرم خبری نبود؛ فقط به ما جیره ی خشک – برنج، سیب زمینی، پیاز و... – می دادند و باید خودمان آشپزی می کردیم؛ آن هم روی آتشی که به وسیله سوزاندن تیغها و خارهای اطراف تأمین می شد. در پشت چاله سبز – در منطقه دشمن – چشمه ای بود که به اندازه ی شیر سماور از آن آب می آمد. حدود دو ساعت طول می کشید تا با قاطر از آنجا آب بیاوریم. راه چشمه به قدری تند و تیز و خراب بود که گاه
برچسب ها :
*
*