ّ ّ ّ ّ ّ
فقط یک انگشتش را بدهید برای مادرش ببرم
تاریخ و زمان ارسال :18 آبان 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

اگر او زغال شده، پودر شده، شما را به خدا خاکسترش را بدهید برای مادر و خواهرش ببرم. از همان کله صبح که تصمیم گرفتیم به انبار تدارکات برویم، گرفته و بیحال بود و برای این که گریه‌اش را نبینیم، سرش را به زیر انداخت. خیلی سعی میکرد که جلو ما اشکهایش سرازیر نشود و برای مشغول کردن خود، با زنجیر بازرسی دژبانی جلو در پادگان کلنجار میرفت. 18 آبان 1390-09:45:02

اگر او زغال شده، پودر شده، شما را به خدا خاکسترش را بدهید برای مادر و خواهرش ببرم. از همان کله صبح که تصمیم گرفتیم به انبار تدارکات برویم، گرفته و بیحال بود و برای این که گریه‌اش را نبینیم، سرش را به زیر انداخت. خیلی سعی میکرد که جلو ما اشکهایش سرازیر نشود و برای مشغول کردن خود، با زنجیر بازرسی دژبانی جلو در پادگان کلنجار میرفت. نیم ساعتی طول کشید تا راننده ما بتواند ماشین را روشن کند. در این نیم ساعت، پیرمرد یکسره التماس میکرد. ناگهان گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد، رویش را به ما کرد و با گوشه چفیه سفیدی که به گردنش آویخته بود، اشکهایش را پاک کرد. با زور، بغض سنگینی را که داشت خفه‌اش میکرد، فرو برد و با حالی غمناک که بوی التماس میداد، گفت: «شما ... به او بگویید... راستش را به من بگویید....». سرش را پایین انداخت، چشمش را به کف سنگ فرش جلو در پادگان دوخت و با حالتی خاص که نفهمیدم روی سخنش با ماست یا با خودش، حرفش را ادامه داد: «مگر آدم ضعیفی هستم که از من پنهان میکنند... هان؟!» سرش را بلند کرد، رویش را به طرف ما برگرداند و خواهش کنان گفت: «میدانید! ... من چیزی از او نمیخواهم، فقط ....». پاسدار جوان که تا به حال ساکت ایستاده بود، حرفش را برید: «راست میگویم بابا کاظم... باور کن!» پیرمرد نگاهی معنادار به پاسدار کرد و در فکر عمیقی فرو رفت. در این حالت، چهره‌اش جذابتر شده بود؛ اما به نظر میرسید از دو شب پیش که برای اولین بار او را دیده بودیم، پیرتر و شکسته‌تر شده است. اولین برخورد ما ساعت ده شب بود. تازه به آن جا رسیده بودیم. خوابیده بود جلو در آشپزخانه. آشپزخانه در قسمت چپ راهروی درازی که وارد آن شده بودیم، قرار داشت. وقتی وارد راهرو شدیم، گرمای مطبوعی به سر و صورتمان نشست. دمای راهرو با سرمای نیشدار بیرون قابل قیاس نبود. من اولین کسی را که در راهرو دیدم، او بود. درست در میان درگاهی آشپزخانه، خودش را پهن کرده و تا کمرش را زیر پتو کشیده بود. گروه شش نفری ما را که دید، نیم خیز شد. در همین اولین برخورد، از او خوشم آمد؛ یعنی خیلی هم خوشم آمد. از آن پیرمردهایی به نظر میرسید که انسان از همنشینی با او لذت میبرد. - «سلام پیرمرد!» بسیجی جوان که از جلو دژبانی همراه ما آمده بود، به او سلام کرد پیرمرد پس از جواب، با لهجه غلیظ اصفهانی، در حالی که با دستش به جوان بسیجی اشاره میکرد، - گفت: «پیرمرد پدرته! پیرمرد جد و آبادته!...» بسیجی خندید و بلافاصله گفت: «ببخشید بابا کاظم!» - «آهان، حالا شد!» پیرمرد این را گفت و از جایش برخاست. با نگاه کنجکاوانه‌اش سراپای ما را ورانداز کرد. پس از این که جواب سلام بچه‌ها را داد، گفت: «بفرمایید، بفرمایید بنشینید! معلوم است که خسته‌اید» انگار منتظر تعارف بودیم. هر کدام از ما با جمع و جور کردن پتوهای پهن شده، جایی برای نشستن خود باز کردیم. طول راهرو شاید به چهل متر میرسید و عرضش حدود سه متر بود. درهای اتاقهایی که در طرفین راهرو قرار گرفته بود، مثل صف دانش‌آموزانی بود که در ساعتهای ورزش، پهلو به پهلوی هم ایستاده باشند و باز و بسته شدن دائمی آنها، حکایت از کثرت بسیجانی میکرد که در آن مستقر بودند. در سراسر طول راهرو هم بچه‌ها زیر پتو دراز کشیده بودند. بعضی در خواب عمیقی فرو رفته بودند و بعضی دیگر در گوش هم نجوا میکردند و برخی در نور کمرنگ راهرو نامه مینوشتند یا مطالعه میکردند. - «چیزی خورده‌اید؟» پیرمرد بدون این که منتظر جواب بماند، به طرف آشپزخانه راه افتاد. - «زحمت نکشید حاج آقا!» صدای مرا شنید یا نشنید! جوابی نداد و خودش را به آشپزخانه کشاند. دقایقی بعد بوی خوش و مطبوع غذا دهانها را آب انداخت. بچه‌های گروه، هر کدام خودشان را جمع و جور میکردند تا دلی از عزا در آورند! «بفرمایید، غذا حاضر است!» با صدای بابا کاظم، گروه ما خودش را به آشپزخانه رساند. پیرمرد در گوشه‌ای روی پتوی سیاه رنگی، سفره‌ای پهن کرده بود. دور سفره نشستیم. به محض این که بابا کاظم خوراک را در کاسه‌هایمان ریخت، مشغول شدیم. به دور و برمان هر چه نگاه میکردیم، کاسه، بشقاب، قاشق و قابلمه بود که روی هم انباشته شده بود. - «حاج آقا، این جا چه خبره؟» به ظرفها اشاره کردم سرش را برگرداند. در حالی که به انتهای سالن آشپزخانه نگاه میکرد، گفت: «این جا آَشپزخانه مرکزی لشکر است، غذای ده، دوازده هزار نفر همین جا پخته میشود.» - «راستی شما برای چه آمده‌اید؟» این را گفت و در کنارمان نشست. گفتم: «ما کاروان کمکهای جنسی و نقدی دانش‌آموزان را آورده‌ایم.» - «خدا به شما جزای خیر بدهد!» بزرگی و وسعت آشپزخانه، هنوز فکرم را رها نکرده بود. در کنار آیینه
برچسب ها :
*
*