ّ ّ ّ ّ ّ
شهید مهدی زین‌الدین: برای من رحمت یعنی شهادت
تاریخ و زمان ارسال :01 آذر 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

این روزها سالگرد شهادت سردار «مهدی زین‌الدین» فرمانده لشگر 17 علیبن‌ابی طالب(ع)، از اسطوره‌های هشت سال دفاع مقدس است . روزی که به محور سردشت - بانه میرفت به آنها که از رفتن، منعش میکردند گفت اگر ماندنی بودیم میمانیم ؛ برای او رحمت خداوندی به معنی شهادت بود. بیست و هفتم آبان ماه سالگرد شهادت سردار دلاور سپاه اسلام، شهید «مهدی زین‌الدین» است. دلاور مرد قمی که فرماندهی لشگر 17 علی بن ابی طالب(ع) را به عهده داشت. آنچه در ادامه میآید، گزیده‌ خاطراتی از او به روایت نزدیکانش است. 1 آذر 1390-10:00:36

این روزها سالگرد شهادت سردار «مهدی زین‌الدین» فرمانده لشگر 17 علیبن‌ابی طالب(ع)، از اسطوره‌های هشت سال دفاع مقدس است . روزی که به محور سردشت - بانه میرفت به آنها که از رفتن، منعش میکردند گفت اگر ماندنی بودیم میمانیم ؛ برای او رحمت خداوندی به معنی شهادت بود. بیست و هفتم آبان ماه سالگرد شهادت سردار دلاور سپاه اسلام، شهید «مهدی زین‌الدین» است. دلاور مرد قمی که فرماندهی لشگر 17 علی بن ابی طالب(ع) را به عهده داشت. آنچه در ادامه میآید، گزیده‌ خاطراتی از او به روایت نزدیکانش است. نماینده حزب رستاخیز میآید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه‌ بچه‌ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که میگذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است، شاگرد اول مدرسه! اخراجش که میکنند، مجبور میشود رشته‌اش را عوض کند. در خرم‌آباد، فقط همان دبیرستان رشته ریاضی داشت. رفت تجربی. سبیلتو بزن! قبل انقلاب، دم مغازه کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب‌های ممنوعه بفروشیم. عصرها گاهی برای چای خوردن میآمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته‌ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت 10، داشتیم مغازه را میبستیم که سروکله‌اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت «ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری میدادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت : حالت خوبه؟ این وقت شب سؤال پیدا کردی بپرسی؟ باز هم پاسبان اصرار کرد که بگو چه دستوری میدادی؟ آخر سر مهدی گفت: دستور میدادم سبیلتو بزنی. همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت: خوب شد قربان؟ نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت: اگر میدانستم این قدر مطیعی، دستور مهم‌تری میدادم. از دانشگاه فرانسه پذیرش داشت قبل از دست‌گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آنجا درس میخواند، آمده ایران. رفته بود خانه‌شان. دوستش گفته بود یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا میخوای بری؟ منصرف شد. تاکتیک جنگ مهمه! مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که چرا هیچ کاری نمیکنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. سرهنگ دست میگذارد روی شانه مهدی و میگوید: صبر کن آقا جون. نوبت شما هم میرسه. مهدی میگوید: پس کی؟ عراقیها دارن میرن طرف آبادان. سرهنگ لبخندی میزند و میرود سراغ بیسیم. گلوله‌های فسفری که بالای سر عراقیها میترکد، فکر میکنند ایران شیمیایی زده. از تانکهایشان میپرند پایین و پا میگذارند به فرار. ـ حالا اگه میخوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن‌قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه لشگرها زبان زد شده بود. عملیات محرم بود. توی نفربر بیسیم، نشسته بودیم. آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف میزدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمیدهد. همانطور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود بد جوری. جعفری پرسید: چی شده؟ جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه میکرد. زیر لب گفت اون بیرون بسیجیها دارن میجنگن، زخمی میشن، شهید میشن، گرفتم خوابیدم. یک ساعتی، با کسی حرف نزد. -تهران جلسه داشت. سر راه آمده بود اردوگاه، بازدید نیروهای در حال آموزش. موقع رفتن گفت: نصف اینها، به درد جبهه و سپاه نمیخورن. حرف عجیبی بود. آموزش دوره سی و یک که تمام شد، قبل از اعزام، نصفشان تسویه گرفتند و برگشتند. آنقدر روی دوشش گردانده بودندش که گرمازده شد 50 روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها میگفتند:«بر میگردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم تمومش کنین. نیروها خسته‌ان. پنجاه روز میشه مرخصی نرفتن، گرفتارن. گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت میکنم. گفتم: با صحبت چیزی درست نمیشه. شما فقط تصمیم بگیرین. توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه‌ها، بعد از سخنرانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود. با موتور آذوقه رساند -سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم، چشم را نمیدید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدی
برچسب ها :
*
*