ّ ّ ّ ّ ّ
حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا(بخش اول)
تاریخ و زمان ارسال :23 آذر 1390
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

آنچه می خوانید حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا از کتاب زود پرستو شو بیا به قلم غلامعلی نسایی است. خیلی از نیروها بیش از سه ماه بود که به مرخصی نرفته بودند. خستگی در چهره ی همه شان موج می زد و من نگران بودم که نکند تحمل این همه رنج و سختی و فشار جنگ، بی تاب شان کند. عراق به شدت خودش را تجهیز کرده بود و هر روز تهدید می کرد که به فلان جا حمله می کند، قصد دارد فلان نقطه را بمب باران کند و… 23 آذر 1390-11:11:11

آنچه می خوانید حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا از کتاب زود پرستو شو بیا به قلم غلامعلی نسایی است. خیلی از نیروها بیش از سه ماه بود که به مرخصی نرفته بودند. خستگی در چهره ی همه شان موج می زد و من نگران بودم که نکند تحمل این همه رنج و سختی و فشار جنگ، بی تاب شان کند. عراق به شدت خودش را تجهیز کرده بود و هر روز تهدید می کرد که به فلان جا حمله می کند، قصد دارد فلان نقطه را بمب باران کند و… غرب و شرق برای تجهیز ادوات جنگی عراق از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند و ما شاهد حضور بسیاری از این تجهیزات؛ حتی بدون استتار بودیم. امریکا هم عملاً وارد معرکه شده بود و کار جنگ دیگر از این حرف ها و پنهان کاری ها گذشته بود. اواخر خرداد بود. تابستان داشت شروع می شد و هوا خیلی گرم بود. توی سنگر استراحت می کردم که بی سیم صدایم زد. آن طرف خط، فرمانده لشکر بود. سریع خودم را به ستاد فرماندهی لشکر 25 کربلا رساندم. تا وارد شدم، سردار مرتضی قربانی گفت: « گردان را آماده کن و برو جزیره مجنون را از لشکر 92 زرهی اهواز تحویل بگیر.» به مقر گردان برگشتم، نیروهای کادر و فرماندهان گروهان ها و دسته ها را جمع کردم و دستور را ابلاغ کردم. صدای صلوات بلند شد. و همه رفتند تا خود را آماده ی حرکت به جبهه مجنون کنند. گردان به صف شد. موقعیت و وضعیت جزیره را توضیح دادم و به بچه ها گفتم: « هر کس قصد زنده ماندن و زندگی دارد، جزیره را انتخاب نکند که بازگشتی در کار نخواهد بود. نه این که بخواهم شما را به قتلگاه ببرم، نه؛ شرایط سخت تر از چیزی است که در عملیات های قبل دیده اید. حرفم این نیست که خدای نکرده شما می ترسید و اهل دنیایید، من به همه ی شما ایمان دارم که اگر شما نبودید، من فرمانده ی گردان مسلم، این گردان همیشه خط شکن، اصلاً حرفی برای گفتن نداشتم. فرمانده را شما فرمانده می کنید. من به تنهایی از خودم چه دارم که بگویم؟ پس دعا کنید فردا نزد خدا روسفید باشیم.» همهمه ای برخاست و صدای ناله از گوشه و کنار به گوش رسید. گفتم: « می مانید یا می روید؟» ناگهان هق هق گریه ها و فریاد «یا حسین شهید» و «یا زهرای غریب» بلند شد. گردان را به یک ستون در دل شب به نقطه ای امن کنار رودخانه ی پر آبی انتقال دادیم، در آنجا مستقر کردیم و آموزش های فشرده را آغاز کردیم. بچه ها دل سپرده بودند و کارها خود به خود آسان می شد. در طول سه روز، نیروها غواصی در آب را آموختند و با شرایط ناهمگون منطقه ی هور آشنا شدند. سی ام خرداد 1367 با هم آهنگی لشکر، خط را به مسافت 1700 متر تحویل گرفتیم و تا ساعت دوازده شب سوم تیر، مشغول کانال کنی و سنگر سازی شدیم. روحیه بچه ها عالی بود و حضرت آیت الله نور مفیدی، نماینده حضرت امام در خط، موجب شادی نیروها شده بود. رادیو و تلویزیون عراق در ساعت سه و پانزده دقیقه ی چهارم تیر، نوید جنگی دیگر در جزیره مجنون را دادند وقتی از حمله ی دشمن مطلع شدیم، سه ساعت به نیروها استراحت مطلق دادیم. پس از استراحت و یک وقفه کوتاه، نیروها را آماده باش صد در صد دادم. هیاهوی دل ها بی داد می کرد. ذکر بود و مناجات،اشک بود و سجده، آری!حال عجیبی داشتیم. حضور شهیدان سید احمد حسینی از خانواده پنج شهید اوزینه، قاسم اکبرنژاد، عباس سلامتی، احمد مؤمنی، علی محمد شریعتی،لاغری، جعفر نظری، قاسم تفکر، جعفری، نوچمنی، بروگردی، شریعتی، کمیزی، نوید خسروی، احمد نجفی؛شهید آزاده صادق علی شکری؛ جانبازان سید حمید میرآئیز، رسول ولیعی؛ آزادگان علی اکبر فندرسکی، عزیز عقیل عرب؛ غلامحسین و محمدرضا ایزد، حسین تازیکی، احمد گنجی، مجتبی نظری، قربان ایزد، رمضان عرب مفرد، اسکندر اصغری بابلی، حسن عابدینی، حسن زاده (یادگار شهید سید علی دوامی و شهید مجتبی علمدار) و همراهی فرماندهان تیپ، حاجی علی میرشکار، نوید یک دفاع جانانه را می داد. ساعت دقیقاً سه و ده دقیقه بامداد بود که همه جا مثل روز روشن شد؛ حتی می شد سوزن را از روی زمین پیدا کرد. توپخانه، موشک، خمپاره و انواع سلاح های منحنی زن شروع بخ شلیک و انفجار کردند. همه ذکر به لب و الله اکبر گویان آمادگی خود را برای مقابله با نیروهای زمینی دشمن آماده کردند. فریاد زدم: « همه پناه بگیرید و بیرون نیایید، بگذارید دشمن خسته و ناتوان بشود.» مهمات کم بود؛ داد زدم:« فقط از فاصله پنجاه متری شلیک کنید، مهمات را الکی هدر ندید. خدا با ماست.» صدای نعره مجروحان عراقی بلند بود. گردان مسلم با مهمات کم خود، دشمن را عاجز کرده بود. می دانستم که تا چند دقیقه دیگر، دشمن دست به زشت ترین عمل وحشیانه خواهد زد؛ پس از جا بلند شدم و سنگر به سنگر فریاد زدم: «ماسک هایتان را بزنید. بچه ها! شیمیایی زدند.» پیش دستی کردم. می دانستم که چه اتف
برچسب ها :
*
*