ّ ّ ّ ّ ّ
حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا(بخش دوم)
تاریخ و زمان ارسال :23 آذر 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

آنچه می خوانید حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا از کتاب زود پرستو شو بیا به قلم غلامعلی نسایی که وی در این کتاب به بیان خاطرات 14 جانباز شیمیایی می پردازد. ...سه چهار دقیقه بعد، قایق های عراقی از کمین سید عبور کردند و او را پشت سر گذاشتند. نمی دانستم چه بر سر بچه ها آمده است؛ شهید شده اند، اسیر شده اند یا همه زخمی در آب غرق شده اند. 23 آذر 1390-11:18:22

آنچه می خوانید حماسه 25 مجنون کربلایی لشکر 25 کربلا از کتاب زود پرستو شو بیا به قلم غلامعلی نسایی که وی در این کتاب به بیان خاطرات 14 جانباز شیمیایی می پردازد. ...سه چهار دقیقه بعد، قایق های عراقی از کمین سید عبور کردند و او را پشت سر گذاشتند. نمی دانستم چه بر سر بچه ها آمده است؛ شهید شده اند، اسیر شده اند یا همه زخمی در آب غرق شده اند. عراقی ها رسیدند به پنجاه متری ما. به همه نیروها دستور دادم که با تمام توان روی سر عراقی ها آتش بریزند. اگر نیروهای عراقی از ما می گذشتند، خدا می دانست که تا کجا را تصرف می کردند. از طرفی ، از سمت جاده اصلی خیبر (مکان پدافندی گردان مسلم) درگیری با گردان های دیگر عراقی ادامه داشت. چند دقیقه بعد فریاد الله اکبر بچه ها از سمت خیبر، خبر از تسلط شان بر عراقی ها داد. همه ی عراقی ها به هلاکت رسیدند، برخی فرار کردند و فقط یک نفر عراقی توانست خودش را به خاکریز برساند که بچه ها دستش را گرفتند، او را از وسط سیم های خاردار و میدان مین بیرون آوردند و به اسارت گرفتند. ساعت هفت صبح بود که کشته های عراقی را درون قایق هایشان دیدیم، ولی در این نبرد، ما فقط سه نفر مجروح دادیم. باید مقاومت می کردیم تا دشمن نتواند به هورالعظیم و جاده اصلی آن دست پیدا کنیم. آرامشی یک ساعته کل جبهه را فرا گرفته بود. نیروهای امدادگر به مجروحان رسیدگی می کردند. مهمات کمی را که داشتیم، بین نیروها تقسیم کرده و درخواست مهمات بیشتر کردیم. حاجی رستم میقاتی گفت: دشمن هفده کیلومتر آن طرف تر ،پشت سرتان مسلط شده و راه عقبه ی شما کاملاً دست عراقی هاست. دشمن فاو را پس گرفته و شلمچه زیر آتش سنگین توپخانه ی دشمن بود. نیروهای هلی برد از زمین و هواپیماهای عراقی از آسمان روی سر بچه ها سرب مذاب می ریختند. غرش وحشت انگیز کاتیوشاها، آرپی جی ها، تک تیراندازها، خمپاره های سرگردان، تیربارها، و صدای هول انگیز شنی تانک ها جزیره را پر کرده بود. زمین می نالید، ضجه می زد و گریبان می درید. بچه ها در جزیره مجنون جنوبی سرسختانه مقاومت می کردند. فرصتی نبود. گردان، گروهان شده بود. گروهان و دسته ها فرمانده نداشتند. لشکر 92 زرهی، موقعیتش را به آتش سنگین دشمن سپرده بود. عراق که از ساعت سه و پانزده دقیقه ی نیمه شب پاتک سنگینش را آغاز کرده بود ، بدون لحظه ای توقف، یکی پس از دیگری، خاکریزها را اشغال می کرد. طلائیه سقوط کرده بود، پاسگاه شهابی درست در شانزده کیلومتری پشت سرمان به تصرف دشمن درآمده بود و ما در حلقه ی محاصره ی دشمن بدون آب و غذا و با تجهیزات اندک نظامی گیر افتاده بودیم. حاج کمیل، جانشین لشکر از میان معرکه ی جنگ، مرا فرا خواند و پشت بی سیم گفت: « برادر تقی! گردان مالک را تحویل بگیر و به گردان مسلم الحاق کن. فرمان دهی دو گردان با تو. نیروهایت را از معرکه بیرون بکش تا دستور بعدی.» گفتم: حاج کمیل! من با نیروهایم اتمام حجت کرده ام. اینجا مقابل دشمن می ایستیم و دفاع می کنیم. یا کشته می شویم یا اسیر، ولی موقعیت مان را تحویل عراقی ها نمی دهیم. سریع شروع به سازمان دهی دوباره کردیم. 25 نفر از نیروهای آماده، دست چین و برای پس گرفتن خط گردان مالک اشتر راهی شدیم. ابراهیم هم همراه مان بود؛ بچه بسیجی محله ی امام رضا (ع) که همراه حسین جنتی آمده بود. او و حسن کریمی که نیروهای خوب گرگانی بود، به عنوان کمک تیربارچی سید عماد آماده شدند. حسین روحیه عجیبی داشت؛ مخصوصاً زمانی که به سید عماد گفتم در یک متری من حرکت کن، هیجان خاصی در چهره او و سید عماد دیدم. آتش سنگین دشمن لحظه به لحظه بیشتر می شد و بنا بود ما 25 نفر زیر آتش سنگین دشمن، گلوگاهی را که گردان مالک از دست داده بود، نگه داریم. اگر عراقی ها از این گردنه عبور می کردند ، همه ی بچه های باقی مانده از گردان مالک، میثم و مسلم، اسیر و شهید می شدند. ساعت یازده و نیم صبح بود. تقریباً صد متر از موقعیت گردان مسلم بن عقیل فاصله گرفته بودیم که یک صف چند صد متری را با لباس سبز سپاه در مقابل مان دیدیم. نیروها جلو و جلوتر آمدند و با لباس فرم سپاه، سربند «یا زهرا» و بازوبند سرخ «یا حسین» در سی متری ما ایستادند. لحظه های حساسی بود. ناگهان حسین جنتی، بی سیم چی ام، داد زد: تقی! عراقی اند. تقی! عراقی اند. گفتم: باشد، می دانم. عراقی ها این حربه را به کار برده بودند تا ما را به اشتباه بیندازند، به نیروها گفتم: نباید فرار کنیم باید بجنگیم. هر کدام از ما اگر از پشت گلوله بخوریم شهید نیستیم. حسن جنتی، عزیز کدایی، اکبر کلبادی و عید محمد کوهسار دست شان را توی دستم قرار دادند. هیجانی به پا شد. هیچ شلیکی نه از طرف ما و نه از طرف دشمن صورت نمی گرفت. فرمانده عراقی با کلاش
برچسب ها :
*
*