ّ ّ ّ ّ ّ
با سنگرسازان بی‌سنگر/ ابر رحمت
تاریخ و زمان ارسال :27 آذر 1390
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

جانباز، سیدکریم حسینی، یکی از سنگرسازان بیسنگر در دفاع‌مقدس در خاطره‌ای ازشرکت در عملیات غرورآفرین والفجر ‌8 در سال ‌1364میگوید. حسینی میگوید:به همراه تعدادی از دوستانم،‌ در شهر مقدس مشهد‌ به مدت ‌25 روز ‌آموزش شنا دیدیم و سپس به آبادان اعزام شدیم.در پایگاه شهید نجفی چند روزی را در رودخانه‌ کارون به تمرین قایقرانی و شنا پرداختیم‌ تا مهارت کافی برای انجام عملیات داشته باشیم. 27 آذر 1390-10:52:23

جانباز، سیدکریم حسینی، یکی از سنگرسازان بیسنگر در دفاع‌مقدس در خاطره‌ای ازشرکت در عملیات غرورآفرین والفجر ‌8 در سال ‌1364میگوید. حسینی میگوید:به همراه تعدادی از دوستانم،‌ در شهر مقدس مشهد‌ به مدت ‌25 روز ‌آموزش شنا دیدیم و سپس به آبادان اعزام شدیم.در پایگاه شهید نجفی چند روزی را در رودخانه‌ کارون به تمرین قایقرانی و شنا پرداختیم‌ تا مهارت کافی برای انجام عملیات داشته باشیم. روزی یکی از برادران به من گفت: آیا می دانی فرداشب عملیات خواهد شد؟با خوشحالی پرسیدم: از کجا خبرداری؟ گفت: از ما گفتن بود، ‌میخواهی قبول کن،‌میخواهی نکن. از پایگاه شهید نجفی به پایگاه شهید زینت بخش منتقل شدیم ‌بیآنکه خبری از عملیات داشته باشیم اما قلب و دلمان میتپید و منتظر لحظه‌ عملیات بودیم. در یکی از روزها‌ نیم ساعت به غروب آفتاب مانده بود که جهت شناسایی سنگرهای دشمن ‌در سنگر فرماندهی جمع شدیم. یکی از فرماندهان طی سخنانی گفت: امشب ساعت ‌10 عملیات شروع میشود ‌هر کسی وصیتی دارد‌،بنویسد. بچه‌های قایقران از شوق و علاقه‌ای که به عملیات داشتند‌ به گریه افتادند و یکدیگر را در آغوش گرفته و حلالیت میطلبیدند. ذکر لب‌های بچه‌ها «یا حسین(ع)» بود. ‌ولوله و غوغایی عجیب در میان آنها به راه افتاده بود. یکی از دوستان ما‌ به نام سید آقامیری از یکی از مسئولان پرسید: نام عملیات چیست؟ گفت: «والفجر ‌8». زمان عملیات ساعت‌10 شب به تاریخ ‌20 بهمن 1364 و محور عملیاتی «فاو» ‌با رمز مقدس «یازهرا(س)» بود. بچه‌های لشکر با یکدیگر وداع میکردند و به هم وعده‌ای کربلا می دادند. به محل قایق‌ها رفتیم و ‌سیدآقامیری به دستور فرمانده در لشکر ماند. فرمانده دستور حرکت داد و ما قایق‌ها را روشن کرده و به قلب دشمن زدیم در حالی که در چشمان تک تک بچه‌ها نور شهادت برق میزد. پس از مدتی،‌ من به همراه یکی دیگر از بچه‌ها‌، جهت تهیه سوخت‌، به لشکر مراجعت کردیم. سیدآقامیری در حال نیایش و دعا بود. او همیشه برای پیروزی رزمندگان اسلام دعا میکرد. گفتم: سیدجان ‌التماس دعا!برای ما هم دعا کن. شب عملیات شبی مهتابی و روشن بود. به یکی از بچه‌ها گفتم: در چنین شبی عملیات کردن بسیار خطرناک است‌ چرا که دشمن به راحتی میتواند ما را ببیند. وی که مشهدی بود در جوابم گفت: آقا سیدناراحت نباش،‌خدا خودش درست میکند. ناگهان تکه ابری در آسمان ظاهر شد و جلوی روشنی ستارگان و ماه را گرفت. باران هم در این لحظات شروع به باریدن کرد‌. ته ابر سیاه بالای سر رزمندگان اسلام قرار داشت و هرچه پیشروی میکردیم‌ خاک دشمن روشن‌تر و پشت سرما تاریکتر میشد. به راستی این تکه ابر از امدادهای غیبی خداوند بود که به یاری رزمندگان آمده بود. پس از پایان عملیات و پیروزی حالت عجیبی به بچه‌ها دست داده بود و‌ در حالی که همه گریه میکردند‌ دست‌ها را به سوی آسمان بلند کرده و پروردگار را به خاطر این نعمت شکر میکردند. پس از بازگشت به لشکر متوجه شدیم‌ سیدآقامیری به درجه‌ رفیع شهادت نائل آمده است. در آنجا احساس حقارت کردم‌ چرا که این سید بزرگوار‌ با این که در عملیات حضور نداشت به جوار حضرت حق شتافته بود ولی من که در عملیات بودم ‌از فیض شهادت محروم مانده بودم.
برچسب ها :
*
*