ّ ّ ّ ّ ّ
یاد کرد ی از فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر انصارالحسین(علیه السلام) شهید علی چیت سازیان؛ بلندای
تاریخ و زمان ارسال :06 دی 1390
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

یاد کرد ی از فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر انصارالحسین(علیه السلام) شهید علی چیت سازیان؛ بلندای اهل سخنرانی و تریبون و این جور چیزها نبود، اما اگر حرف می زد حرفش ساده بود و صمیمی و بدجوری به دل می نشست. گروهانش را به خط کرده بود و به همه قبل از حرکت برای گرفتن شهر «مندلی» عراق گفته بود: «هر کدام از شما یه خشاب تیر دارید و 30 خشاب الله اکبر!» منم نشسته در کرانه های ناپیدای خوف از رد شدن در امتحان عشق! توئی ایستاده بر بلندای روشن مقبول شدن از جانب جناب حضرت ربّ العالمین» در شبی که انگار دوزخ و جنت هر دو برابر چشمان من است!

اهل سخنرانی و تریبون و این جور چیزها نبود، اما اگر حرف می زد حرفش ساده بود و صمیمی و بدجوری به دل می نشست. گروهانش را به خط کرده بود و به همه قبل از حرکت برای گرفتن شهر «مندلی» عراق گفته بود: «هر کدام از شما یه خشاب تیر دارید و ?? خشاب الله اکبر!» منم نشسته در کرانه های ناپیدای خوف از رد شدن در امتحان عشق! توئی ایستاده بر بلندای روشن مقبول شدن از جانب جناب حضرت ربّ العالمین» در شبی که انگار دوزخ و جنت هر دو برابر چشمان من است! و من سخت دلتنگ شبهای شهرالله می شوم... مرغ دلم بیقراری می کند برای زمزمه های «الهی اجرنی من الیم غضبک و عظیم سخطک» و دو چشم نافذ تو، سرگردانیهای مرا صدچندان می کند... و به هر سو که می نگرم فقط توئی، ایستاده بر بلندای روشن مقبول شدن از جانب جناب حضرت ربّ العالمین و دیگر چشمه کلمات من خشک می شوند در تحیر آنچه که می بینم... چشمه کلمات من خشک می شوند در تحیر آنچه که می بینم و صوت شریف و ملکوتی سید مرتضی در هفت توی ذهنم می پیچد که با همان آرامش و سکینه کلامش می گوید «کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا علیه السلام، یکایک از صلب پدران و رحم مادرانشان پای به سیاره زمین می گذارند و در زیر خیمه های پشمینه و یا در خانه های کاهگلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای کربلا می رسانند...» و باز هم فرهنگ واژگان علمدار روایت فتح به دادم می رسد در تکلم با تو... آنگاه که آرام و مطمئن می گوید «هجرت، مقدمه جهاد است و مردان حق را سزاوار نیست که راهی جز این در پیش گیرند. مردان حق را سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند» مرا بگذار و بگذر! و قلمم را همان نی هفت بند جدا شده از نیستان معنا بدان که هر چه در آن بدمی از نفس های ملکوتی ات، ناله های حزین از شیدایی تو از آن شنیده خواهد شد... اگر چه گفته اند «گر ازین گم بودگی بازش دهند / صنع بین گردد بسی رازش دهند» اما تو راز با من نگو که من هنوز گمگشته شبهای سرگردانی هزار در هزار خوف و رجایم. تو با این قلم شیدا راز بگو که چونان نی جدا شده از نیستان ناله ها خواهد کرد در این پریشانی بزرگ... و گرنه رازگو و رازشنو را می باید که سنخیتی. و من کجا با شما سنخیتی توانم داشتن، حال آنکه تو همانی که گفته بودی «کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد» و من که مغلوب نفس و بازیهای فریبنده زندگی گشته ام کجا از سیم خاردارهای نفس گذشته ام؟و تو که غالب و فاتح میدان جهاد اکبر نیز بودی، کجا در سیم خارداهای دشمن و نفس گیر کردی؟ سنخیتی نیست میان من، که گمگشته هزاران ساله در میدان جهاد اکبرم و شما که فاتحان دو جبهه جهاد اکبر و جهاد اصغرید... اما تو مرا و ما را بگذار و بگذر! راز بگو... با این قلم که نی هفت بند دو لبه است راز بگو... بدم در این نی و بگذار نوای نینوا از آن بشنوند اهل عالم مرا آشنا بدان... که راز مگوی گلزار شهدا را می شناسم... می دانم که گفته اند «خاموش که گفتنی نتان گفت / رازش باید ز راه جان گفت» اما تو که جمله جان گشته ای در این معنا و نفسهایت همه الصاق به عاشورا یافته اند، یک نفس که در این نی بدمی آتش به عالم خواهد زد و خاکسترمان خواهد کرد... و می دانم که گفته اند «راز او گوید که دارد عقل و هوش / چون فنا گردد، فنا را نیست راز» اما تو که دیگر از فنا در فنا و محو در محو گذشته ای، اگر می خواستی گوشه چشمی به ما قبرستان نشینان عادات سخیف نکنی، رخصت نمی دادی چنین خلوتی را... و گرنه اینجا زمین است! تو کجا و اینجا کجا؟! مگر آمدنت برای دادن اشارتی کوچک به ما تشنه کامان نبوده؟ مگر آمدنت برای گفتن رازی که از خاک بلندمان کند نبوده؟ مگر تو نیز هفتاد و سومین یار ابی عبدالله علیه السلام نیستی؟ اگر تو نیز هفتاد و سومین از یاران اویی، باید که چونان او کریم شده باشی ، از کریم جز بخشیدن انتظار نمی رود... از راز تو، ثقیل و سخت... در شبی چنین عجیب و طولانی که راز تو ثقل آن را دو چندان می کند... مگر نه که اینجا حساب و کتابش با همه جا فرق می کند؟ مگر نه که اینجا هرگز، دو دو تا، چهار تا نمی شود؟ مگر نه که اینجا عشق هم کوچک می نماید؟! عجب معنای ثقیلی! مگر از عشق فراتر نیز هست؟! اگر جز تو بود نشسته در برابرم، امشب «علی چیت سازان» هرگز بر زبان نمی آوردمش... «بر سین سریر ِ سر سپاه آمد عشق / بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق / با این همه یک قدم ز راه آمد عشق!» یادت باشد که تو گفتی! و تو اگر به گفتن راز نیامده ای، پس به چه کار آمده ای؟ آخر اینجا زمین است! تو کجا و اینجا کجا؟! متن پیش رو برگرفته از کتاب «دلیل» که توسط ک
برچسب ها :
*
*