ّ ّ ّ ّ ّ
فرزند شهید بیگدلی: برایم سخت بود برای حاج احمد طلب شهادت کنم
تاریخ و زمان ارسال :08 بهمن 1390
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

فرزند شهید بیگدلی میگوید: روزهای پنجشنبه برای نماز ظهر به دفتر حاج احمد کاظمی میرفتم؛ یک بار نشد فراموش کند که از من بخواهد برایش طلب شهادت کنم؛ برای من خیلی سخت بود اما فکر میکردم شاید بتوانم با این دعا کمکی به حاجی کرده باشم. 8 بهمن 1390-10:33:04

فرزند شهید بیگدلی میگوید: روزهای پنجشنبه برای نماز ظهر به دفتر حاج احمد کاظمی میرفتم؛ یک بار نشد فراموش کند که از من بخواهد برایش طلب شهادت کنم؛ برای من خیلی سخت بود اما فکر میکردم شاید بتوانم با این دعا کمکی به حاجی کرده باشم. حامد بیگدلی از جوانانی است که حاج‌احمد را خیلی دوست داشت و به او عشق میورزید. پدرش خلبان و از دوستان شهید کاظمی بوده که در جریان سقوط هواپیما در کرمان به آسمان‌ها پرواز میکند. حامد حاج‌احمد را مثل پدرش و یک دوست نزدیک میپرستید. او میگوید: اولین آشنایی من و حاج‌احمد برمیگردد به بعد از شهادت پدرم، زمانی که من در بحران شدیدی بودم. وقتی که همه به فکر پیدا کردن لاشه هواپیما و اجساد شهدا بودند، حاج‌احمد در کنار ما بود. از همان روزها به حاج‌احمد خیلی نزدیک شدم و این محبت در وجودم هر روز بیشتر و بیشتر شد. من و حاج‌احمد مثل دو تا دوست هفته‌ای چند بار همدیگر را میدیدیم؛ حاج‌احمد از تمام کارهای من با خبر بود و سؤال میپرسید و من هم در مورد کوچکترین مشکلات و معایب زندگیام با ایشان درد و دل میکردم. روزهای پنجشنبه برای نماز ظهر به دفتر ایشان میرفتم. یک بار نشد فراموش کند که از من بخواهد بعد از نماز برای ایشان طلب شهادت کنم. برای من خیلی سخت بود اما فکر میکردم شاید بتوانم با این دعا کمکی به حاجی کرده باشم. یکی از بزرگ‌ترین افتخارات عمرم این است که به همراه حاج‌احمد در سال 82 به حج تمتع مشرف شدم. حال و هوای حاجی و نوعی عبادت ایشان من را خیلی تحت تأثیر قرار داد. یادم هست به دلیل اینکه دفعه دومی بود که به حج تمتع مشرف میشدند لازم نبود سر خود را بتراشند. اما وقتی همه، سرهایمان را تراشیدیم، من یک غم خاصی در چهره حاجی احساس کردم. به ایشان گفتم چیزی شده و ایشان گفت «من هم دوست دارم مانند شما سرم را بتراشم» گفتم «اما حاجی ما دو، سه روز دیگر برمیگردیم تهران» اما او اصرار داشت که حتماً این کار را انجام دهد و گفت «اگر این کار را نکنم احساس میکنم با گناهانم به وطن برمیگردم». موقعی که حاجی سرش را تراشید، جای زخمی روی سرش هویدا بود. از او پرسیدم: «این جای چیست؟» گفت:‌ «عمو جان این جای شیطنت‌های دوران جوانی است.» اما بعدها متوجه شدم که در زمان جنگ از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته است. حاجی با رفتنش تمامی تکیه‌گاه و پشتوانه مرا با خودش برد. نه تنها احساس بیپدری تمام وجودم را پر کرد، بلکه من یک دوست واقعی و همراه همیشگی خویش را از دست دادم.
برچسب ها :
*
*