ّ ّ ّ ّ ّ
شهادت فرمانده لشکر 92 زرهی و جانشین شهید صیاد شیرازی: چشمان معصوم مژگان به دیدار پدر روشن نشد
تاریخ و زمان ارسال :20 آبان 1391
دسته بندی : یادداشت
12
خلاصه یادداشت :

شهادت فرمانده لشکر 92 زرهی و جانشین شهید صیاد شیرازی: چشمان معصوم مژگان به دیدار پدر روشن نشد شهید نیاکی صحنه نبرد را ترک نکرد، مژگان در انتظار پدر رفت و او که دل در گرو سربازانش داشت به خانواده اش پیغام داد: این سربازانی که هم اکنون در مصاف با دشمن بعثی هستند، همه فرزاندن ما هستند و من وظیفه دارم که در کنار آنها باشم، همراه با آنها بجنگم دشمن را ناکام کنم و پیروزی را برای اسلام و مردم فداکار خود به ارمغان بیاورم.

شهید نیاکی صحنه نبرد را ترک نکرد، مژگان در انتظار پدر رفت و او که دل در گرو سربازانش داشت به خانواده اش پیغام داد: این سربازانی که هم اکنون در مصاف با دشمن بعثی هستند، همه فرزاندن ما هستند و من وظیفه دارم که در کنار آنها باشم، همراه با آنها بجنگم دشمن را ناکام کنم و پیروزی را برای اسلام و مردم فداکار خود به ارمغان بیاورم. بیست و هفت سال از شهادت مردی می گذرد که بازنشستگی اش را در سال 63 رییس جمهور وقت (حضرت آیت الله خامنه ای) را تاب نیاوردند و مسعود منفرد نیاکی را به خدمت اعاده کردند. فرمانده لشکر 92 زرهی اهواز تا جایی خدمت را بر فراغت ترجیح داد که هیچ کجای این زمین لحظه وداع دختر از دنیا و حضور پدر در کنارش را به یاد نسپرده است... رامین منفرد نیاکی در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد یاد پدر را زنده می کند: دختر را باید لوس کرد... در عین حال که نظامی منظم و قانونمدار بود، مهربانی و خونگرمی و لطافت در رفتارش موج می زد. مسافرت که می رفت، بهتر سوغاتی را برای خواهر هایم می آورد. می گفت دختر روح لطیفی دارد باید لوسش کرد. تا حدی با دخترهایش گرم می گرفت و به آنها توجه و مهربانی می کرد، که گاهی حسودی ام می شد. رابطه ای که هرگز سرد نشد وقتی مرخصی می آمد تمام وقتش را برای خانواده می گذاشت. هیچ چیزی را فدای چیز دیگری نمی کرد. به مادرم می گفت از این به بعد تو فرمانده ای و من فرمانبردار. رابطه عاشقانه و صمیمانه ای با هم داشتند. هر کس آنها را می دید فکر می کرد این دو تازه ازدواج کرده اند و بهم رسیده اند. به گونه ای برای هم نامه می نوشتند و قربان صدقه یکدیگر می رفتند که انگار نامزد بودند. رابطه آنها با وجود چندین سال زندگی هرگز سرد و رسمی نشد. دیدار آخر... خواهرم سال 60 بیماری سختی گرفت.پیگیری برای درمان در داخل و خارج از کشور نیز تاثیری نداشت و حال او هر روز وخیم تر و وخیم تر می شد. آخرین باری که پدرم به ملاقاتش آمد هرگز از ذهنم نمی رود. پدر و دختر آنچنان یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و گریه می کردند که انگار هر دو می دانستند ملاقات آخرشان است. تشییع جنازه دختری خالی از حضور پدر در بحبوحه عملیات فتح المبین بود که حال خواهرم به شدت بد شد. پزشکان جوابش کرده بودند و دیگر ماندنی نبود. به پدر اطلاع دادند که برای دیدار آخر و وداع به بیمارستان بیاید. ایشان در جواب اصرار مادرم و همرزمانش پیغام داد:«این سربازانی که هم اکنون در مصادف با دشمن بعثی هستند همگی فرزندان من اند و وظیفه دارم که در کنار آنها باشم. همراه آنها بجنگم. دشمن را ناکام کنم و پیروزی را برای اسلام و مردم فداکار خود به ارمغان بیاورم. آن فرزندم کسانی را دارد که در کنارش باشند ولی من نمی توانم در این بحبوحه جنگ ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم.» غمی که تقسیم نشد... مادر که روحیه ایشان را می شناخت، از این رفتار هرگز ناراحت نشد. در میان برخی از اطرافیان که به مجلس ختم خواهر می آمدند، کسانی با کنایه می گفتند پس پدرش کجاست؟ مادرم با صبر و تحمل می گفت: اگر پدرش نیست، مادرش هست، عموهایش هستند. یادم می آید برای مادر سخت بود که به تنهایی این غم را به دوش بکشد. آرزو داشت پدر حضور داشت تا غم از دست دادن دختر جوان را با او تقسیم کند اما نشد که نشد. همدرد تازه مادر پدر بدون اینکه در لحظات مرگ مژگان کنارش باشد، عزادار دختر شد. به دلیل مسوولیت سنگینی که داشت چند روز بعد از مراسم چهلم توانست از جبهه برگردد. وقتی آمد قبل از اینکه پا در خانه بگذارد به کنار مزار خواهرم رفت و حالش دگرگون شد. به خانه هم که آمد با مادر به اتاق مژگان رفتند و با هم ساعت ها گریه کردند. اگر اسیر شدم درجه هایم را از لباسم می کنم همه کارهای پدر دقیق، منظم و حساب شده بود. تا جاییکه شهید صیاد شیرازی می گفت زمان را با آقای نیاکی تنظیم می کنیم. معتقد بود عمر دست خداست. همیشه کنار سربازهایش بود و جایش در خط مقدم. مقامات بالا می گفتند شما نباید جلو بروید اگر اسیر شوید برای کشور صورت خوشایندی ندارد که یک فرمانده با آن همه درجه اسیر شود. می گفت اگر اسیر شدم درجه هایم را از لباسم می کنم تا دشمن نفهمد. از مرگ هیچ ترس و ابایی نداشت. می گفت اگر شهید شدم جایی مرا دفن کنید که هزینه کمتری برای نظام داشته باشد. هزینه های یواشکی من و برادرم را بر عکس خواهرهایم لوس نمی کرد. همیشه می گفت پسر تو مردی باید روی پای خودت بایستی. برای اینکه غرورم نشکند، زیر رختخوابم پول و گاهی یادداشت می گذاشت. مثلا می نوشت این پول بابت کمکی که آن روز در اثاث کشی منزل به من و مادرت کردی. بعد هم بدون اینکه به روی من بیاورد چیزی نمی گفت و می رفت. نگو پسر فلانی ام... یکبار همراه با همکل
برچسب ها :
*
*