ّ ّ ّ ّ ّ
یادی از شهید لشکر ویژه و خط‌شکن ?? کربلا
تاریخ و زمان ارسال :12 مهر 1393
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

رو کرد به پدرش و گفت: «دعا کن پایم به جبهه باز شود، آن‌قدر آنجا میمانم تا بشوی پدر شهید.» 12 مهر 1393-11:39:49

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: پای خاطرات شنیدنی حبیبه علینیا، مادر «شهید محمداسماعیل اجاقی» از لشکر ویژه و خط‌شکن ?? کربلا نشستیم، این شهید بزرگوار در روز هفدهم اردیبهشت ???? در سن ?? سالگی در جبهه کردستان به شهادت رسید. آنچه در ادامه میخوانید روایت این مادر بزرگوار از فرزند برومندش است: - داشتیم خانه‎مان را تعمیر میکردیم، کارگرها مشغول کار بودند، تازه از مدرسه رسیده بود، گفتم: «بیا غذای کارگرها را ببر.» از زیر لباسش چند نوار درآورد، گفتم: «این‌ها چیست محمداسماعیل؟» گفت: «نوار سخنرانی است، معلم داده که بدهم به بابا.» گفتم: «کدام معلم؟ دستگیرتان میکنند.» گفت: «عیبی ندارد، یکطوری میشود دیگر.» به معلم گفته بود که پدرم سخنرانی گوش میکند، معلم هم نوارها را داده بود تا او بیاورد و به پدرش بدهد، بعدازظهر همان روز، بچه‎ها را جمع کرد توی کوچه که شعار بدهند و «مرگ بر شاه» بگویند. مردم میگفتند: «پسرِ علیجان دیوانه شده.» موقع غروب، معلم‎شان آمد خانه‎ ما، نه من میشناختمش و نه پدرش، گفت: «من دانش‎آموزی به شجاعت محمداسماعیل ندیده‎ام. - نمیترسید، از هیچکس و هیچ‌چیز، با پدرش رفیق بود، انگار دو تا دوست بودند، به معلمش گفتم: «لااقل شما به او بگویید این کارها را پنهانی انجام بدهد، حرف شما را گوش میدهد. - کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بود که انقلاب شد و چند سال بعد هم جنگ، موقع جنگ، سیزده، چهارده سالش بود، یک روز گفت: «من دیگر درس نمیخوانم، میخواهم بروم جبهه.» گفتم: «تو سنی نداری، پدرت جبهه است، تو بمان، وقتی بزرگ‎تر شدی، برو جبهه.» گفت: «من باید بروم جبهه و بجنگم.» بالاخره درس و مدرسه را ول کرد، پیغام فرستادم برای پدرش که بیا و ببین پسرت چه میگوید، به پدرش هم همین‎ها را گفت، گفتم: «تو را توی جبهه راه نمیدهند.» رو کرد به پدرش و گفت: «دعا کن پایم به جبهه باز شود، آن‌قدر آنجا میمانم تا بشوی پدر شهید.» پایش را کرده بود توی یک کفش که من باید بروم و بجنگم، پدرش جواب داد: «اول من باید شهید شوم بعد تو.» گفت: «نه! شما باید بمانی و برایم نوحه‎سرایی کنی.» من که دل نداشتم حرف‌های پدر و پسر را بشنوم، از اتاق آمدم بیرون. به هر زحمتی که بود، پایش به جبهه باز شد، چند باری هم مجروح شد، یکبار توی مریوان پایش گلوله خورد. ساعت ?? شب، برگشت خانه، ما معمولاً درب حیاط را نمیبستیم، نیمه‌باز میگذاشتیم، اما آن شب میهمان داشتیم و احتمالاً یکی از میهمان‌ها درب را بسته بود، آمدم روی ایوان و گفتم: «کی هست در میزند؟» گفت: «نترس مادر! منم.» گفتم: «ای مادر فدایت شود، صبر کن، آمدم.» درب را باز کردم، آمد توی حیاط و کنار حوض نشست، پرسید: «میهمان داریم؟» گفتم: «غریبه نیست، حالا چرا اینجا نشستی؟» گفت: «تنم نجس است، جورابم را درمیآوری؟» کنارش نشستم و جورابش را درآوردم، خونی بود. گفتم: «این خون‎ها نجس نیست، تبرُّک است، برایت جوراب نو میآورم.» دویدم توی اتاق و یک جفت جوراب نو برداشتم و کمکش کردم که به پا کند، لباسش را هم درآورد، مقاومت میکرد، نمیگذاشت زیر پیراهنش را دربیاورم، پشتش به شکل یک دایره، خونی بود و پیراهن به تنش چسبیده، نزدیک اذان صبح، مقداری خاک برای تیمم خواست تا نماز بخواند، کمی خاک کربلا آوردم. نمازش که تمام شد، گفتم: «خسته‎ای، بخواب.» گفت: «من نباید میآمدم، دوستانم با امام حسین(ع) محشور شده‎اند، ای کاش به دست و پایشان میافتادم تا مرا به خانه نفرستند.» گفتم: «دوباره میروی.» پدرش همان روز آمد، گفتم: «تو بگو تا زیر پیراهنش را دربیاورد، من که حریفش نشدم، زیرپیراهنش خونی است.» پدرش کمک کرد و تنش را شُست، نمیگذاشت من کمرش را ببینم، ترکش خورده بود، او را بردیم دکتر، دکترهای اینجا گفتند: «باید بروید گرگان.» با پدرش رفت گرگان، او را بردند اتاق عمل، ماده بیهوش کننده، تمام شده بود، کمی که معطل شد، گفت: «اگر عمل نمیکنید، من بروم.» یکی از پرستارها گفت: «یک تیغ میرود توی دست آدم درد دارد، چه برسد به ترکش، نمیتوانی بدون بیهوشکننده، طاقت بیاوری.» بالاخره، راضیشان کرد که بدون بیهوشی، عمل کنند، یکی، دو روز بعد از عمل، رفتم بیمارستان تا او را ببینم، اتاقش را نشانم دادند، توی اتاق همهی تخت‌ها پر بود، ندیدمش، برگشتم توی راهرو، خانم پرستاری آنجا داشت برگه‎های توی دستش را ورق میزد، مرا که دید، گفت: «پسرتان را دیدید؟» گفتم: «نه، توی این اتاق نبود.» گفت: «همان تخت اولی است، کنار در.» برگشتم توی اتاق، دیدم موهایش ریخته شده، برای همین بود که نشناختمش، حلوا خیلی دوست داشت، برایش درست کرده بودم و با خودم بردم. گفت: «مادر جان! من که نمیتوانم همه‎اش را
برچسب ها :
*
*