ّ ّ ّ ّ ّ
ماجرای جوانی که طاقت ماندن در جبهه را نداشت!
تاریخ و زمان ارسال :20 دی 1393
دسته بندی : یادداشت
5
خلاصه یادداشت :

بازگو کردن خاطرات دوران دفاع مقدس و معرفی سیره شهدا امری ضروری است به خصوص برای نسلی که آن دوران را درک نکرده‌اند؛ در همین راستاخاطره‌ای از برادر «محمدجواد اسلامی» در رابطه با همرزم شهیدش «محمدمهدی جبلی» را روایت میکنیم: 20 دی 1393-12:56:32

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: ارتفاعات الله‌اکبر در منطقه سوسنگرد به دلیل مسطح بودن از نظر نظامی اهمیت زیادی دارد. تا زمانی که دست عراقیها بود بطور طبیعی هر حرکتی در منطقه حتی محدوده شهر سوسنگرد چه از لحاظ جابجایی نیرو، چه تسلیحات و هر اقدامی برای دشمن قابل مشاهده بود. تصور دشمن براین بود که عملیات در این منطقه بسیار دشوار است. اوایل اردیبهشت سال ?? این تپه‌ها توسط دشمن تصرف شد. ما برای بازپس‌گیری تپه‌های الله‌اکبر در منطقه‌ای به نام شحیطیه حدود ? کیلومتر جلوتر از الله‌اکبر مستقر شده بودیم و از ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران که در مدرسه شبنم واقع در زیباشهر اهواز (بعدها به نام اردوگاه شهید انارکی نامگذاری شد) با مدیریت استاد مهدی خزائی به جبهه شحیطیه اعزام میشدیم. من مسئول عملیات اردوگاه بودم. جنس زمین ماسه بادی یا همان رمل بود یعنی با وزش باد ماسه‌ها به حرکت درمیآمد و خاکریزها کوتاه‌تر میشد و لذا امکان سنگر ساختن سخت‌تر میشد. در واقع خاکریزهای پیش روی ما هر از چندی تغییر میکرد. به طوری که گاهی در همین حالت نشسته هم دیده میشدیم. ایستاده هم نمیتوانستیم راه برویم و گاهی دولا دولا راه میرفتیم. ولی روحیه‌ها آنقدر بالا بود که بااین که هیچ امکاناتی هم نداشتیم، بچه‌ها خم به ابرو نمیآوردند. میشد ماسه‌ها را توی گونی کنیم و مقداری آب بریزیم رویش بریزیم تا محکم شود و با آن سنگر بسازیم؛ اما گونی به اندازه کافی نداشتیم. حتی تراورز و چوب سفید و تنه درخت هم نداشتیم که زیر آفتاب مستقیم ?? –?? درجه خود را از شدت حرارت آن حفظ کنیم ولی گله و شکایتی بین بچه‌ها نبود؛ یعنی حتی یک نفر از بچه‌ها هم اعتراض و حرفی نداشت. گاهی اوقات آب کافی هم نبود و پیش میآمد که تا ?? ساعت آب نمیرسید، صحرای کربلا میشد؛ ماشین آب و غذا و امکانات در مسیر راه توسط عراقیها مورد اصابت گلوله خمپاره و توپ قرار میگرفت و لذا همه ماشین‌های امدادی و امکانات به سختی تردد میکردند. در مدت ?? روزه حضور در شحیطیه ?-? بار خودروهای ما توسط دشمن مورد هدف قرار گرفت. بخصوص بعد از ظهرها که آفتاب بر روی ما میتابید، چون جبهه ما در شرق بود و عراق هم در غرب قرار داشت؛ صبح‌ها خورشید خط عراقیها را شفاف به ما نشان میداد و عصرها خط ما برای عراقیها روشن و در دید کامل بود. محدوده خط پدافندی ما دو کیلومتر بود لذا برای نگهداری آنجا نیاز به سه دسته نیرو داشتیم. ما آنجا مستقر شده بودیم و مطابق برنامه کارهای خود را انجام میدادیم، از جمله شناسایی دشمن و آمادگی برای حمله به دشمن یا مقابله با تک دشمن و سایر برنامه‌های حفاظتی. اکثر رزمندگان اعزامی به اردوگاه شهید انارکی از قزوین اعزام شده بودند و چندتایی هم از تهران و قم بودند. مدتی بود منتظر اعزام بچه‌های قزوین بودیم که ظهر یکی از روزها ماشین حمل غذا آمد و یک نفر از آن پیاده شد. به سوی من و بردار مهرزادیان (جانشین عملیات) آمد و معرفینامه‌اش را نشان داد: از اردوگاه شهید انارکی به فرمانده عملیاتی اردوگاه در جبهه شحیطیه برادر اسلامی، موضوع: برادر رزمنده مهدی جبلی جهت بکارگیری معرفی میشود. ـ خوب آقا مهدی حالت چطوره؟ چرا تنها اومدی؟ گفت از آنجا که باید چند روز منتظر میماندم تا یک دسته (معادل ?? نفر) یا گروه (معادل ??نفره) از رزمندگانی که به مرخصی رفته بودند، برگردند و من حال و حوصله نداشتم توی اردوگاه بمانم، اصرار زیادی کردم که من را تک نفره به شما معرفی کنند. گفتم: خوب تعجب میکنم از آقای خزایی که شما را تنها فرستاده. گفت: نه کاری به آقای خزایی نداشته باش؛ من آنقدر اصرار کردم که مجبور شد مرا بفرستد. گفتم: خوب خوش آمدی. پرسیدم: آقا مهدی، قبلا شما جبهه هم آمدی؟ گفت: بله. گفتم: از این بچه‌ها کسی را میشناسی؟ گفت: نمیدانم. گفتم: پس برو بگرد ببین از بین رزمند‌ه‌ها کسی را میشناسی تا بفرستمت همان جا؛ وگرنه بیا تا شما را به محل استقرار و دسته‌ای که نیاز بیشتری دارد، معرفی کنم. غذا هم بگیر بخور. گفت: نه من غذا نمیخواهم؛ میخواهم بروم بچه‌ها را پیدا کنم. رفت و همینطور که داشت توی این مسیر میرفت جلو یک دفعه دیدم ? نفر به استقبالش از جا برخواستند و به او سلام کردند و زود به هم گرم گرفتند. یکی از آن برادرها از فرمانده دسته‌های ما بود، صدایش زدم و گفتم: مهدی را میشناسی؟ گفت: بله فلان جا (نام یکی از جبهه‌ها را برد) با هم بودیم؛ گفتم: خب، پس از این به بعد این نیرو در اختیار شما و باید یک سنگر بسازی که حفاظت منطقه تکمیل‌تر شود. آن روز گذشت. برنامه روزمره ما شناسایی و نگهبانی بود. شب‌ها ? نفر ?
برچسب ها :
*
*