ّ ّ ّ ّ ّ
بهنام شکارچی 13 ساله تانک
تاریخ و زمان ارسال :08 بهمن 1393
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

«بهنام محمدی راد» نوجوان 13ساله ای بود که در زمان مقاومت در خرمشهر با کمک به بچه های آر پی جی زن به شکار تانک های دشمن بعثی می رفت. 8 بهمن 1393-07:30:38

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: «عادل خاطری» از جانبازان 70 درصد دفاع مقدس در نقل خاطره ای از دوران 45 روزه مقاومت خرمشهر و این شهید نوجوان به خبرنگار ایرنا می گوید: یک روز « محمد جهان آرا » صبح خیلی زود و در ساعت چهار و نیم بامداد به « سید عباس بحرالعلوم » دستور داد تا جهت شناسایی به میدان راه آهن برود. سید با یک دستگاه بی سیم، به اتفاق «حبیب مزعل» و شهید «حسن طاهریان پور» اعزام شد. به قول حبیب، بهنام چهار نعل تاخت تا خود را زودتر به ما برساند. حبیب یک گونی پر از گلوله آر.پی.جی، یک قبضه تیربار و همچنین یک اسلحه یوزی به همراه داشت، یوزی در دست حبیب بیشتر به کلت کمری شبیه بود زیرا او جثه تنومندی داشت. حبیب با یوزی جان خدمه تانک را می گرفت. حبیب، سید عباس، حسن و بهنام به دنبال پناهگاهی می گشتند تا خود را مخفی کنند، منازل اطراف میدان جای بسیار مناسبی بود و برای ورود باید از بالای سیم خاردار تعبیه شده روی دیوار عبور می کردند. بهنام، سید عباس و حسن سریع از بالای سیم خاردار عبور کردند ولی شلوار حبیب به علت داشتن اندام درشت او، هنگام پایین آمدن از بالای سیم خاردار به آن گیر کرده بود. حبیب فریاد می زد، گرفتار شدم، مرا پایین بیاورید. سید عباس خود را به او رساند و به دادش رسید، شلوار حبیب پاره شد و پای او نیز زخم عمیقی برداشت. از سوی دیگر در منطقه کشتارگاه عرصه بر ما هم تنگ شد زیرا دشمن بعثی در حال یورش به سوی ما بود و ما مجبور بودیم به سمت میدان راه آهن عقب نشینی کنیم. همه چیز برای تبدیل میدان راه آهن به گورستان تانک و نفرات دشمن مهیا بود. بسیاری از همرزمان را از دست داده بودیم، فقط به عشق اسلام و امام حسین(ع) می جنگیدیم و راهی جز مقاومت نداشتیم. نه سلاحی داشتیم و نه کمکی، جز خیانت از سوی بنی صدر بویی به مشام نمی رسید. ما که با این وضعیت مواجه شدیم، جز مقاومت راه دیگری پیش رو نداشتیم،یا شهادت یا آزادی. حسن در این میان کمرش گرفت و دیگر نفسش بالا نمی آمد. با کمک حبیب و سید عباس کمی حالش بهتر شد، حبیب او را کول کرد تا به نزدیک ما در میدان راه آهن برساند. میدان راه آهن میدانی وسیع بود که از میان آن جوی آبی جاری بود اما زمان وقوع ماجرا خشک بود. بنابراین برای دفاع از خود با سایر بچه ها در آن پناه گرفتیم. یک طرف من حسن و در سمت دیگر رضا ، بهروز قیصری و شهیدان جمشید برون ، رضا دشتی ، قدرت رحیمی و علی رحیمی بودند. منتظر تانک های دشمن شدیم، گفتیم وقتی تانکها خیلی نزدیک شدند، شروع به شلیک کنیم. «عادل خاطری» جانباز 70 درصد دفاع مقدس ادامه داد، حالا که این خاطره را تعریف می کنم، به یاد فیلم عمر مختار افتادم، یاران عمر زمانی که عراده های دشمن فرانسوی در حال نزدیک شدن به آنها بود به خاطر اینکه ترس بر آنها غلبه و آنها را مجبور به عقب نشینی نکند، زانوی خود را با طناب بستند. ما هم در آن لحظه همین وضع را داشتیم، با این تفاوت که زانوها را نبستیم،منتظر دشمن وحشی شدیم تا از روی جنازه های ما عبور کند درست مثل زمانی که فرانسوی ها از روی جنازه نیروهای عمر مختار عبور کردند. از دور متوجه ستون بی شماری از تانکهای دشمن شدیم که از پشت آنها نفرات پیاده دشمن به ستون یک به سمت ما در حرکت هستند. همه بچه ها با دیدن این صحنه، شهادتین خود را خواندند و منتظر نزدیک شدن دشمن شدند. در قسمت دیگری از خیابان وهاب و دیگر برادران بدون ایجاد مانعی بر سر راه تانک ها اجازه عبور آنها را دادند. وقتی تانک ها به فاصله 20 متری ما رسیدند و ما مطمئن شدیم، دشمن در تله ما گرفتار شده، شروع به شلیک گلوله های آر.پی. جی و تفنگ و پرتاب نارنجک کردیم. چنان آتش جهنمی بر دشمن باریدن گرفت که خود نیز از این غافلگیری تعجب کرده بودند. آنها تصور نمی کردند ما داخل جوی آب پناه گرفته باشیم زیرا فاصله ما با آنها خیلی کم بود. علاوه بر شکار تانک ها، نیروهای پیاده دشمن را هم درو و تلفات بی شماری بر دشمن وارد کردیم. در این میان بهنام که بسیار زرنگ و تیز بود، از داخل گونی گلوله های آر.پی.جی را در می آورد و به دست آر.پی.جی زن ها می داد یعنی بدون اینکه سلاحی داشته باشد با این عمل خود به شکار تانک می پرداخت. او مانند شیر مردی عمل می کرد و ترسی از مرگ و شهادت نداشت. دشمن هم با تلفاتی که لحظه به لحظه بر آنها وارد می شد، تاب مقاومت را از دست داده بود و نمی توانست تانک های خود را سر و ته کرده و عقبگرد کند زیرا این کار منجر به برخورد آنها به یکدیگر می شد. بعثی ها با جا گذاشتن جنازه ها و تانک های سالم و سوخته زیادی مجبور به فرار شدند.
برچسب ها :
*
*