ّ ّ ّ ّ ّ
لحظات جانسوز عملیات کربلای ? / از یک گردان پرستو فقط همین چند نفر ماندند
تاریخ و زمان ارسال :19 بهمن 1393
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

احمدعلی ابکایی، از فرماندهان گردان امام محمدباقر (ع) لشکر ویژه 25 کربلا، روایتی را از حال‎وهوای آن روزهای بهیادماندنی و آن لحظات ناب عاشقی، به شیوایی بیان کرده، لحظه‎به‎لحظه که پای صحبت او مینشینی، بوی مجاهدت، مردانگی و ایثار به مشام میرسد، این ناگفته‎های دلنشین تقدیم به مخاطبان میشود.

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: احمدعلی ابکایی، از فرماندهان گردان امام محمدباقر (ع) لشکر ویژه ?? کربلا، روایتی را از حال‎وهوای آن روزهای بهیادماندنی و آن لحظات ناب عاشقی، به شیوایی بیان کرده، لحظه‎به‎لحظه که پای صحبت او مینشینی، بوی مجاهدت، مردانگی و ایثار به مشام میرسد، این ناگفته‎های دلنشین تقدیم به مخاطبان میشود. * ?? شقایق عاشق ماندند شب چهارم عملیات کربلای پنج، درگیریهای ما تا ساعت چهار و پنج صبح ادامه داشت، عملیات از ساعت ??:?? دقیقه شب شروع شده بود، از سوی فرماندهی به ما دستور عقب‎نشینی داده بودند. ?? تن از شهدای در فاصله ?? متری پل کانال ماهی جاماندند، من آخرین نفری بودم که به این طرف خاکریز آمدم.هوا گرگ‎ومیش شده بود، آمدم روی دژ، کنار نیروهای لشکر ?? ثارالله (ع) کرمان، دیگر کسی آن جلو نمانده بود، از دژ عبور کردم، توی مسیر چشمم افتاد به شهدای داخل باتلاق، دیگر به نزدیکی دژ خودمان رسیدم، نمازم داشت قضا میشد، سریع تیمم کردم و نماز خواندم، بچه‎ها متفرق شده بودند، پیک گردان، برج‌علی ملکخیلی و شهید داداشی که رفته بودند عقب‎تر، متوجه شدند که سردار شهید علیرضا بلباسی «فرمانده گردان امام محمدباقر (ع) لشکر ویژه ?? کربلا» و کل گردان رفته‎اند عقب، این‎ها هم پشت سر آنها راهی شدند، تنها مانده بودم، با کمی از بچه‎ها که آنجا بودند، نمازمان را خواندیم و بعد به یک تانک تکیه دادم و خوابم برد. * پاتک دشمن و غوغای انفجارها نیم‎ساعت بعد بیدار شدم، روشن شدن هوا برابر بود با پاتک عراقیها، صدای انفجارها غوغا کرده بود، از شکافی که بچه‎ها با استفاده از آن به داخل کانال روی دژ میرفتند، وارد کانال شدم، چند تا از بچه‎های گردان دو را دیدم، خبر بچه‌های خودمان را گرفتم، گفتند: «همه رفتند عقب، بلباسی همه را برد خط دو.» کانال را ادامه دادم، همه بچه‎های این خط زرهی بودند، کمی آن جلوتر سردار رمضانعلی صحرایی را پیدا کردم، ناراحتی روی صورت خاکگرفته‎اش جاخوش کرده بود، سردار عبدالعلی عمرانی «فرمانده محور» کنار او نشسته بود، سلام ‎و علیکی کردم، به صحرایی گفتم من آخرین نفری بودم که برگشتم.کمی که آرام شدم از صحرایی پرسیدم: «هدف عملیات دیشب چی بود؟ به نظر شما بهتر نبود که برای گرفتن آن هدف با فرمانده گردان هم مشورتی میکردید؟ این طور که ما رفتیم، فقط تلفات دادیم، ولی میتوانستیم پل را بگیریم و بهتر از این وارد عمل شویم.» صحرایی سکوت کرده بود، عمرانی به من اعتراض کرد و گفت: «این چه حرفی است میزنی؟ باید روحیه داشته باشی.» گفتم: «من که روحیه دارم، دیشب هم تو درگیری بودم، الان هم که پیش شما هستم، ما چهار ماه تمام با این نیروها کار کردیم، به آنها آموزش دادیم، به نظر من دیشب خیلی بهتر از این‎ها میتوانستیم عمل کنیم.» عمرانی گفت: «نه، شما اطلاع ندارید.» اما مطمئنم نظر صحرایی با من همسو بود، عمرانی هم نظر فرمانده لشکر و قرارگاه را انتقال میداد، این‌طور نبود که از خودش حرف بزند.وقتی دیدم عمرانی ناراحت شد، سکوت کردم و نظراتم را برای خودم نگه‌داشتم، در حین صحبت دیدم پیک گردان از طرف بلباسی آمده دنبال من و گفت: «بلباسی گفته برو به ابکایی بگو بیاید، همه نیروها هستند، باید سازماندهی کنیم، اگر از بچه‎ها کسی هست، او را بیاور!»بلباسی حتی نمیدانست من زنده‎ام یا نه، از هم خبری نداشتیم، هر لحظه ممکن بود که یک خمپاره بیاید و آن یکی، دیگر زنده نباشد.عراق داشت پاتکش را شروع میکرد، دوباره آمدم پیش صحرایی و گفتم: «بلباسی پیک فرستاده دنبالم، اگر اجازه بدهید من بروم خط دو، چون فقط من و چند تا از بچه‎های دیگر گردان خودمان، اینجا هستیم و بقیه گردان ما در خط دو هستند، آقای صحرایی! کار گردان ما تمام شده است.» صحرایی گفت: «فرمانده تو بلباسی است، اگر دستور داده بروی، پس میتوانی بروی.» * از ??? نفر نیرو، همین چند نفر ماندند بچه‎های گردان خودمان را صدا زدم، تا خواستیم بیاییم، صحرایی دوباره صدایم زد و ادامه داد: «توی خط، نیرو نداریم، از ??? نفر نیروی ما همین چند نفر ماندند، اگر این چند نفر را هم بگیری ببری، کل نیروهای ما ?? ‎نفر هم نمیشوند، تکلیفی به تو نیست ولی خط در خطر است، اگر بمانی خیلی بهتر است.سر دو راهی گیر کردم، از طرفی بلباسی هم به من نیاز داشت، پیک را بردم یک کنار و گفتم: «برو به بلباسی بگو که قضیه این‎طوری است، بگو ابکایی میماند، بگو وجدانش اجازه نمیدهد خط را ول کند. پیک رفت، دو ساعت بعد، پیک دیگری از گردان آمد خط و مرا پیدا کرد و گفت: «آقای بلباسی گفت: به ابکایی بگو بیاید.
برچسب ها :
*
*